دوست و رفیق گرامی من حسن حسام ، اگر اشتباه نشمرده باشم، هشتمین دفتر /کتاب شعرش را تحت عنوان "اینجا برقص" ماه گذشته منتشر کرد . مدتی بود که من میخواستم در باره او بعنوان شاعر و نه مبارز فعال جنبش کارگری ، مطلبی بنویسم که هر بار این احساس که نزدیکی، دوستی و همکاری ما میتواند نوشته من را حمل بر " دوست و رفیق بازی" بنمایاند ، مرا ازین کار باز داشت . من نقاد شعر یا ادبیات نیستم ، هر چند که از شیفتگان شعر و ادبیات ایرانی و بویژه شعر شاملوئی هستم ولی درین نوشته کوتاه قصد نگاه شاعرانه به حسن حسام را ندارم و نمیتوانم داشته باشم . آنچه مرا به نوشتن این سطور واداشت نگاه من به شاعران معاصر فارسی زبان بود که بوضوح جایگاه ویژه حسن را بعنوان یک شاعر مردمی ، چپ، و تا آنجا که من میدانم ؛ یگانه شاعر انترناسیونالیست حال حاضر ، برجسته میکند .

در دفتر اول کتاب ،  شاعر در "زخمه ها" از بیم و امید شخصی ، احساسات و روابط شخصی اش حرف می زند و با خود گفتگو میکند و در دفتر دوم‌؛ "شعرهای خیابانی" ، با توده کارگران و تهیدستان، زنان و.... به خیابان میرود و برای کارگران هفت تپه ، اعلامیه شان را به شعر میکشد و " برای محمود صالحی ، رضا شهابی و همه ی پرومته های در زنجیر " میخواند که :

" ای یار 

 گل همین جاست

این جا برقص

حلاج وار

حتا

در پای دار "

او به نقد در فرصتهای دیگرش، در "شعرهای خیابانی" کتابهای شعر دیگرش به نظام جهل و جلادی و خدا و پیامبر انتقامجویشان  اعلان جنگ داده و برای نبرد کارگران و تهیدستان شهر و روستا ، از مبارزان به خاک افتاده یا در زنجیر شعر گفته  . او حتی در  شعر "من کافرم " (مجمو عه " گوزن و صخره ")چالشی بزرگ ‌در برابر دولت دینی را مطرح کرده و به مثابه یک خداناباور مصمم به میدان آمده و حق کفرگوئی را طلبیده بود.

همانی که به اسماعیل بخشی در زنجیر میگوید:

 " افق را بنگر

   سرخ باد می وزد 

  دریا توفانیست

  اسماعیل "

در شعر او همدلی و همراهی با کارگران مبارز ، جنگ با سرمایه و دولت دینی -سرمایه داری جاریست،  کاری که بارها و بارها انجام داده است . مثل روز روشن است که شاعر کجای جهان ایستاده و زخمه و خیابانش از چه افسوسها و شادی هایی لبریز است  و باید اضافه کنم که  درین روال چقدر هم زبان شعری اش رشد کرده و ریشه دوانده است .

 اما درین زمینه شاعران فارسی زبان دیگر نیز در شعر خود همین کار را ، در چهارچوب نظرات سیاسی - اجتماعی خود انجام داده اند .‌ برخی ، مثلا در رثای شخصیتهای گذشته و یا اصلاح طلب حکومتی امروزی شعر میگویند ، برخی فراتر رفته و مبارزه زنان خیابان انقلاب ، زندانیان سیاسی و عقیدتی و مبارزان آزادیخواه ایران  را به شعر درآورده اند . و صد البته آنها نیز خط سیاسی - اجتماعی خود را به شعر میکشند.

اما همه این اشعار ، خوب یا بد ، مستحکم یا شل و بی حال ، اشعاری هستند که در چهارچوب ایران و مردم آن محاط شده اند .‌آنچه آشکارا خود می نمایاند ، شعر و نظرات عموما میهن پرستانه و همگی محدود به چهارچوب ایران زمین ، هم در شعر و هم در گفتار هستند. مسائل "غیر ایرانی" درینجا جائی ندارند. دریغ از یک بیت در همسوئی با دیگران "غیر خودی"! تو گوئی جهان وطنی به حرکت سرمایه سپرده شده است و شاعران ما را با آن کاری نیست .

