آقای ناصر مهاجر، با هم کاری خانم میهن جزنی، به مناست پنجاهمین سال کشتار تپه های اوین و ترور جنایت کارانه رفیق بیژن جزنی، با شش تن از یاران مبارز دیرینه اش و دو تن از کادرهای برجسته سازمان مجاهدین خلق، نوشته ای از رفیق جزنی، تحت عنوان “مارکسیسم اسلامی، یا اسلام مارکسیستی” را که چهار دهه پیش از این، توسط رفقای راه فدائی انتشار یافته، با گزارشی از این جنایت تاریخی و نیز چند نوشته ی کوتاه دیگر به چاپ رسانده است.[i]
بی گمان یادآوری و پرداختن به این جنایت تاریخی رژیم وابسته به امپریالیسم شاه، به ویژه در شرایط کنونی که شاه پرستان، به شیوه ی فاشیستی، حتا از اقدامات جنایت کارانه رضاشاه و محمدرضاشاه، گل و گلستان می سازند، این پرسش اساسی اقدامی دو چندان شایسته است، که به چه سبب زندانیانی که به موجب حکم ناعادلانه و قانون ستیز دادگاه های نظامی، محکومیت قطعی دارند و بخشی از دوران مجازات خود را سپری ساخته اند، بدون محاکمه مجدد به گلوله می بندند. اما انتشار سندی به قدمت پنجاه سال که به اسلام در کلیت اش و اسلام مارکسیستی، یا مارکسیست اسلامی، نقش روحانیت و اسلام گرایان انقلابی دیروزی می پردازد، دو چندان حائز اهمیت است. بیژن این نوشته را زمانی تهییه کرده که جنبش کومونیستی ایران، نقش مخرب روحانیت در انقلاب مشروطیت، دهه ی پس از شهریور بیست و جریان ملی کردن صنعت نفت و جبهه ی ملی دوم را پشت سر داشت و فراتر از رقابت همه جانبه، دشمنی نیمه پنهان، نیمه آشکار آنان علیه جنبش ملی و کومونیستی را در پیش روی داشت. کینه جوئی ویژه ای که در آستانه ی انقلاب سال پنجاه و هفت آشکارا به نمایش در آمد و طی حکومت چهل و هفت ساله روحانیت، چون زخمی ناسور و غده ای چرکین بر پیکر جامعه نمایان است. نویسنده پیشاپیش این خطر را به درستی احساس می کرده و می دانسته است که پرداختن به این مساله تا چه اندازه در خور توجه و در عین حال مساله ساز است.
نخستین ایراد این نوشته را باید عنوان آن دانست و چه بسا ماهیت طبقاتی اسلام گرایان، یا خطر اسلام گرایان مناسب تر می بود. رفیق جزنی در سال های هزار و سیصد و پنجاه و یک و پنجاه و دو، که به این نوشته می پرداخته، در زندان شماره سه قصر، با مسعود رجوی و چند تن دیگر از کادرهای برجسته سازمان مجاهدین خلق، هم اتاق و همدم بود و به درستی می دانست که آنان، و نیز رهبران جان باخته ی صدر سازمان آنان، نه خود را مارکسیست اسلامی می دانستند و نه ایدئولوژی خود را مارکسیستی! این اتهام را ساواک به آنان بست و آنان این اتهام ساواک را هرگز نپذیرفتند.
از آن جا که شمار چندی از رهبران و کادرهای این سازمان از هواداران پیشین نهضت آزادی بودند و پس از بازداشت رهبران نهضت آزادی با آنان بازداشت شدند، رژیم شاه در بدو امر آنان را هوادار نهضت آزادی معرفی نمود و با تکذیب آنان که پس از ضربه ی سال پنجاه بیش ترین شمارشان سر از زندان در آوردند، عنوان “سازمان مجاهدین خلق” را برگزیدند و نه سازمان مارکسیست های اسلامی! البته همان گونه که بیژن خود یادآور شده شماری از اندامان و هواداران حزب سوسیالیست های مسلمان هم که در جبهه ملی دوم، با نهضت آزادی هم کاری می کردند، مارکسیست بودند، اما سازمان خود را مارکسیستی نمی دانستند، همان گونه که سوسیالیست های مسیحی هم خود را مارکسیست و یا باورمند به ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیکی نمی دانند.
آن چه که به اتهام مارکسیست اسلامی بودن مجاهدین پر و بال داد، جدای از حضور چند چهره ی محدودی که خود را مارکسیست لنینیست می دانستند، سخنانی بود که علی میهن دوست در دفاعیات خود در دادگاه نظامی بر زبان جاری ساخت مبنی بر این که مارکسیسم لنینیسم ایدئولوژی جنبش های مبارزاتی ضد امپریالیستی عصر ما است و هیچ جنبش مبارزاتی ضد امپریالیستی دوران ما نمی تواند نسبت به مارکسیسم لنینیسم بی اعتنا باشد(نقل به معنا). اظهاراتی که در همان دادگاه، با واکنش ناصر صادق مواجه شد و از وی خواست که بدون درنگ با مارکسیسم لنینیسم مرزبندی نماید. باقر عباسی از حزب ملل اسلامی که در دوران چند ساله زندان، مارکسیست شده بود و پس از آزادی از زندان، با محمد مفیدی بنیان گذار گروه حزب اله، البته حزب الهی که به مجاهدین خلق پیوست، هم پرونده و با وی در دی ماه سال پنجاه و یک به اعدام محکوم شد، در دادگاه نظامی خود را مارکسیست لنینست خواند و نه مارکسیست اسلامی! سایر مارکسیست هایی هم که از موضع مبارزاتی و باورمندی به مشی مسلحانه چریکی به مجایدین خلق پیوسته بودند، هیچ کدام خود را مارکسیست اسلامی نمی دانستند.
البته ناگفته پیداست که شماری از آنان هم که دیرتر با اعلام موضع م ل، خود را ماکسیست لنینیست دانستند، موضع پیشین، یعنی برداشت اسلام انقلابی خود را با اندیشه مارکسیستی در تضاد می دانستند. محمد حنیف نژاد، چهره نخست از بنیان گزاران سازمان مجاهدین خلق، در سلول های کومیته نوحه می خوانده و مجاهدین خلق، اگر چه به تقلید از علی شریعتی خود را شیعه علوی می دانستند و نه شیعه صفوی، اما با توجیه پیوند با توده های مسلمان از انجام عقب مانده ترین سنت شیعه صفوی هم فروگذار نبودند. از کادرها تا هواداران شبانه روز قرآن و نهج ال بلاغه می خواندند و به تفسیر سوره های این دو کتاب می پرداختند. هم گام با سوره خوانی، هفده رکعت نماز واجب شبانه روزی و یک یا دو نوبت نماز جماعت برگزار می نمودند، سوای ماه رمضان، شمار زیادی و گاه همه ی آن ها جمعه ها، یا چهارشنبه ها هم روزه می گرفتند. از هیچ کدام از مراسم دینی و از جمله شب قدر یا تاسوعا و عاشورا و … کوتاه نمی آمدند. طی سال های پنجاه و پنجاه و یک که شمار زندانیان مجاهد در فلکه کومیته مشترک در خور توجه بود، مراسم سینه زنی را دوش به دوش زندانیان عادی در کنار حوض فلکه در طبقه هم کف برگزار می نمودند. رفقای فدائی و دیگر گروه های کومونیستی هم به قصد نشان دادن هم بسته گی با آنان و یک پارچه نشان دادن موضع زندانیان سیاسی در برابر زندانبانان و ساواک در این سینه زنی و نوحه خوانی مشارکت داشتند که اشتباهی فاحش بود. مراسمی که هنوز هم از جانب مجاهدین در مقر پاریس و اردوگاه آلبانی برگزار می شود.
