چندی پیش کتاب "بولیوین دایری" یاداشتهای چه گوارا را هنگامیکه در جنگلهای بولیوی مشغول آماده شدن برای جنگ چریکی بودند را میخواندم . تشابهات بسیاری با حوادثی که در کردستان اتفاق افتاده دارد. هنگام عبور از رودخانه یکی از رفقایشان را که شنا بلد نبود در اثر فشار جریان آب در جلو چشمهای حیرت زده دیگران از دست می دهند. ما هم رفقایمان را چگونه در اثر بی امکاناتی ، عدم آشنائی کامل منطقه از دست دادیم. دو رفیق در هنگام ماموریت تشکیلاتی بر اثر گم کردن راه در زمستان سرد و برفی در کوههای سر به فلک کشیده هومل در اثر سرما جان می بازند...

کردستان در درازنای شب ! به قلم رفیق فدائی زنده یاد دکتر سعید(داریوش زند)
سپتامبر 26, 2015 — سایت خبری - سیاسی خاوران

کردستان در درازنای شب !
در نیمه شب 16 دی ماه 1361 قلب دو جانِ عاشق و شیفته ، رفقا رحمت الله خشک دامن (کاک ناصر ) و عبدالباقی کاویان (کاک باقی) از طپش باز ایستاد .

نویسنده روایت زیر نحوه شهادت این کادرهای جنبش کمونیستی و اعضای برجسته سازمان راه کارگر ، در حوالی روستای شلماشِ سردشت را با قلمی زیبا و صادقانه به تصویر میکشد . نام و یاد آنها و نویسنده این اثر همیشه الهام بخش ما و همۀ رهروان راه سرخ سوسیالیسم باقی خواهد ماند.

 

در دی ماه در کردستان علاوه بر رفقا ناصر و باقی دو رفیق دیگر را نیز از دست دادیم رفقا:حمید حسین پور رودسری و مجید راست روان
و این هم روایتی از زندگی با این رفقا در مقر راه کارگر کردستان

 

آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد 

 به  یاد حمید حسین پور رودسری و مجید راست روان

 

مهر ماه 1362  گرویس

 

 

صدای تق و توق تیراندازی از راه  دور شنیده میشد  توران در حال دست و رو شستن در چشمه زنان بود که دادا فردوس زن کاک عمر در حالیکه در یکدست کوزه آب و در دست دیگ پیت حلبی داشت با عجله پس از سلام و احوالپرسی با بقیه زنان  رو به توران  تند تند و نفس زنان خبر حمله پاسداران و جاشها و  مقابله پیشمرگان  را داد. دادا فردوس در حالیکه با عجله کوزه و پیت را از آب پر میکرد به چنور دختر کوچک  کاک عثمان حدود ده الی دوازده ساله که با جثه ای کوچک در حال بلند کردن سطل بزرگ آب بود  کمک کرد تا آنرا روی شانه اش بگذارد. و خودش هم در حال حرف زدن با بقیه زنان از کانی بیرون رفت.

 

آب فراوان همانند آبشار کوچک  و پهنی به بلندی یک متر و پهنای دو الی سه متر به داخل جوی آبی که در  پائین چشمه ساخته بودند می ریخت. توران به سرعت به مقر رفت. جنب وجوشی در مقر براه افتاده بود، تعدادی از پیشمرگان در حال بستن خشابها و آماده کردن تفنگهای خود بودند. توران هم خودش را آماده کرد در حلیکه یوزی اش را به شانه اش انداخته بود مشغول آماده کردن کوله بار  از دارو و وسایل پانسمان و سایر وسایل پزشکی بود. قرار بر این شد که  با حمید به پشت جبهه رفته  و آماده  برای درمان زخمیها باشند، امکاناتشان  ابتدائی بود  قادر به درمان زخمهای سطحی و یا در صورت امکان بند آوردن خونریزیهای نه چندان شدید و پانسمان و کارهای اورژانس اولیه تا رساندن زخمی  به مرکز درمانی مجهز تر پیشمرگان بودند.

 

منطقه پر از درخت انار  بود،  برگهای پائیزی زمین را فرش کرده بودند. هوا هنوز سرد نشده بود نسیم ملایم پائیزی می وزید. توران و حمید همراه  سایر پیشمرگه ها بسرعت آماده شدند  و براه افتادند. تنها چند نفری در مقر باقیمانده بودند. قرار بر این بود که  آن دو تا  نزدیکترین منطقه در پشت جبهه بروند و در  محلی  برای درمان زخمی های احتمالی  مستقر شوند و سایر پیشمرگان به  سوی محل درگیری و برای  مقابله با پیشروی رژیم بروند.  راه پیمائی آنان بسوی محل در گیری از میان درختان  بلوط و چنار میگذشت. افتاب نیمه جان پائیزی از لای درختان راهش را باز میکرد و با حرکت ستون پیشمرگان خورشید هم  با آنان شروع به راهیپیمائی میکرد گاهی از جلو و گاه لنگان لنگان ازپشت سر می آمد،  انگار گرمی به دلشان میداد میگفت من هم با شما هستم تنهایتان نمیگذارم.

