https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/a/a2/Samad_Behrangi.JPG
امروز زادروز صمد بهرنگی است.

" صمد بهرنگی در دوم تیرماه ۱۳۱۸ در محله «چرنداب تبریز متولد شد. پدر او با شغل زهتابی گذران می‌کرد. او از تنگدستی تن به مهاجرت به قفقاز داد و دیگر بازنگشت. بهرنگی در سال ۱۳۳۴به دانشسرا رفت، معلم شد و در روستاهای آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی به کودکان محروم درس می‌داد."
صمد می نویسد: " هرگز نگفته بودند که اگر برف سنگین آذربایجان ارتباط روستا را با خارج قطع کرد و نفت در ده پیدا نشد و خودت مریض و بی دوا و درمان افتادی و ماندی چکار باید بکنی. مرا گول زده بودند. این بود که وقتی به روستا رسیدم چنان شد که گویی در خوابی شیرین ناگهان دچار کابوس شده ام. [..] یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده. همه‌ش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز شد."
بهرنگی دربارهٔ خودش گفته‌است: قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نمی ‌بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان... در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.

صمد بهرنگی در فرارفتن از بن بستها و موانع موجود با خلاقیت به آگاهی خود می افزود و بطور دائم در جستجوی راه حل های بدیع بود. او با نوشتن کتاب "کندوکاو در مسائل تربیتی ایران" تلاش کرد تا سیستم آموزشی پوسیده و بی ارتباط با واقعیات روز و جامعه ایران را به نقد بکشد... بجای تقدیر، بارها از طرف ساواک مورد تهدید، توبیخ، جریمه و تبعید واقع شد! از تدریس در دبیرستان اخراج و به دبستان فرستاده شد ولی در دفاع از حقیقت و محرومان به راه خود ادامه داد و در مقابل دیکتاتورها و استمارگران سر خم نکرد!...
" هرگز از مرگ نهراسیده‌ام، اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود..." شاملو
بهرنگی در هر محیط جدید توانایی این را داشت که با توده ها ارتباط آگاهانه برقرار کند و با شناخت درست از محیط پیرامون خود به زبان گویای دردها و آلام توده ها تبدیل شود و بر تولید فکری و خلاقیت خود بیفزاید!... در هر شرایطی هرچند سخت و ناخواسته، توانست از درون تاریکی راهی بسوی نور و آگاهی پیدا کند... همواره در کنار قربانیان نظام باقی ماند و نویسنده طبقات محروم و کودکان بود...
او با استفاده از فولکور آذربایجانی توانست شعور اجتماعی تمامی اقلیتهای ملی و ستمدیده ایران را بیدار کند... در جنگ با خرافات خردستیز حاکم بر جامعه ایران با برافروختن مشعل روشنی آگاهی تاریکی و خرافات را در سخت ترین شرایط به چالش کشید.
صمد در کتاب اولدوز و عروسک سخنگو می نویسد: " هر نوری هرچقدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است!" او در داستان کوتاه ماهی سیاه کوچلو نشان داد که حرکت و شیوه زندگی ما هدف زندگی ما را بیان می کند! به همین دلیل صمد جزء معدود انسانهایی بود که در زندگی واقعی شبیه حرفها و داستانهایش بود! او یکی از پرنفوذترین و موثرترین نویسندگان تاریخ ایران بود...

صمد جزء معدود انسانهای انقلابی بود که در بن بست های اجتماعی آرمانگرایی را با خلاقیت و هوشمندی در مبارزات ادبی و اجتماعی ترکیب کرد. خود را در آرمانهایش غرق و حبس نکرد، از دیدن ابعاد مختلف زندگی توده ها و مبارزاتشان غافل نبود! او خود را به دادن شعارهای دگم و بظاهر سوپر " انقلابی" محدود و عقیم نکرد!... در زندگی بسیار کوتاهش با ترویج خلاق و همه جانبه ادبیات عدالت محور و سوسیالیستی بزبان توده ها توانست ژرفترین تاثیر را در تاریخ ایران روی مخاطبانش، بویژه قربانیان نظام بگذارد! کم نبودند تعداد کسانیکه پس از مرگ صمد، همانند او رهسپار دهات دوردست شده و معلم محرومترین جوانان و فرزندان فراموش شده کشور شدند!... کم نبودند تعداد کسانیکه با الهام از صمد بهرنگی به ادبیات و داستان نویسی روی آوردند...

بی جهت نبود که در روزهای انقلاب میلیونها نفر در خیابانها فریاد می زدند: "صمد معلم ماست، راه صمد راه ماست!" ...
امروز تحت حاکمیت جمهوری اسلامی مزور و فاسد بلایی برسر مردم آمده که حتی قربانیان نظام به این باور رسیده اند که حق با قدرتمندان و ثروتمندان است!...
شاید در هیچ کشوری این تعداد از توده ها از نظر فرهنگی فاسد نباشند که شعارهای قاتلان خود را بنام شعارهای نجات بخش خود منتشر می کنند!...

به همین دلیل امروز بیش از هر زمانی جامعه ایران نیازمند هنرمندان و نویسندگانی مانند صمد بهرنگی است تا طویله آژویاس جمهوری اسلامی را از نظر فرهنگی پاکسازی کنند.