اگر چه نوشته ی شناخت سازمان مجاهدین کم و بیش از شناخت مارکسیستی نسخه برداری شده، یا نویسنده گان آن، از مارکسیست ها الهام گرفته بودند و جزوه ی اقتصادی نوشته ی محمود عسکری زاده هم رونوشتی بود از اقتصاد سیاسی نیکتین، ترجمه عبدل حسین نوشین، مزین به چند آیه قرآنی و روایت اسلامی، اما از سه عضو کمیسیون ایدئولوژی دوران تدارکی، تنها علی میهن دوست، گرایش مارکسیستی داشت و دو عضو دیگر، یعنی حسین احمدی روحانی و مسعود رجوی، هیچ کدام چنین گرایشی نداشتند. حتا پس از اعلام موضع ایدئولوژیکی و پدید آمدن جریانی به نام مجاهدین م ل، در درون سازمان مجاهدین خلق، که شماری از زندانیان مجاهد هم اعلام موضع مارکسیستی نمودند، مسعود رجوی و موسا خیابانی که به عنوان رهبران خودگزیده، رهبری مخفی مجاهدین را در زندان قصر بر عهده داشتند علیه انشعاب مارکسیستی موضع گرفتند. حسین روحانی هم که در پاریس حضور داشت، پس از دریافت خبر تغییر ایدئولوژی سازمان، چند ماهی در برابر اعلام موضع مارکسیستی سازمان آن چنان سرسختی نشان می دهد که محمد تقی شهرام وی را شیخ حسین خطاب می نماید و برای اصلاح مواضع سیاسی ـ ایدئولوژیک به داخل فرا می خواند.
بیژن جزنی در این نوشته، از روحانیون به عنوان یک کاست نام می برد[ii] اما با اشاره به موضع گیری دوگانه ی آنان در برابر فئودال ها، قدرت های استعماری، مسیحیت و یا حاکمیت، خلوص کاستی آنان را در برابر پرسش قرار می دهد. باید پذیرفت که روحانیت در کلیت خود و روحانیون شیعه به طور اخص، چون به اعتبار طبقاتی، در فرایند تولید و خدمات کارکرد مشخص طبقاتی ندارند، لومپن تلقی می شوند اگر چه اندک شماری از آنان دست اندر کار تولید، توزیع یا خدمات باشند. در دوران محمدرضا شاه، امور زنده گی آنان، جدای از مفت خوری، دایر بر تصرف بخشی از خمس و زکات سهم امام که به عنوان نماینده مرجعیت از مقلدین دریافت می داشتند، شمار انبوهی با تائید ساواک، جیره خور سازمان دولتی اوقاف بودند. اما از آن جا که لباس یک شکل عربی سنتی صدر اسلام بر تن دارند، ازدواج های آنان، ازدواج درون گروهی است و اندک شماری هم که به ازدواج برون گروهی روی می آورند با بازاری ها و یا خانواده های سخت مذهبی وصلت می نمایند،به درستی شایسته عنوان کاست هستند،. جدای از این که پس از روی داد انقلاب سال پنجاه و هفت، با انحصار مقام ارشد رهبری، ریاست قوه قضائیه و حق وتوی شش روحانی در شورای دوازده نفره نگهبان دایر بر نظارت بر انتخابات مجلس و شهرداری ها، لوایح دولتی و مصوبات مجلس شورای اسلامی، عضویت مجلس خبره گان رهبری، برای گزینش رهبر کشور، جای گاه برتر و شاخص در مجلس شورای اسلامی، وزارت خانه ها، انحصار امر قضاوت در همه ی مراحل، سمت های ارشد وزارتی، امنیتی، نظامی و اداری به یک کاست تمام عیار ارتقا یافته اند. از این روی با وجود موضع گیری دوگانه ی آنان، در مورد پاره ای از روی دادها، نمی توان منکر ویژه گی های کاستی آنان شد.[iii]
آن چه که در این نوشته رفیق جزنی، شگفت می نماید، بیان استیلای عرب ها و پذیرفتن اسلام است به اعتبار برتری اسلام نسبت به سایر ادیان[iv]. هم در برابر سایر ادیان از دستورهای مترقی تر دم می زند و هم در برابر ساسانیان و رومیان از محتوای اجتماعی نسبتن مترقی مناسبات در شبه جزیره عربستان! که مستند بر اسناد معتبر تاریخی واقعیت ندارد! به راستی کدام جای گاه مترقی؟
در مقام سنجش اسلام، با زرتشی و آئین مزدیسنا که الهام بخش سایر ادیان و نحله های فلسفی ـ دینی جهان باستان بوده، اهورامزدا و اهریمن به نام الله و شیطان، تغییر نام داده اند با بهشت و دوزخی که در بست به عاریت گرفته شده است. یا در مقام زن و حقوق زن! در مکه زادگاه محمد و اسلام، اگر چند همسری برای مردان مجاز بود، برای زنان هم مجاز تلقی می شد[v].
اسلام محمدی از همه ی ادیان پیش از خود، ارتجاعی تر است. از صدر اسلام تا دوران کنونی، که اسلام هم چنان دو شاخه اصلی شیعه و سنی دارد، چه در تشیع و چه در تسنن، ازدواج مرد با چهار زن مجاز است و در میان شیعیان، به پی روی از سنت محمدی و امامان شیعه، فراتر از مجاز بودن ازدواج با چهار زن، متعه، یا صیغه و بر پا داشتن حرمسرا هم محدودیتی ندارد و حق طلاق یک جانبه در اختیار مرد است. بی جهت نیست که در جمهوری اسلامی، زن متاهل را به جرم رابطه با غیر سنگسار می کنند و رابطه مرد متاهل با غیر، می تواند توجیه شرعی متعه داشته باشد. حال آن که در کاتولیسم مسیحی[vi]، چند همسری و حق طلاق[vii] برای طرفین ممنوع است. مساله ی مهمی که به آئین بهائیت هم راه یافته است.
چه در یهودیت و چه در مسیحیت نوشیدن شراب و تولید شراب مجاز است و در وصف نان و شراب از مسیح نقل است بنوشید که این خون من است و بخورید که این گوشت من است. اما شراب یا می در اسلام به درخواست عمر، مستند بر آیه های قرآنی ممنوع اعلام شد و از صدر اسلام تا کنون مشروب خوار را شلاق می زنند. یک خدا!!! و دو فرمان متناقض!!!، اما از همه مهم تر، مجاز بودن موسیقی در سایر ادیان است و ممنوعیت آن در اسلام! سوای موسیقی، نقاشی، پیکر نگاری، و پیکرتراشی هم! در اسلام ممنوع است. به این اعتبار جز شعر و ادب، سایر هنرهای هفت گانه ی زمانه ی ما را باید کنار گذاشت و با این همه می توان از مترقی بودن اسلامی دم زد. آن هم اسلامی که به مراتب از ادیان پیش از خود، عقب مانده تر است.
اقدام زیانبار و ارتجاعی محمد و مشاوران ارشد او این بود که به نام اسلام و با ادعای وحی الهی، به یاوه سرائی یهودیان در قبال افسانه های واهی نوح، ابراهیم، لوت، موسا، یوسف، ایوب و … مندرج در تورات، یا انجیل های چهارگانه ارج و اعتبار بخشید. محمد با بازگویی شنیده های ناقص خود( از شماری از یهودیان)، تحت وحی آسمانی به افسانه هایی که یهودیان در طی بیش از یک هزار سال ساخته و پرداخته بودند تقدس بخشید و خود و چهار تن از آنان را به زبان امروزی به مقام ارشد پیامبری و به بیان قرآنی به پیامبر اوالعزم ارتقا داد. یهودیان می گفتند این حرف ها داستان پدران ماست چه ربطی به وحی الهی دارد. افسانه ی ادعایی ارسال یک صد و بیست و چهار هزار پیامبری هم که تنها نام بیست و نه تن از آنان در تورات آمده، خود به خود انکاری است بر این ادعای بدون پشتوانه آیه های مندرج در قرآن! که حتا افسانه ابراهیم و اسحاق را ابراهیم و اسماعیل قالب کرد. افسانه ای که هنوز هم میان مسلمانان و یهودیان که خود نویسنده و پردازانه آن هستند، مناقشه انگیز است. یا انتساب ساختن کعبه به ابراهیم، ابراهیمی که نه به مکه رفته که سازنده کعبه باشد و نه بت شکنی نموده که به جرم بت شکنی از میان توده ی آتش[viii] گذشته باشد.
