1

در پوستری مربوط به دستگیری کریم سیاحی کارگر فولاد اهواز دیدم شعار «بگیر، ببند، گور خود کنی به دست خود» درج شده است‌. من اصلا نمی توانم در برابر شعارهای بدآموز برای کارگران تاب بیاورم. از شعارهای هیجانی ی توخالی که این روزها در فضای مجازی همچون گل های کاغذی به سوی کارگران مبارز پرتاب می شود سخت برآشفته می شوم. با دیدن این شعار هم تاب سکوت نیاوردم و این نقد را برای هشیاری کارگران مبارز ضروری می دانم ..
این شعار هیچ معنای دیگری بجز استقبال از بگیر و ببند و کشتار نمی دهد

..

بی هیچ تردیدی یقین دارم که نویسندگان این شعار مطلقاً چنین منظوری نداشته اند. حرف ام این است که اگر کسی معتقد باشد که بگیر و ببند و کشتار است که گور رژیم را می کند، منطقاً باید از گسترش سرکوب ها استقبال کند و آن را به فال نیک بگیرد، ولی اگر چنین اعتقادی ندارد چرا باید همچون شعاری بدهد؟! میان ابراز نگرانی نویسنده مطلب و شعاری که داده است تناقض وجود دارد. روی این تناقض می خواهم مکثی بکنم.

علت توسل آزادی خواهان و مبارزان با استبداد به این گونه شعارها چیست؟

فرهنگ و ادبیات مردمان تحت ستم در همه جای دنیا سرشار از استعاراتی با همین مضامین است. سرکوب شوندگان و مردم زیر ستم وقتی قدرت مقابله با زورگویان و ستمگران را در خود نمی بینند، به سلاح نفرین متوسل می شوند. آنان آرزوی خشماگین شان برای رهائی از دست ستمگران را در قالب شعرها، شعارها و دعاهائی بیان می کنند که از یک قدرت موهوم، بیرونی و ماورائی استمداد می کنند. حتا گاه با این خرافه که ظلم، طنابی است بر گردن خود ظالم و هرچه بیشتر سفت کند، خودش زودتر از میان میرود، به خفه شدن ستمگر در دریای خون خودشان امید می بندند!

شعار «بگیر، ببند، بکش! گور خود کنی به دست خود!» شعار خشم از روی عجز است؛ شعار نفرین است، شعار اقدام نیست؛ شعاریست که نفرین پدر و مادری عاجز را خطاب به جلاد فرزندشان به یاد می آورد. این شعار تقدیر باورانه که حکومت با توسل به سرکوب، «به دست خود» گورش را می کند هرچه نباشد، یک شعار انفعالی در برابر سرکوبگر است. هیچ حکومتی «به دست خود» و با سرکوبگری و ریختن خون مردم نمی افتد بلکه به سرکوب و خونریزی متوسل می شود تا سر پا بماند. واکنش ستمدیدگان است که گور ستمگر را می کند. نه سرکوب مردم بلکه از کار افتادن ماشین سرکوب به دست مردم است که گور رژیم متکی به سرکوب را می کند.

به موازات این فرهنگ تقدیر باور و انفعالی در برابر سرکوبگر که امیدوار است او به دست خود گوراش را بکند، فرهنگ پیکارجویانه ای هم وجود دارد که بهای آزادی را فقط خون می داند و گمان می کند که جانبازی و فداکاری برای رهائی کافی است. شعارهای «درخت آزادی با خون بارور می شود» و «خون بر شمشیر پیروز می شود» مال این فرهنگ است.

هر یک از این دو باور، بازتاب معیوب دو حقیقت اند. حقیقت نخست این است که رژیم ستمگر با گسترش و تشدید سرکوب خشن، پایه ها و تکیه گاه های مردمی خود را ویران می کند و توده ها را بالقوه به سمت عصیان و طغیان سوق می دهد. اما از این حقیقت نباید نتیجه گرفت که بگیر و ببند و کشتار است که گور سرکوبگر را می کند؛ قیام مردم و از کار انداختن ماشین دولتی سرکوب است که گور او را می کند.