 چنین است که وقتی کتاب "اینجا برقص" را ورق میزنیم و به  بخش "آنسوی پرچین " میرسیم ، جاییکه شاعر ، وفادار به نظرات انترناسیونالیستی زندگی سیاسی اش ، از آیلان ، کودک خردسال ، مهاجر غریق  ، می پرسد "ماهی شدی بچه؟ " ، و از زبان این کودکان قربانی سیاستهای سلاطین قدرت و سرمایه میگوید :

" از بمب ترسیدیم آقا

......از خون و آوار ترسیدیم آقا

......و ماهی شدیم در پناه آب "

 چرا که درهای کشورهای همین سلاطین آوار خراب کن و آواره ساز برویمان بسته ماند . به خود میگوئیم چه عجب هنوز یک شاعر ایرانی درین دریای شوینیسم ضد عرب ، ضد افغان ، ضد کرد ، ضد ترک و ...یعنی ضد انسانیت ، ضد نوعدوستی ، ضد برابری خلقها ، در دنیایی که جهانی شدن سرمایه ی خانمان برانداز پر از خون و کثافت، جای جهانی شدن انسانیت و عدالت اجتماعی یعنی انترناسیونالیسم کارگری را گرفته است ، برای "غیر خودی" شعر میگوید و با او شاد میشود ، درد میکشد و به فغان می آید. این چنین است که ناگهان فضا بهاری میشود و بوی نوعدوستی ، و نه فقط هموطن دوستی، از شکوفه های شعربه مشام میرسد . و چقدر فرحبخش است این بو و این نسیم!

این سنت شعری، همواره  در میان جنبش جهانی کارگری - کمونیستی وجود داشته و ادامه یافته است ؛ مایاکوفسکی روس ، پابلو نرودای شیلیائی، ناظم حکمت ترک ، پل الوار و لوئی آراگون فرانسوی ، فیض احمد فیض پاکستانی ، یانیس ریتسوس یونانی  و......... برگهای درخشان این سنت و مایه افتخار ما کمونیستها و سوسیالیستهای جهان وطن هستند .

پس من به وجد می آیم وقتی شاعر انترناسیونالیست ما ، رفیق حسن حسام ما ، در ادامه همین سنت بین المللی و سنت شاعران فارسی زبانی چون شاملوی بزرگ و "سیزده هرکول" او ، با دختران کوبانی به سنگر میرود ‌و میگوید :

" هلا

      دلا

            دلیر

دختر کوبانی

رنگین کمان رویایت

می تابد

بر آسمان غم زده ی خاور

به چنگ و با دندان

می جنگی

برای آزادی

و داد

آبادی "

این تازه نیست ، پیش ازین هم رفیق شاعر ما ، محاصره در دریایی از کینه و نفرت ناسیونالیستی ضد عرب ، پرچم ابونفاس ، شاعر تاریخی جهان عرب را ، در شعر "باتلاق " (۲۰۰۷ - پاریس )در اعتراض به جنایات آمریکای متمدن در زندان ابوغریب عراق برافراشته بود . راستی بین خودمان بماند : آیا شما در آنموقع صدایی از شاعران دمکرات و انسان دوست ما در باره این جنایت شنیده بودید ؟  نه ، درین موارد به شاعران ناسیونالیست - شووینیست یا طرفدار بورژوازی ما "وحی" نمیشود و روح"حساس" شان آزرده نمیشود ! خلایق هرچه لایق ! عرب سوسمار خور عراقی را همان به که زیر چکمه تفنگدار آمریکایی له شود ، به ما چه ؟!

کرد کوبانی به ما چه ؟ این "تجزیه طلب " ملعون سوری !؟

آری شاعر ما با رفتن به "آنسوی پرچین " ، با خندیدن و گریستن با مبارزان دیگر مردمان ، نه تنها ، وفادار به جهان بینی خود عمل میکند ، بلکه برگ‌ زیبایی از همبستگی و تپش مشترک دلهای عشاق آزادی و عدالت اجتماعی برای همه را، درینسو یا آنسوی پرچین تنگ مرزهای مصنوعی دولت - ملتهای سرمایه ساخته در طی قرون را،  به ادبیات معاصر فارسی زبانان اضافه کرده است .

دست مریزاد رفیق شاعر ما حسن حسام !

خسته نباشی ! بازهم با زبان پیر ما شعر بگو :

اینجا برقص ، دریانوردان بی شمارند اسماعیل ، بادبانها را بکشیم‌ ! هلا ، دلا دلاوران ...... ما بسیاریم !

 

بهروز فراهانی  - پاریس ۱۲ آوریل ۲۰۱۹