در مقام سنجش ادیان، یهودیت، تنها برای قوم یهود است و یهودیان که خود را قوم برگزیده ی یهوه می دانند برای جلب و جذب دیگران به آئین و مذهب خود تلاشی به خرج نمی دهند و به باور آنان، یهودی کسی است که از یک مادر یهودی تبار تولد یافته باشد. مسیحیان هم تا زمان اقتدار و فرمان روایی کشیش ها در سده های میانی، به شیوه ی مسالمت آمیز و جلب محبت آوازه گری می نمودند. از این روی آئین مسیحی به عنوان آرام بخش برده گان، در بدو امر بدون جنگ و جدال، یونان و روم را در بر گرفت. سیاستی که هنوز هم از جانب آوازه گران مسیحی در برخورد با بومیان آسیا، آفریقا، اقیانوسیه و قاره ی آمریکا، و یا با پی روان سایر ادیان جاری است. اما در اسلام محمدی، جهاد[ix] یعنی جنگ با کفار از واجبات دین است و کشتن بی دینان ثواب اخروی دارد، یا جزیه گرفتن از پی روان سایر ادیان از شمار حقوق حقه ی مسلمانان و حکومت اسلامی به شمار می رود. از این دیدگاه اسلام به مراتب خشن تر از ادیان پیش از خود است زیرا کشتن بی دینان و باج گرفتن از پی روان سایر ادیان را نه مجاز، که وظیفه دینی می داند. امر به معروف و نهی از منکر هم به نوبه ی خود، یعنی دخالت در زنده گی دیگران و سلب اراده و اختیار از دیگران!
محمد که طی سیزده سال در مکه به شیوه ی مسالمت آمیز آوازه گری می نمود پس از کوچ به یثرب، که دیرتر مدینه النبی خوانده شد، روش مسالمت آمیز را ترک نمود و با یاری اندک شمار پی روان خود به قوه ی قهریه روی آورد. دزدی اموال و کشتن کفار را فراتر از مجاز بودن جهاد اعلام نمود و در بدو امر با شبیخون زدن به کاروان هایی که از کنار مدینه می گذشتند به تقویت بنیه مالی خود پرداخت[x] تا با تدارک نیروی کارآمد جنگی، تحت عنوان جهاد، مکه و تمام شبه جزیره عربستان را به کنترل خود در آورده، آن گاه به تصرف دیگر سرزمین ها بپردازد و به شعار دیرینه خود، که در مکه سر می داد، جامه ی عمل بپوشاند[xi].
رفیق بیژن می نویسد ملل غیر عرب، در راه رهایی خود، به اسلام گرویده اند. ملل غیر عرب پیش کش، خود اعراب چه گونه پیوستند و بر خود اعراب چه گذشت؟ مگر نه این است که ساکنان شهر مکه زادگاه محمد، محمد را سخت در تنگنا گذاشته و مجبور به فرار ساختند و سرانجام پس از چند فقره جنگ و لشکرکشی، در برابر لشکرکشی محمد تن به مصالحه دادند. یا بر قبایل عرب از یهودی و غیر یهودی شبه جزیره چه گذشت؟ قتل عام بیش از هفت صد تن از مردان تسلیم شده ی یهودیان بنی قریظه ی مدینه، که پس از جنگ خندق، به مدت بیست و پنج روز تحت محاصره قرار گرفتند، تن به حکمیت دادند. آان هم حکمی از جانب محمد به نام سعد بن معاذ سرکرده اوسیان، فردی که نسبت به یهودیان نفرت شدید داشت و حکم قتل مردان تسلیم شده و تصرف زنان و دارائی آنان را صادر نمود. جنایتی تارخی که هنوز هم از شمار فتوحات اسلام است. جنایتی که کشتار آتی دیگر یهودیان در شعاع صد کیلومتری مدینه را رقم زد. قتل عام هایی که حتا نافی جهاد ادعایی بود. جهادی که می بایستی علیه کفار انجام گیرد و نه علیه یکتا پرستان یهود و دیرتر زرتشی و مسیحی! عدول همه جانبه از مشی ادعایی که به قصد تصرف زنان، دختران، اموال و املاک یهودیان انجام گرفت. سیاستی که سرانجام اخراج تمام اعراب یهودی از شبه جزیره عربستان را در پی داشت. اخراجی که پس از محمد با فرمان عمر دومین خلیفه اسلام تحقق یافت. توجیه عمر هم این بود که یهودیان باید جزیه پرداخت نمایند و عرب از عرب جزیه نمی گیرد. اما تجاوز مسلمانان به یهودیان خاتمه نیافت و لشکر صحابه به فرمان محمد، در سرتاسر شبه جزیره عربستان در کنار چادرنشینان بانک اله و اکبر سر می دادند تا به آنان بپیوندند و هر قبیله ای که خودداری می ورزید و یا در پیوستن تاخیر می کرد مورد تهاجم نظامی قرار گرفته، مردان شان به قتل می رسیدند و زنان و اموال شان به غارت می رفت. به راستی با کشتار و بیرون راندن بومیان یک سرزمین، از زادگاه دیرینه ی خود، جائی برای ادعای مترقی دانستن اسلام محمدی باقی می ماند که کشتار در کشور ما و منصرفات روم را با نشان ترقی خواهی اسلام مزین سازیم.