 

صدای تیراندازی نزدیکتر میشد  بالاخره تصمیم بر این شد که توران و  حمید  جلو تر نروند و سایر پیشمرگان  راهشان را ادامه دادند. در همان اطراف درختی تنومند از ریشه کنده شده و بر روی زمین افتاده بود، آن دو  بر روی آن نشستند ، در حالیکه اسلحه هایشان بر دوششان بود کوله پشتی پر از دارو را به زمین گذاشتد.

صدای خمپاره  از راه دور  شنیده میشد . به نظر میرسید که  تیراندازیها باز هم نزدیک میشود. حمید  رو به توران با حرکت دست محل در گیری را نشان میداد ، " نگاه کن توران آن نور خفیف را میبنی دارند خمپاره میزنند"  هنوز جمله  حمید  تمام نشده بود که ناگهان  صدای خش و خش پاهائی بر روی برگهای پائیزی و همهمه ای که  نزدیک میشد شنیده شد.  حمید و  توران به سرعت اسحه ها را آماده و پشت تنه تنومند درختی پنهان شدند.  صداها هر چه بیشتر نزدیک می شدند بیشتر قابل تشخیص بود به نظر میرسد که به کردی صحبت میکردند. از دور جامانه  آنها مشخص بود معلوم بود که پیشمرگه هستند.

 

 همانطور که پیشمرگان از لابلای درختان  نزدیکتر میشدند  در صفوف نامظم آنها  توران دو نفر غیر مسلح را که لیاس ارتشی یا سپاهی  به تن داشتند دید. از نیروهای رژیم بودند که پیشمرگان به اسارت  گرفته بودند. یکی از آنها به نظر میرسید که زخمی سطحی در سر و دستهایش داشت آثار خون  بر روی صورتش نزدیک شقیقه  مشخص بود.

حمید و توران با پیشمرگان سلام و احوالپرسی کردند و جویای خبر شدند،  میگفتند که رژیم  حمله وسیعی  کرده است  و  جلوتر در گیری شدید است.  پیشمرگان تلاش میکنند که جلوی پیشروی نیروهای رژیم را بگیرند . پیشمرگه ها برای مدتی آنجا نشستند و دو اسیر را به حمید و توران برای درمان سپردند. حمید با نظارت توران که پزشک بود مشغول درمان زخمهای اسیر شد.

 

بیش از یکسال بود که حمید به صفوف پیشمرگان راه کارگر پیوسته بود، خوشرو، مهربان ، با چشمانی روشن و خندان،  با لهجه شیرین شمالی. کمکهای اولیه را یاد گرفته بود و با توران که پزشک بود به این ماموریت فرستاده شده بود. حمید با کمک توران شروع  به شستن و پانسمان زخمهای  سر و دست اسیر کرد در عین حال با او حرف میزد از شهر و دیارش پرسید، اسیر میگفت که  سرباز وظیفه  بود و اهل یکی از شهرهای شمال ایران است. پانسمان به پایان رسید و توران مقداری دارو و آنتی بیوتیک  به اسیر داد. حمید همچنان مشغول صحبت با اسیر بود. صدی رگبار و تیراندازی و سوت خمپاره حتی پس از یکساعت پیاده روی و دور شدن از منطقه درگیری و تا نزدیکیهای مقر  شنیده میشد.

 

... مدت چند ماهی بود که مقر ها ی سازمان به رجاکه و هرزنه منتقل شده بود . هرزنه روستائی کوچک نزدیک مرز عراق  بر روی تپه ای بلند قرار داشت. شاید بیش از چند  ده خانوار در آن زندگی میکردند. خانه ها گلی، تو سری خورده، بدون برق، اب ، توالت . در غرب روستا آبشار کوچک و  باریکی به درازای دومتر به محوطه ای می ریخت که  درخت و سنگهای بلند  انرا  احاطه کرده و به چهاردیواری وسیع طبیعی تبدیل کرده بود، آبشار همچون  دوشی طبیعی در محوطه ای نسبتا وسیع  و با حفاظ  قرار داشت و به همین خاطر به محلی برای استحمام زنان ده بخصوص در تابستان که هوا گرم بود تبدیل شده بود. 