حقیقت دوم این است که رهائی ستمکشان از اسارت و سرکوب، بدون پرداختن بها ناممکن است. بازتاب معیوب این حقیقت به این صورت است که بهای آزادی را تنها در خون می بیند. این یک دید شورشگرانه و نه انقلابی نسبت به رهائی است. البته برده ای که از خون بترسد هرگز روی آزادی نمی بیند؛ ولی برده داری مدرن با برده داری باستان خیلی فرق دارد. امروزه تنها با شورش و خون دادن نمی شود از پس «دولت مدرن» برآمد. بهای آزادی که باید پرداخته شود، نه تنها خون، بلکه اساسا رسیدن به آگاهی، ایجاد تشکل، سازمان یافتگی، انسجام صفوف، یکپارچگی، داشتن استراتژی و تاکتیک درست، برخورداری از رهبری ی روشن و قوی و بسیار چیزهای دیگر است. اگر قیام توده ای است که رژیم سرکوبگر را ساقط می کند، تدارک سیاسی قیام – که کار درازمدتی است – اصلی ترین پیش شرط پیروزی بر استبداد است. این مسیر، دالانی است از سیم خاردار و مین گذاری شده و البته که خون هم می طلبد، اما بهای آزادی تنها خون نیست، بلکه بهای بمراتب سنگین تر، کسب این کیفیت هاست. آزادی نه تنها خون، که بلوغ جنبش ها را هم طلب می کند.

این هر دو بازتاب معیوب، دو روی یک سکه اند. این سکه در جامعه ای رواج پیدا می کند که جنبش های سیاسی و اجتماعی هنوز بلوغ نیافته اند. در شرائط غیاب تشکل های توده ای و سازمان نیافتگی جنبش های اعتراضی، مبارزات انفرادی و پراکنده به آسانی سرکوب می شوند. در چنین شرائطی طبعا آمادگی برای خطر کردن هم کمیاب می شود و روحیه نفرین در انفغال جای اقدام را می گیرد. درست در همین شرائط است که برخی از این نادران هم که حاضر به خطر کردن می شوند، کمبود تشکل و سازمان یابی و همه آنچه را که جزو بهای رهائی به آن ها اشاره کردم، می خواهند با خون جبران کنند. آبشخور هر دوی این ها عدم بلوغ جنبش های توده ای است. با خون نمی شود جبران ضعف سازماندهی را کرد. هرچه بیشتر مبارزین از سازماندهی به دور و از مقابله توده ای و سازمان یافته با ماشین سرکوب ناتوان باشند بیشتر به خرافه های پیروزی خون بر شمشیر و آبیاری درخت آزادی با خون متوسل می شوند.

تا جائی که به «خون» مربوط می شود، هر قطره خونی که از یک مبارز ریخته می شود، خون جنبش های مردم است که بر زمین می ریزد. از خون دادن نباید فضیلت ساخت. استبداد چیزی بهتر از این نمی خواهد که پیشگامان جسور مبارزات مردمی گردن شان را در برابر ساطور او جلو بیاورند. پیکارگران علیه استبداد و ستم باید در نیروهای خودشان صرفه جوئی کنند و آن ها را هدر ندهند. آن خونی هدر نمی رود که اهدای آن در راه ایجاد تشکل ها، سازماندهی مبارزات مردم، گسترش آگاهی در میان توده ها، ایجاد پیوند میان جنبش های آزادی خواه و برابری طلب، و خلاصه در راه بلوغ جنبش ها و در راستای از کار انداختن ماشین سرکوب دولتی با قدرت متشکل توده ای ضرورت پیدا کند. اینجا خون، بهائی است که برای فراهم کردن ملزومات سیاسی و اسباب تشکیلاتی رهائی پرداخت می شود.

اخطار در باره موج جدید سرکوب کارگران کاملاً بجاست. خود کارگران و نیز چپ ها و کمونیست ها باید این خطر را بسیار بسیار جدی بگیرند. هیچیک از آنان حق ندارند موضوع حفظ موجودیت خود را مسئله ای شخصی تلقی کنند. آنان درختان روئیده در زمینی سوخته اند که از خاکسترِ آبیاری شده با خون نسل های پیشین کارگران، چپ ها و کمونیست ها سر بر می آورند. هر یک از آنان آیندهء جنگل را در خود دارند. و به همین خاطر رژیم، آنان را زیرنظر گرفته است تا هر کدام را که اندکی قد می کشد و به مرحله گرده افشانی و تکثیر می رسد، درو کند.