به باور رفیق جزنی، ایرانیان و رومیان، برای رهائی از سلطه نظام های متحجر ساسانی و رومی از مسلمانان عرب مدد گرفته اند. با اندوه فراوان باید گفت که این موضع بیژن و شمار دیگری از تاریخ نویسان پیش از وی و پس از وی، با روی دادهای تاریخی سازگار و یا هم آهنگ نیست. نخست این که مسلمانان در جنگ با رومیان با رسوایی به سختی شکست خوردند و عقب نشینی نمودند و اگر پایتخت ساسانیان به آسانی به تصرف اعراب مهاجم در آمد، بخشی از روم شرقی و از جمله بندر کنستانتین، پایتخت روم شرقی، شش سده دیرتر به تعصرف ترکان عثمانی درآمد که مقدمات آن هم در جنگ ملازگرد فراهم آمد. در جنگ ملازگرد ترکان عثمانی به یاری کوردها و تاتارها با شکست روم بر بخشی از ترکیه کنونی دست یافتند. در نتیجه روم توسط اعراب مهاجم صدر اسلام در هم نشکست! اما جدای از زوال دولت ساسانی، مقاومت درخشان مردم ایران، هم در خودداری از پذیرش اسلام و ایستاده گی در برابر یورش اعراب، به نوبه ی خود درخشان بود. به روایت نویسنده گان سده های آغازین پیروزی اعراب بر ایران ساسانی، که بنا بر نوشته ی ابن خلدون بیش از آن که ناشی از شریعت محمدی باشد از عصبیت عربی بود، نشان از آن دارد که شمار زیادی از شهرها و روستاهای ایران به سختی مقاومت می ورزیدند. سیستان و ایالت های شرقی تا سده ی دوم هجری تن به اسلام و حاکمیت اعراب ندادند. مردم جزیره، یعنی ساکنان بین دو رود دجله و فرات که در آن دوره در حوزه ی فرمان روایی حکومت ساسانیان بود، پس از لشکرکشی خالد بن ولید، با حفظ آئین زرتشی، پرداخت جزیه را پدیرفتند و یک صد و پنجاه سال دیرتر، که با لشکرکشی منصور دوانقی دومین خلیفه عباسی برای پذیرش اجباری اسلام مواجه شدند، انبوهی از آنان به کوهستان های شرق زاگرس گریختند و به آئین مسلمانی تن ندادند. دو قرن سکوت، نوشته ی ارزش مند تاریخی دوکتور زرین کوب هم به نوبه ی خود سند درخشانی است از تداوم مقاومت در حوزه ی نظامی، دینی و فرهنگی ایرانیان در برابر اسلام و اعراب، از یک سوی و به چالش کشیدن آئین مسلمانی با اتکا بر زرتشتی گری، زنادقه یا مانی گری و مزدکی[xii]
پرسیدنی است کدام مناسبات پیش رفته در عربستان برقرار بود که برای ایرانیان یا رومیان می توانست بر نظام حاکم بر آنان برتری داشته و الهام بخش پذیرش نظام حکومتی اسلام باشد. بنا بر نوشته ی خود رفیق بیژن در یمن حکومتی بر پا بود و در شهر مکه زادگاه محمد هم. اما حکومت عربی یمنی تنها با پشتیبانی انوشیروان از سلطه ی حبشه رهایی یافت، حکومت کوچک حیره را هم که در حوزه ی حکومتی ساسانیان بود، خسرو پرویز برانداخت. شهر مکه هم عرصه ی رقابت دو قبیله “بنی هاشم” و “بنی عبد ال شمس” بود، رقابتی قبیله ای که جدال صدر اسلام، محمد، ابوسفیان را رقم زد و سپس علی و معاویه، یا حسین و یزید را در پی داشت. جدالی که سرانجام، با پشتیبانی ایرانیان از بنی عباس، با برچیده شدن حکومت بنی امیه و استقرار بنی عباس، رقابت دیرینه بنی هاشم و عبدال شمس هم به نکته ی پایانی خود رسید.
نه در مقام سنجش با ایران دوران ساسانی که فراتر از زرتشتی گری و دین مزدیستانی، اندیشه فلسفی، هنری و موسیقی به فراز برتری رسیده بود و آموزش های آزاده گی و رهایی انسانی مانوی را پشت سر داشت و یا برای رفع ستم طبقاتی و نظام شبه کاستی سال های پایانی ساسانیان، جنبش برابری طلبی مزدکی بر پا شد که در مقایسه با ایران دوران اشکانی و چهار سده پیش از ظهور محمد و حکومت عربی ـ اسلامی عربستان، اسناد باقی مانده از صدر اسلام نشان از آن دارد که ایران اشکانی وارد مناسبات فئودالی شده بود[xiii]. در نقطه ی مقابل ایران و روم، جامعه عربستان تازه از دوران مادرشاهی سر بر آورده، وارد دوران پدرشاهی برده داری شده بود. محمد هم برده داری را هم چنان مجاز شمرد و محکوم نکرد اگر چه برای تقویت هواداران خود از برده داران خواست داوطلبانه برده گان را رها سازند. اما نخستین اقطاع به عنوان آغاز دوران فئودالی، دوش به دوش گسترش نظام پدرسالاری اسلامی که با محدودیت حقوق زنان رقم می خورد، در سال پایانی زنده گی محمد پدید آمد. زیرا باغ های انگور و نخلستان های طایفه ای که به تصرف مسلمانان درآمد در قبال دریافت بهره مالکانه سالانه به خود آنان واگذار شد.
شگفتی مهم دیگر این است که چرا نوشته ای به عنوان یک سند ایدئولوژیکی و مبنایی برای مبارزه ایدئولوژیکی به توصیه ی خود نویسنده مخفی می ماند و پس از جان باختن نویسنده و اعلام موضع بخشی از سازمان مجاهدین خلق به عنوان مجاهدین م ل، باز هم پنهان می ماند و در جریان گفت و گوهای دو سازمان چریک های فدائی خلق و مجاهدین م ل، حتا در اختیار آن گذاشته نمی شود. در فضای باز چند ماهه ی پیش از انقلاب و انتشار کتاب های جلد سفید انتشار نمی یابد. سندی که اگر در شماری از خانه های تیمی هم مطالعه شده باشد، بازتابی در میان انبوه هواداران سازمان فدائی که تشنه ی نوشته های بیژن بودند، نداشت. بدون تردید انتشار و نقد به موقع این سند در آستانه ی انقلاب و یا پس از قیام بهمن، می توانست در میان هواداران سازمان بازتاب داشته، فریب پدر کیا و عمو احسان را نخورده، مانعی در برابر شعار شکوفائی جمهوری اسلامی باشد. شعاری که بخش عمده ی مدعیان کومونیستی را به آوازه گر بی جیره و مواجب حکومت اسلامی مبدل ساخت.
خانم میهن جزنی می نویسد[xiv]
“تیر، یا مرداد پنجاه و دو بود که بیژن در همان لحظه های اول ملاقات و پیش چشم نگهبان های زندان قصر، قابلمه های کوچک سه طبقه ای را که یک هفته پیش به او داده بودم و حاوی غذاهایی بود که او دوست می داشت به من باز گرداند. در حالی که از من تشکر می کرد و می گفت غذاها خیلی خوشمزه بودند و عالی، با حرکت چشم و ابرو به من فهماند که نوشته ای در قابلمه جاسازی شده است. کمی بعد که حال و روز فرزندامان بابک و مازیار را از من می پرسید و از دلتنگی برای آن ها سخن می گفت، مرا متوجه ساخت که نباید در باره آن چه در قابلمه جاسازی شده، با کسی صحبت کنم و باید نوشته را از همگان مخفی نگه دارم : از رنجی که از دوری آن ها می کشم با هیچ کس مگو، هیچ کس!
….. نحوه ی حرف زدن اش جای ابهام باقی نمی گذاشت که نوشته را حتا برای منوچهر کلانتری هم نباید بفرستم. “
باید پذیرفت که نگرانی بیژن از افشای این نوشته و جلوگیری از انتشار آن در نشریه 19 بهمن، بیش از آن که از بازجوئی، مجازات و شکنجه احتمالی باشد، از بهره برداری ساواک و زندانبان بوده برای تشدید اختلاف سیاسی و ایدئولوژیکی دو جریان مدافع مبارزه مسلحانه به سبک جنگ چریک شهری، همان واقعه ای که پس از اعلام موضع جریان م ل مجاهدین در زندان ها و دانش گاه ها پدید آمد و فراتر از تشدید اختلاف، به بنیادگرایان اسلامی و گروه قتله منصور میدان داد تا ورای تشدید کینه توزی علیه کومونیست ها، مجاهدین را هم منافق بنامند. اما اگر خودداری از انتشار این نوشته در آن موقعیت زمانی توجیهی داشت، پس از اعلام موضع بخش م ل مجاهدین، توجیه ناپذیر بود و سازمان فدائی می توانست وارد گود مبارزه ایدئولوژی شود. نکته این جاست که ما باید با مذهب چه گونه برخورد کنیم. مبارزه ایدئولوژیکی آری! یا نه! رفیق جزنی نوشته را به چه قصدی به همسرش می سپارد. مگر نه این است که برای نهادن چه سنگ و چه زر! خود رفیق می توانست با حذف بخش مجاهدین، بازاریان مذهبی و آخوندها را به عنوان پاس داران اسلام سنتی به نقد بکشد. در شرایطی که از یک سوی در درون سازمان فدائی مبارزه ایدئولوژیک بر سر گسترش دامنه ی مبارزه و مناسبات جهانی با اردوگاه کومونیستی داغ بود و از جانب دیگر مجاهدین م ل با رفقای فدائی در تماس بودند و درخواست کومک می نمودند، چه بسا انتشار این سند به نوبه ی خود برای آنان هم یک سپر دفاعی می شد.