چند نقل قول از صمد بهرنگی:
"فقر شب را بی غذا سر کردن نیست، فقر روز را بی اندیشه بردن است! "
" آدم هر جا مفیدتر باشد باید آنجا برود."
" یادگرفتن باید به‌خاطر تأثیر در دیگران و ایجاد تغییر در محیط زندگی و آدم‌های دور و نزدیک باشد. یادگرفتن اگر فقط به‌خاطر یادگرفتن باشد، یک شاهی ارزش ندارد."
" آنکه برده نام گرفت لاجرم گردن خود را خم می کند. من آن تیرم که پیشاپیش بردگان در حرکت است!"
" درد من حصار برکه نیست، بلکه زیستن با ماهیانی است که فکر دریا بذهنشان خطور نکرده است!ه "
ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می‌کرد و لذت می‌برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می‌کرد و به خودش می‌گفت:
"مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد"
" یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو "شب به خیر" گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سیاه کوچولوئی، هرچه کرد خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود!..."

" انسان در جسم خود فانی است، در عمل تاریخی خود باقی است..." مارکس

با احترام،
احمد پوری (هلند) 23 – 06 – 2019

************************************

پیوند این یادداشت در فیس بوک:

https://www.facebook.com/ahmed.pouri/posts/2676760382343180?__xts__[0]=68.ARACU9290bP4RjCDSS1yXkBg79qOnqvg2WmpIzPuml8Bv2bVWOWC9nOGrWSXmaMPI9C4Qx6JrA78yEKDAPLizc7bj1mHRb1xjq-pz6RdSW3wrG0ounvnOSCm9EcYRnvWAkqYAQIZDvDMORE58kJMlDVlhCQrDDT2lJpXKylqHSq3j8AF8Rf9jWUI3CrEuC2LBgF6oKJa4Po69eWHUpQctAy9Ep4AL7pu1bB9yh4IG5_TWFBOEv6uAHcAAQaerdVjZYHhVl-h796cas03KEtaRZOS79ndGMCt9N0e1iC4bCs6lrx-gZyErs6Z8hVuFuIL9tck_11zImcNsMaVdESTNwiOuw&__tn__=C-R

شنیدن این موسیقی عاشیق های آذربایجانی با شعر علیرضا نابدل را به دوستان گرامی پیشنهاد می کنم.
Samad Behrangi علیرضا نابدل
https://www.youtube.com/watch?v=KuXjnvsrgP4

آراز-آراز قان آراز
https://www.youtube.com/watch?v=baMxuj0UpeE

شعر علیرضا نابدل در 26 شهريور 1347 ، در سوک صمد بهرنگی می نویسد:
ترجمه فارسی
"صمد" در قلب من است، سخن از جدايي گفت "قارانقوش" در لحظه ای که مردان بامروت را چشم بر راه بود، به قلب طوفان ها زد و خود را به دست فراموشي سپرد. اينک من، جواب "اولدوز" را چه بايد بدهم!؟ به هنگام زمستان که کوه های برف پوش سراغ مي گيرند از رعناترين و مهربان ترين فرزند تبريز؛ فرياد مي زنم: ای کوه های بلند او را در "چنلي بئل" آراز بجوئيد! "کجاست صمد؟" به طعنه بپرسد اگر دشمن مشت بر سينه مي کوبم و مي گويم: صمد در وجود من و در قلب من است همچنان مي رزمد که مرده اش نيز از مردم اش جدا نيست. جان مي بخشد ما را صداقت او از عشق پرالتهاب اش الهام مي گيريم. هر آن سر مي زند به قلب ما، و از کشته ی خويش مواظبت مي نمايد. آن که سخن مي سرايد نمي پايد، و آن چه مي پايد سخن اوست، يقين که خلق قصه ی عدالت را واقعيت خواهد بخشيد خذلان در خواهد افتاد، به خانه ی ستم از عدل و دشمن خواهد ديد که صمد در مقابل اوست. اين قصه ای ست که خلق ها مي سرايند اگر يکي از صدا بيفتد، ديگری به صدا درمي آيد قصه گو باز مي ماند، و قصه دوام مي يابد به خاطر خلق زندگي مي کند آنکه در اين جا بار آيد. "اولدوز" را بگوييد دلواپس نباشد که عشق صمد را در وجود خويش جای داده ام صمد در وجود و در قلب من است آن که نام کوچک اش چون "وورغون"، صمد است جای اش در جگر من است و انتقام خواهد کشيد از دشمن خلق

شعر علیرضا نابدل بزبان ترکی:
صمد کؤنلومده دير او خودو قارانقوش آيريليق سؤزون مروت اهلينين گؤزو يولدا کن جومدو طوفانلارا اونوتدو ئوزون اولدوزا نه جواب وئره جگم من!؟ قيشدا قارلي داغلار سوراغلاشسالار تبريزين گول اوغلون، مهربان اوغلون بير هرای چکه رم ای اوجا داغلار آختارين آرازين چنلي بئليندن. دشمن طعنه وير سا صمد هاردا دير اليمي سينه مه چاليب ديئه رم صمد کؤ نلومده دير، اوره گيمده دير دؤ گوشور، ئولسه ده دؤ نمز ائليندن. اونون صداقتي جان وئرير بيزه آلولي عشقيندن الهام آليريق هر دقيقه باش چکير اوره گيميزه مغاياتليق ائدير ئوز اکديگيندن. * سؤ يله ين گئده جک؛ سؤزو قالاجاق عدالت ناغيلين ائل دوغرولداجاق ظلم ائوی عدليلن بر باد اولاجاق صمدی قارشيدا گوره جک دشمن بو بير ناغيلدير کي ائللر سوبله ير بيری سسدن دوشسه، او بيرسي دئيه ر ناغيلچي دايانار، سوز دوام ائدر ائل ايچون ياشايار بوردا بسله نن. نياران قالماسين اولدوزا ديين کؤنلومه آلميشام صمدين عشقين صمد کؤنلومده دير، اوره گيمده دير وورغونون آداشي جگريمده دير انتقام آلاجاق ائل دشمنيندن.