مراقبت کارگران و دیگر مبارزان همه جنبش های اجتماعی برای حفظ خود یک وظیفه مهم برای حفظ ظرفیت های جنبش های اجتماعی و کارگری و تداوم مبارزه طبقاتی کارگران است. محافظت از انرژی ها و ذخایر جنبش کارگری و انقلاب سوسیالیستی را نباید با محافظه کاری یکی پنداشت. محافظه کاری حفظ شرائط موجود و تن دادن به نظم سیاسی و اجتماعی حاکم است، اما کارگران آگاه و کمونیست ها برای تغییر این نظم مبارزه می کنند و حفظ خودشان در برابر هاشور زنی ی بی امان ساطور رژیم، جزئی از تکالیف شان برای تداوم مبارزه علیه وضع موجود است. در میدان نبرد، جا خالی دادن و سر دزدیدن از شمشیر دشمن جزو فنون جنگیدن و از ملزومات پیروزی است و با سر دزدیدن در زیر لحاف فرق دارد.

مراقبت از خود؛ از امنیت تشکلات مبارز و در برابر دام گستری ها و عوامل نفوذی و تشکلّات پلیس۫ ساخته گاه با تابلوی چپ، برای کارگران و چپ های جوان ایران امری حیاتی است. کم ترین غفلت در این زمینه می تواند ضایعاتی عظیم به بار بیاورد. یقیناً با بیشترین مراقبت ها و بهترین تاکتیک ها هم، مبارزه تلفات خواهد داشت و نمی توان آن را به صفر رساند ولی باید به حد اقل ممکن رساند بخصوص که در ایران امروز، به عرصه رسیدن این نسل نو کارگران و زنان آگاه و تازه نفس سالیان سال طول کشیده است و جایگزین کردن هر یک از این مبارزان، سالیان سال طول خواهد کشید. بهای آزادی را پرداختن این نیست که این ها خون شان را مفت بدهند، با زحمت کشیدن و همت کردن برای جلو گیری از اینگونه تلفات و ضایعات برای تدام مبارزه هم هست که باید بهای آزادی را داد.

برای اینگونه مراقبت ها باید دانش مبارزه با پلیس سیاسی - امنیتی را آموخت و مهارت آن در عمل را پیدا کرد. مبارزه با پلیس سیاسی - امنیتی یک فن است. شرکت در مبارزه علنی بدون انگشت نما شدن؛ حرکات توده ای با سازماندهی های مخفی؛ کسب مهارت در جایگزینی وسائل و شبکه های خبررسانی که پیاپی ضربه خورده و مسدود می شوند؛ شناخت اشکالی از ارتباطات و سازماندهی و تشکیلات که ضربات احتمالی به همه جا و همه کس منتقل نشود؛ توان ترکیب مبارزات در اشکال قانونی و فراقانونی؛ مهارت ایجاد تشکل های پوششی قانونی برای فعالیت های انقلابی؛ آب بندی اطلاعاتی و عایق بندی نفوذی تشکلات؛ آشنائی با تکنیک ها و شگردهای کهنه و جدید پلیس سیاسی - امنیتی و بدل زدن به آن ها؛ رد پا نگذاشتن از خود و همرزمان؛ انبار نکردن اسناد، اطلاعات امنیتی، اسامی و آدرس ها – اعم از فیزیکی یا الکترونیکی - در تلفن ها، در خانه ها و کامپیوترها؛ پیشبینی های کافی برای قطع سرنخ ها به هنگام دستگیری؛ و صدها موضوع دیگر برای بقا و تداوم مبارزه چپ ها در شرائط امروز ایران اهمیت حیاتی دارند. آموزش این فنون برای کارگران مبارز و نسل جوان چپ ها و کمونیست ها در ایران نباید کم تر از آموزش های سیاسی و تئوریک اهمیت داشته باشند.

بجای دلخوش کردن خود با شعارهای توخالی علیه رژیم، به استحکامات خود بپردازیم