اما با وجود انتقادی که بر مقدمه ی این نوشته وارد است،آن را باید سندی پرارزش و خواندنی دانست و از آن توشه برگرفت. ما، کومونیست های ایرانی، مانند همه ی کومونیست های جهان سومی، که سخت با پدیده ای به نام دین و سنت در گیر هستیم در گذشته ای نه چندان دور، بر این باور بودیم که چون در برخورد فرهنگ ها، فرهنگ پیشرو، فرهنگ عقب مانده را کنار خواهد زد و یا در خود حل خواهد نمود، دین و سنت هم به عنوان پدیده های دوران فئودالی و جامعه عقب مانده، با پیش رفت فرایند اجتماعی و گسترش امر سوسیالیستی در جامعه پایدار نخواهد ماند. اما اگر مارکس و انگلس، به عنوان آموزگاران و پیش کسوتان جنبش جهانی کومونیستم، در پرتو تلاش پیش گامان عصر روشن گری به ویژه در فرانسه، که پته ی یهودیت و مسیحیت را زده بودند، دود چندانی از نقش مخرب ادیان بر چشم نداشتند، ما کومونیست های ایرانی و دیگر ملیت های خاورمیانه، که نقش مخرب فرقه های مذهبی را در زن ستیزی، مبارزه علیه دانش و آموزش علمی، جنبش های اجتماعی و انقلاب های مردمی و نیز کینه توزی شدید علیه سوسیالیسم و اندیشه ی مترقی از صدر مشروطیت تا دوران ملی کردن صنعت نفت تجربه کرده بودیم، با اندوه فراوان، خوش بینانه باور داشتیم که خرافات ریشه دار اسلامی در کشور ما هم پا به پای نابرابری های اجتماعی و گسترش آموزش علمی محو خواهد شد. جدای از این که رهبران فرقه های کومونیستی هم هر کدام به نوبه ی خود، در رویای کسب قدرت بودند و هم سوئی با عقب مانده گی توده ای را توشه ای برای عروج احتمالی فردای خود می دانستند.
در طی بیش از یک سده ای که جنبش کومونیستی در بطن جامعه ما جاری است، اگر چه باورهای دینی و خرافی همواره سد راه پیش رفت جنبش سوسیالیستی و بستر مناسبی برای نقش آفرینی واپس گرایی درونی و امپریالیسم جهانی بوده، اما باز هم در پرداختن به مساله ی دین و نقش رهبران دینی، فراتر از کوتاهی، پا رو به گریز نهادیه ایم تا مبادا موجب رنجش و روی گردانی کارگران و زحمت کشانی باشیم که هم چنان بر باورهای سنتی خود پای بندی نشان می دهند. این امتیاز بخشی در طی یک نسل به ضد خود مبدل شد و در فرایند انقلاب سال پنجاه و هفت آن گونه به نمایش در آمد که انبوهی از کارگران و زحمت کشان به زیر پرچم اسلام و روحانیت خزیدند. بگذریم از این که حزب توده، سه جهانی های مائو اندیشه، جبهه ی ملی و رهبری فدائیان خلق، دوش به دوش مسلمانان لیبرال به شعار همه با هم خمینی و اسلام گرایان پیوستند.
این مهرورزی به ارتجاع اسلامی، فراتر از سازمان های سیاسی، دامن گیر رهبری حزب کومونیست شوروی هم بود و در آستانه ی انقلاب سال پنجاه و هفت با چراغ سبز آنان، ایرج اسکندری که خواستار نزدیکی با لیبرال های غیرمذهبی و مرزبندی با روحانیت بود از مقام دبیر اولی حزب توده برکنار و جانشینی کیانوری را فراهم ساختند تا اتحاد با هواداران خمینی را بر پرچم حزب توده بیاویزد. بی جهت نبود که احسان طبری در سمت تئوریسین حزب توده، پس از بازگشت سی ساله به میهن، دسته گل دیگری بر آب داد و گفت مارکسیسم مونیسم است، اسلام هم مونیسم است، در نتیجه مارکسیسم با اسلام تضادی ندارد. یا رفیق خسرو گل سرخی که بدون ارتکاب جرمی حتا در چهار چوب نظام سرکوب گر شاه، دلاورانه پای اعدام ایستاد در بی دادگاه نظامی با شور حسینی اعلام داشت من که یک مارکسیست لنینیست هستم، سوسیالیسم را در مکتب مولایم علی، اولین سوسیالیست خاورمیانه و مبارزه را از آقایم حسین فرا گرفتم. با شناختی که من و شمار دیگری از وی داریم، وی رشادت و مرگ سرخ خود را برای برانگیختن توده های خاموش، هدف مند به پای حسین و علی ریخت، غافل از این که تقویت دین و فرقه های مذهبی، یا سوسیالیست نامیدن علی جنایت کاری که بیش از هر کس دیگری انسان های بی گناه را در صدر اسلام به شمشیر سپرد، خنجری است بر قلب آزادی، مبارزه و سوسیالیسم! و این پرسش هنوز هم مطرح است که آیا اجازه داریم با سلاح خرافات و خودفریبی توده ها را به جوش و خروش در آوریم.
این امتیاز بخشی به تودهای پای بند به اعتقادات خرافی، سوای تشویق آنان به پای بندی به مذهب و خرافات مذهبی، به نوبه ی خود امتیازی است برای جلوه گری رهبران مذهبی، احزاب مذهبی و خیل انبوه روحانیتی که در کمین هستند تا از مخالفان عقیدتی خود تائیده بگیرند و چون اختابوس تار و پود جامعه را پوشش دهند. مبارزه خشن و همه جانبه ی اسلام گرایان در یک سده ی گذشته در کشورهای اسلامی از اخوان ال مسلمین مصر تا گروه های ال قاعده و طالبان افغانستان و پاکستان یا داعش امپریالیست ساخته، نشان از آن دارد که در این بستر جای مماشات نیست و کومونیست ها دوش به دوش روشن فکران، وظیفه دارند بنیاد های دینی و قوانین ارتجاعی حاکم بر مناسبات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حقوقی ناشی از نفوذ ادیان را مانند پیشوایان جنبش روشن گری در اروپا آماج قرار داده، به شیوه ای مدلل نقد و بررسی نمایند و از افشای متولیان جهل و خرافات که مبارزات ملی، دموکراتیک و سوسیالیستی را در کشور ما و دیگر کشورهای اسلامی به بن بست کشانده اند، غافل نمانند. آن چه که به عنوان حکومت اسلامی در کشوری مانند ایران و یا در افغانستان تحت فرمان روایی طالبان، به نام امارت اسلامی افغانستان بر پا داشته، یکی حجاب اجباری و نابرابری زن و مرد را بر پرچم خود منقش ساخته و دیگری فراتر از آن، دختران را از دوازده ساله گی خانه نشین و از آموزش و مشارکت در زنده گی اجتماعی و اداری کشور باز داشته است بی گمان بستری است که در پرتو آن بتوان واقعیت و نقش ویران گر دین و دین باوری را افشا نمود. البته دامنه ی تلاش اسلام گرایان به این دو کشور و یا شیخ نشین های امپریالیست ساخته، محدود نمانده در دیگر کشورهای اسلامی از جمله، مصر، سوریه، پاکستان، عراق، الجزایر و … ، به کمین نشسته، رویای بازگشت حکومت صدر اسلام را در سر می پرورانند و اگر جنبش های اسلامی نتوانسته اند در پرتو حضور نظامیان، حکومت صدر اسلام را باز گردانند، اما سبب شده اند جنبش مبارزاتی پیشرو و ترقی خواه را هم از پیش روی باز داشته، پیوند نظام های دیکتاتوری و ضد ملی با امپریالیسم جهانی را تقویت نمایند.