 

 مقر هرزنه،  خانه  کاهگلی اجاره ای بود که  تقریبا در منتهی الیه روستا  قرار داشت .  اتاقی که کارهای انتشارات را در آن انجام میدادند  پنجره کوچکی نزدیک به سطح زمین داشت  و   جاده مالروی روستا از کنار آن میگذشت .  با آغاز کار نشریه  ریگای کریکار  کارهای تایپ ، میزانپاژ و چاپ نشریه  در آنجا صورت میگرفت. حمید در حال یاد گیری تایپ بود و سریع پیشرفت میکرد و قرار بود که کارهای نشریه را بعهده گیرد.

 

حدودهای ظهر بود که کاک ابوبکر نفس نفس زنان خبر حمله رژیم  و درگیری در چندین ده بالاتر بین رژیم و پیشمرگان را آورد.  همهمه ای در ده در گرفت ، کاک حمه حسین یکی از اهالی روستا  که خانه اش بالاتر از خانه مام صدیق بود به پشت بام رفت و پرچم سفیدی را که معلوم نبود از کجا آورده بود و چه موقع  درست کرده بود بالای پشت بام خانه اش وصل کرد. در همین گیرو دار بود که تعدادی از پیشمرگان سر رسیدند و یکی از  پیشمرگان حزب  دمکرات که گویا نسبتی هم با  کاک حمه حسین داشت ،  عصابی شد و به پشت بام رفت و پرچم را پائین کشید.

 

خبرها  دهان به دهان میگشت که  در گیری شدید است ، مردم بخاطر داشتند که  چندی پیش در یکی از درگیریها رژیم با کاتیوشا  روستای رجاکی را گلوله باران کرده بود. بعلاوه خطر پیشروی  و نیز انتقامجوئی مزدوران رژیم هم وجود داشت،. جنب و جوشی تب مانند سراسر روستا را در بر گرفته بود، مردم هراسان  در حال بستن بار و بندیل و کوچ از روستا شده بودند . اکثر خانه ها تمامی وسائلیشان که معمولا شامل  چند تکه رختخواب، زیلو ، چند عدد کاسه کوزه  بود  و  شاید  بیش از یک  یا دو بار قاطر نمیشد را بسته و ده را به جا میگذاشتند. مردم  کشتار روستاهای قارنا، قلاتاش و ایندرقاش را توسط مزدوران رژیم شنیده از وحشیگری و انتقامجوئی رزیم  در هراس بودند.

 

کاک محمود مشغول تصحیح نشریه بود، حمید تایپ میکرد و توران میزانپاژ  و به تکثیر  و کارهای دیگر کمک میکرد. قرار بود که تا روز بعد  نشریه را بیرون بیآورند  بدین خاطر  آنشب  را بیدار و مشغول کار بودند.  پنجره مقر کنار جاده مالروئی بود که کمی روبه پائین میرفت تا به دره نسبتا پهنی میرسید و بعد از آن رودخانه خروشان  " کاله وی "  قرار داشت.

 

 آنشب هیچ کس در روستا سر بر بالین نگذاشت.  تا سپیده  صبح  صدای سم قاطرها ، همهمه مردم، گریه کودکان در آغوش مادرانشان، عبور اهالی برخی پیاده و برخی سوار بر اسب یا قاطر در حال گذار از جلوی مقر هرزنه همچنان ادامه داشت. سپیده سحر به آرامی در حال بالا آمدن بود که بالاخره کار نشریه تمام شد.  هر سه خسته  از کار شبانه بر روی تایپ و ماشین تکثیر و بیخوابی،  اما راضی و خوشحال از اینکه کار را تمام کرده بودند.  چشمهای حمید از خستگی و بیخوابی قرمز شده بود، بسرعت رو به چشمه رفت با شستن دست و صورت با آب سرد کمی از خستگی اش کاسته شد. فرصت برای استراحت نبود، همه چیز در تب وتاب و التهاب بود . هنوز اهالی روستا با بار قاطر از جاده مالروی کنار مقر میگذشتند، هر چند که از ازدهام شب قبل کاسته شده بود.  قرار بر این شد که پیشمرگان مقر ها را تخلیه کنند. باید مقر را جمع وجور میکردند و به سایر پیشمرگان می پیوستند. و حمید خستگی در نکرده به کمک سایر رفقای  پیشمرگه اش شتافت.

 

....  چند ماه بعد در اوایل  دی ماه سال 62 بود که حمید  پر انرژی ، شاد و  خوشرو همراه با بابک رفیقی  خوش فکر و جوانی پر شور و با استعداد ، در حالیکه رفیق زخمیشان  را در زیر گلوله باران رزیم حمل میکردند هر دو  بر روی میدان مین رفتند.

 

نام شان زمزمه نیمه شب مستان باد

 

تا نگویند که از یاد فراموشانند