از صدر اسلام تا کنون هر نغمه ی روشن گرایانه به عناوین گوناگون، از بدعت تا کفر و زندقه، یا سب پیامبر، خلفا و امامان شیعه در گلو خفه شده و ناطق یا نویسنده به فتوای روحانیون و فرمان حکومت گران به اشد مجازات رسیده و هنوز هم آن چنان وحشتی در سرزمین های اسلامی برقرار است که تنها اندک شماری از پژوهش گران، نویسنده گان و روشن فکران کشورهای اسلامی، با گذشتن از جان و آماده گی برای قربانی شدن، به بحث های بنیادی و اصولی می پردازند. برای نمونه از سده های نخستین تحمیل اسلام به ایرانیان، حتا هنگامی هم که از اقتدار خلفای اسلامی کاسته شد، باز هم از موارد اشتثنائی بود که امثال محمد زکریای رازی به اعتبار دانش علمی و پزشکی خود به انتقاد اصولی از دین و باورهای دینی و خرافی بپردازد و بگوید چهارصد سال است که از معجزه دم می زنید؟ کدام معجزه، یک فرمول شیمی کشف کنید معجزه است نه خواندن آیات گنگ عربی!. اما در نقطه ی مقابل، محدودیت آگاهان و روشن فکران، موج، موج تحت عنوان فقیه، صوفی، عارف، مفتی، آیت اله و … در پوشش ارشاد فکری و هدایت امت اسلامی به راه راست، راه انبیا و امامان، به فریب توده ها پرداخته اند و کم نیستند شاعرانی که طی این چهارده سده، زبان زیبای فارسی و زبان بلاغت و فصاحت عربی را ابزار فریب توده ها ساخته اند. به گونه ای که کم تر دیوان شعری از شاعران سرشناس عرب و عجم باقی مانده که به ستایش از خدا و تمجید پیامبر و خلفا، یا امامان شیعه نپرداخته باشد.
از دو سده ی پیش هم که با گسترش دامنه ی شناخت روشن فکران کشورهای مسلمان، از پیش رفت های علمی، صنعتی، هنری و فرهنگی کشورهای اروپایی، باب تازه ای از شناخت جهان و مذهب گشوده شده، باز هم عرصه هماوردی آن چنان نابرابر است که تلاش برای خرافه زدائی مذهبی بی عوارض نخواهد بود. زیرا در پرتو تداوم ناآگاهی توده ای از یک سوی میدان برای ترویج جهالت و فریب عوام هم چنان باز است و از سوی دیگر پیوند فرمان روایان با سران مذهبی چنان است که سران حکومتی، گاه به مثابه کاسه ی از آش داغ تر، دفاع از دین و خرافات دینی را با سرکوب شدید سیاسی و محدودیت روشن فکران پیوند زده، میدان را برای تاخت و تاز دین سالاران و دین باوران باز می گذارند. جلوه گری امثال مرتضا مطهری در رژیم شاه که در مخالفت با اصلاح جزئی چند ماده از قانون مدنی، کتابی تحت عنوان نظام حقوقی زن در اسلام را در مجله زنانه “زن روز” انتشار داد و یا در دهه ی بیست و سی، که سرکوب شدید کومونیست ها و حزب توده ادامه داشت به رهبران نهضت آزادی اجازه داد در دانش گاه های کشور به فریب دانش جویان بپردازند و یا به علی شریعتی امکان داد در دهه ی پنجاه دانش گاه های کشور و حسینیه ارشاد تهران، حسینیه ای که بخشی از هزینه ی ساخت آن را به تائید پرویز ثابتی و دوکتور حسین نصر اصفهانی ساواک پرداخت نمود، تیول خود سازد، هر کدام نمونه ی بارزی از این مقوله است. اگر چه با کشف شمار چندی از سخن رانی های شریعتی در خانه های تیمی مجاهدین خلق، حسینیه ارشاد چند ماهی بسته ماند، اما سوای بازگشائی آن، در اجرای سیاست های ضد کومونیستی امپریالیسم آمریکا که پس از جنگ ویتنام به اجرا در آمد، بستر فراخ تری برای عروج روحانیت و ترویج مذهب باز گشوده شد. سیاستی که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی، سوای بنای هزاران مسجد دیگر و افزودن بر مساجد و حسینیه های موجود با برقراری نماز جمعه و گزینش خطیب نماز جمعه برای سرتاسر کشور از شهرهای بزرگ و کوچک تا روستاهای دور و نزدیک به پایتخت و مراکز استانی، بازار خرافه پرستی و فریب توده ای اوج تازه ای گرفته، و امروزه، هزینه ی تبلیغات مذهبی، پس از هزینه نظامی، دومین رقم بودجه ی سالانه ی جمهوری اسلامی است. از جانب دیگر حجم بزرگی از تولیدات شبکه های رادیوئی، تلویزیونی و نشریات دولتی و غیر دولتی در خدمت آوازه گری مذهبی و پخش خرافات مذهبی است.
سیری در ادبیات تاریخی و عرفانی چهارده سده اسلامی نشان از آن دارد که تحت عنوان عرفان و تصوف اسلامی چه گونه بستری برای گسترش نقش دین و ترویج خرافات دینی فراهم آمده است. آن چنان بستری که چهره های شاخص چندی تحت عنوان عرفان و تصوف، فراتر از پذیرش نقش رسالت برای پیامبران خود گزیده، برای خود رسالت آگاهی بخش و فراتر از آگاه بودن بر زمان و مکان، چهره ی خدائی قائل شده، بر باورهای خرافی توده ها، جامه ی زربفت بافته اند. اما اگر در طی یک سده ی گذشته تلاش هایی هم برای خرافات زدائی و یا مذهب زدائی انجام گرفته، بیش از آن که از جانب کومونیست های حزبی و غیر حزبی باشد، از جانب شمار اندکی از روشن فکران، پژوهش گران و اسلام شناسان غیر حزبی و غیر کومونیست است. فریدون آدمیت دیپلمات بر کنار شده ی رژیم شاه، با انتشار نوشته های میرزا فتح علی آخونده زاده، این پیش گام اندیشه ی مترقی و خرافات زدائی اسلامی را به نسل ما شناساند و شماری از مترجمان با نام و بی نام با ترجمه ، ی آثار سکولار نویسنده گان اروپایی و آمریکایی و پا به پای آنان شماری از نویسنده گان خودی، در قالب قصه و داستان، باب انتقاد از مذهب را گشودند که در موارد زیادی هم وا اسلامای روحانیت را در پی داشته است. به گونه ای که هنوز هم اسلام ستیزی صادق هدایت یا احمد کسروی از جانب روحانیون دولتی و غیر دولتی مذمت می شود.
شیخ احمد کسروی که خود دوران طلبه گی را سپری ساخت و لباس قضاوت پوشید، جدای از این که برجسته ترین روایت گر روی دادهای کلی و جزیی دوران مشروطیت و آذربایجان بود، با وجود چند نوشته پیرامون شیخی گری، بهائی گری، شیعی گری و مهدی گری، دست از دیانت برنداشت و پاک دینان را به عنوان جانشین واجد اسلام و دگر مذاهب جهانی معرفی نمود. البته احمد کسروی که به تحریک آخوندها، توسط مشتی اراذل و اوباش به سرکرده گی جوجه آخوندی به نام حسین میرلوحی در دادگاهی که به محاکمه وی می پرداخت به قتل رسید، سوای تدوین آئین مذهبی جدید، با به آتش کشیدن کتاب هایی چند و از جمله دیوان سعدی و حافظ و شاید هم قرآن، بر سنت کتاب سوزی صدر اسلام مهر تائید زد. حال آن که کتاب را باید خواند و نقد نمود. اگر شماری از نوشته ها و سروده های سعدی، یا اشعاری از حافظ بد آموزی هم دارد اما بد آموزی آن ها در برابر نیک آموزی آن ها بی رنگ است و برای نقد اسلام هیچ سندی معتبرتر و ارزش مندتر از قرآن نیست، همان گونه که در نقد یهودیت و مسیحیت، هیچ سندی گویاتر از تورات و انجیل در اختیار نداریم.
اگر شماری از روحانیون و مبلغان اسلامی، به آثاری از گونه ی “اسلام در ایران” پتروشفسکی، آکادمیسن شوروی یا “اسلام شناسی” گود تسهیر، استاد دانش گاه آمریکایی بیروت، اتهام بیگانه بودن می زدند که آنان اسلام را درک نکرده اند، در برابر کتاب بیست و سه سال که به نام علی دشتی انتشار یافت و گویا کار مشترک علی دشتی و دوکتور علی نقی منزوی استاد ادبیات دانش گاه بود و هر دو نفر هم به اتهام نوشتن آن در جمهوری اسلامی مجازات شدند، همه ی مدعیان الکن ماندند و در برابر آن پاسخی نداشتد.
کتاب بیست و سه سال که به دوران محمد می پردازد، بی گمان یکی از پر ارزش ترین آثاری است که در عرصه شناخت و ماهیت اسلام، آیات قرآن، نبوت و وحی به زبان فارسی نوشته شده است. انتشار کتاب آیات شیطانی نوشته ی سلمان رشدی، نویسنده و پژوهشگر مسلمان هندی تبار ساکن بریتانیا در افشای افسانه دانستن آیات قرآنی و تلاش رسواآمیز محمد برای پس گرفتن سه آیه ای که در تائید پرستش پت های کعبه بر زبان جاری ساخت و وانمود کرد که از شیطان است و نه از جبرئیل، خشم انبوهی از رهبران مسلمانان و از جمله شخص خمینی را چنان برانگیخت که فتوای قتل وی را صادر نمود، گواه بارزی است که واکنش اسلام گرایان در برابر افشای ماهیت اسلام و شخص محمد، ادعای پیامبری و رسالت الهی او چه خطرهایی در پی دارد[xv]. اما با وجود تهدید سلمان رشدی به مرگ و اختصاص جایزه برای قاتل وی، یا ترور مترجمین این کتاب در ژاپن و نروژ، مانع از آن نشد که سیامک ستوده، ناریخ گفته نشده اسلام را در دو مجلد در تورنتوی کانادا انتشار دهد و یا شجاع دین شفا، معاون فرهنگی در بار شاه، کتاب یک هزار سال را انتشار دهد. البته ایشان تا زمانی که در رکاب شاه بود، جسارت نوشتن و یا انتشار چنین نوشته هایی را به خود نمی داد. اما این که در پرتو پدیده ای به نام رسانه های اجتماعی میدان فراخی برای بیان ماهیت اسلام در کلیت خود و تشیع به گونه ای اخص باز شده، چهره های زیادی وارد کارزار شدند. برای نمونه، ویدیوهای پزوهش گر شجاعی به نام بهرام مشیری که در طی سه دهه ی پایانی زنده گی خود، به تدریج از تلویزیون پارس پخش می شد و هم اکنون در یوتوپ عرضه می شود، باید اشاره نمود گفتارهایی که هر کدام به نوبه ی خود، نمونه ی درخشانی از پژوهش در این بستر است. آن آئفضای
در پایان لازم می دانم به نکته ای از نوشته ی آقای مهاجر هم اشاره کنم که به قرارداد شاه و صدام حسین می پردازد. ” آقای مهاجر می نویسد او( یعنی شخص شاه) که به برکت دلارهای نفتی ارتش را بازسازی و نونوار کرده بود و با تحمیل قراردادی ناعادلانه به عراق، اختلاف مرزی با این کشور را ا زمیان برداشته بود، حاکمیت بر اروندرود را از آن خود ساخته و به قدر قدرت خلیج فارس تبدیل شده بود. …”
قدر قدرتی شاه در خلیج فارس، به پنج سال پیش از امضای قرارداد الجزایر بر می گردد که با خروج بریتانیا از شرق سوئز و واگذاری سه جزیره ی تنگه هرمز در قبال گذشت ایران از ادعای مالکیت بر بحرین تثبیت شد. قراردادی هم که در الجزایر با وساطت ملک فیصل پادشاه عربستان و هواری بومدین رئیس جمهوری الجزایر بین شاه و صدام بسته شد، نه یک امتیاز دهی یک جانبه که یک معامله ی جانبه بود. به موجب این قرارداد حق کشتی رانی ایران در شط ال عرب یا اروندرود رسمیت یافت و در قبال آن، رژیم شاه، سوای پایان دادن به کومک های نظامی، تدارکاتی و مالی به مبارزان کورد عراق، بیش از سی هزار تن از آنان را هم خلع سلاح و در عظیمیه کرج خانه نشین ساخت. در حالی که رژیم عراق طی هفده سال نتوانسته بود بر آنان غلبه کند. در پرتو این حاکم بخشی شاه، تمام کوردستان عراق بار دیگر به اشغال کامل دولت حاکم بر بغداد در آمد و بیست و هشت سال دیرتر با اشغال عراق و سرنگونی رژیم صدام توسط آمریکا، خودمختاری نسبی مردم کوردستان غراق تخقق یافت.
سلب حق کشتی رانی ایران در شط ال عرب و پرداخت عوارض عبور و مرور کشتی های ایرانی یا غیر ایرانی به مقصد بندر خرمشهر در یک آب راه مشترک، ناشی از قرارداد ناعادلانه ی یک جانبه ای بود که انگلیسی ها در دوره ی رضاشاه، به نماینده گان ایران تحمیل کرده بودند. به موجب حقوق دریائی، قرارداد ناظر بر رودخانه ها یا دریاچه های مرزی، برای تعیین خطوط مرزی دوگونه است. در شرایطی که ژرفای آب یک سان است خط مرزی از میانه آب می گذرد و در شرایطی که زرفای آب یک سان نیست، مرز آبی را ژرفای آب تعیین می کند تا هر دو جانب رود یا دریاچه بتوانند از حقوق مساوی کشتی رانی برخوردار باشند. نماینده گان ایران بدون آگاهی از قوانین بین ال مللی حاکم بر تعیین مرز رودخانه های مرزی، در برابر بریتانیا که قیمومیت عراق را داشت، فریب خوردند و یا با دریافت رشوه این قرارداد ناعادلانه را پذیرفتند. قرارداد ناعادلانه ای که ایران در سال هزار و سیصد و چهل و هشت، یعنی پئج سال پیش از قرار دادالجزایر، با خودداری از پرداخت عوارض عبور به عراقی ها و اسکورت نظامی کشتی های در تردد، یک جانبه لغو نمود. البته ژست صدام حسین در برابر تلویزیون عراق دایر بر پاره کردن این قرارداد، تدارک آماده گی برای یورش مرزی و جنگ جبهه ای با ایران بود و گر نه وی یک سال پیش از یورش به مرزهای غربی ایران، در جریان برگزاری کنفرانس سران غیر متعهد در هاوانا، گفت و گوهای خود با دوکتور یزدی از مداخله جمهوری اسلامی در امور داخلی عراق و تحریک شیعیان عراق شکایت دارد و نه از قرارداد الجزایر.
مجید دارابیگی
دوازده بهمن ماه 1404 ، دوم فوریه 2026
[i] ـ بیژن جزنی، مارکسیسم اسلامی، یا اسلام مارکسیستی، ویراستار ناصر مهاجر، با هم کاری میهن جزنی، نشر نقطه،
Noghteh, B.P.157, 94004 Creteil,Cedex, France
Noghteh, P:O: Box 8181, Berkeley, CA, 94707-8181 USA
[ii] ـ برگ 26 و 27
[iii] ـ پس از روی داد قیام بهمن ماه سال پنجاه و هفت و به قدرت رسیدن روحانیت، که دست بالا را در حاکمیت داشتند، ما به عنوان شماری چند از زندانیان زمان شاه، شناخته شده به جریان خط چهار، از ائتلاف ناهم آهنگ حاکمیت، با ترکیبی از ارتجاعی ترین جناح روحانیت، بورژوا لیبرال مذهبی و بخشی از بورژوا سکولار، به عنوان کاست حکومتی نام می بردیم، جدای از رهبران جناح راست سازمان فدائیان خلق که سرسپرده ی حزب توده و شخص کیانوری بودند و مانند حزب توده، باور می داشتند که دگم آنان می شکند، رهبران جناح چپ فدائی هم که دیرتر انشعاب اقلیت را سازمان دادند، یا سازمان پیکار به نوبه ی خود، واژه ی کاست را بر نمی تافتند و مانند حزب توده روحانیت را خرده بورژوا، و حاکمیت را ترکیبی از بورژوازی و خرده بورژوازی قلم داد می کردند و دشمن اصلی را نه خرده بورژوازی که بورژوازی لیبرال می دانستند. محمد تقی شهرام، که در نخستین روزهای پس از قیام در تهران بازداشت شد و یادداشت های زندان اش را بیرون فرستاد، با تمجید فراوان از کشتار چهره هایی چند از رژیم شاه، از حاکمیت خرده بورژوای ستایش می کند. اتحادیه کومونیست ها و حزب رنجبران هم به عنوان دو جریان سه جهانی پی رو مائو اندیشه، حاکمیت را ترکیبی از بورژوازی لیبرال و فئودالیسم می دانستند. یعنی روحانیت به عنوان نماد فئودالیسم و در نتیجه در نقطه مقابل حزب توده و فدائیان اکثریت، پشتیبانی از لیبرال های حکومتی را سرلوحه ی مبارزاتی خود قرار می دادند، به نوبه ی خود عنوان کاست را بر نمی تافتند. بی گمان اگر این نوشته رفیق جزنی همان زمان انتشار می یافت، واژه ی کاست حکومتی، یا شبه کاست دانستن روحانیت این چنین برافروخته گی ایجاد نمی کرد و دست کم می توانست در بین ما الفتی ایجاد کند.
[iv] ـ برگ 31
“تحولات اجتماعی و اقتصادی شبه جزیره عربستان به جائی رسیده بود که ظهور یک ایدئولوژی جدید را می طلبید. این ایدئولوژی به صورت اسلام ظاهر شد و طی مدت نسبتن (نسبتا) کوتاهی، حکومتی متمرکز از قبایل بدوی اعراب و نواحی متمدن تر به وجود آورد و آغاز به دست اندازی به اطراف خود کرد.”
“جنبه های مترقی اسلام، مبین تکامل مناسبات اجتماعی و سیاسی اعراب بود. شعارهای مترقی اسلام، باعث شد که ملل و اقوام غیر عرب در راه رهایی خود از سلطه ی نظام متحجر اجتماعی خود از آن مدد بگیرند و حد اقل گسترش آن را تسهیل نمایند.”
ضعف و انحطاط اجتماعی و سیاسی رژیم های روم و ساسانی از یک طرف و محتوای مترقی اسلام از طرف دیگر، موجب گسترش حکومت اسلامی اعراب شد”.
[v] ـ برای نمونه ی هنگامی که ابوسفیان به خواست گاری هنده می رود، هنده برای او شرط می گذارد که اگر از مردی خوش اش بیاید، حق داشته باشد او را به بستر خود فراخواند و ابوسفیان می پذیرد. همین هنده در مخالفت با محمد و نوآوری دینی وی، پدر و یک برادر خود را از دست داد و برده ی سیاه پوستی به نام وحشی را به خدمت گرفت تا حمزه عموی شمشیر زن محمد را در یکی از جنگ ها به قتل برساند
[vi] ـ زمان شکل گیری اسلام محمدی هنوز در درون مسیحیت پروتستانیسم به وجود نیامده بود. اما اگر کاتولیسم در جامعه ی بردار رومی در یونان و روم گسترش یافت، ده سده دیرتر پروتستانیسم در سده ی پانزده و شانزده در آلمان، سویس، بریتانیا و کشورهای اسکاندیناوی نضج گرفت و پیشوایان این مذهب تلاش نمودند مسیحیت را با شرایط موجود جامعه ی در حال توسعه صنعتی و سرمایه داری هم آهنگ سازند، به سلطه زبان لاتین بر به زبان های ملی پایان داده، دعا و مراسم مذهبی به زبان های بومی برگزار شود. حق طلاق را رایج ساختند و به ممنوعیت ازدواج رهبران و پیشوایان مذهبی که سرچشمه ی گسترش رسوایی پیاپی کلیسائی است، پایان دهند. البته پنج سده پس از مشروعیت ازدواج کشیش های پروتستان، برقراری حقوق شرعی طلاق و اجازه یافتن زنان برای کشیش شدن هم نتوانسته است به فساد جنسی در درون نحله های مسیحیت پایان دهد.
[vii] ـ البته ممنوعیت طلاق که از مسیحیت به آئین بهائیت هم سرایت نموده، به نوبه خود در میان کاتولیک ها بحران ساز است زیرا نمی توان زن و شوهر را به اجبار به ادامه زنده گی مشترک واداشت. از این روی در کشورهایی هم که بیشینه ی مردم کاتولیک مذهب هستند، پی روان کاتولیک به اعتبار حقوق شهروندی از حق طلاق و جدایی بهره می گیرند.
[viii] ـ سوگندی که ریشه در فرهنگ هندی ـ ایرانی دارد و افسانه فور هندی و سیاووش ایرانی مقدم بر داستان نویسی یهودیان برای ابراهیم، به رشته ی تحریر در آمده، نمونه ای از آن است.
[ix] ـ در اسلام، در کنار سه اصل اعتقادی توحید یعنی باور به یگانه گی خدا، نبوت باور به رسالت محمد و دیگر مدعیان پیامبری پیش از وی و معاد، اعتقاد به بازگشت مرده گان در روز قیامت و تقسیم آنان بین بهشت و دوزخ و برزخ! که جنبه ی ذهنی دارند، هشت امر ” نماز، روزه، زکات، خمس، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر” وظیفه کارکردی مسلمانی است. جهاد یعنی کشتن کافر، کافری که به شماره ی فرقه های اسلامی تفسیر دارد. جریان ارتجاعی طالبان در افغانستان و پاکستان که مساجد شیعیان را هم با نماز خوانان به آتش می کشند، یا داعش در عراق و سوریه که کشتن شیعیان، علویان و ایزدی ها را جهاد می داند یا ال شباب در سومالی و شرق آفریقا، و … همه به عنوان شاخه های ال قاعده بی نیاز از توصیف است. امر به معروف و نهی از منکر هم یعنی مداخله در امور دیگران و تحمیل عقیده بر آنان!
[x] ـ همه ی اسلام گرایان و از جمله علی شریعتی و محمود عسکری زاده از سازمان مجاهدین خلق، این اقدام محمد برای غارت کاروان ها و کشتن صاحبان، یا مراقبان اموال تجاری را به عنوان تاکتیکی ضروری توجیه نموده اند.
[xi]ـ محمد در بدو امر که دعوت خویش را آغاز کرد به سران قریش در مکه وعده می داد که من می خواهم قریش را سرور اعراب گردانم و اعراب را سرور جهان!.
[xii] نگاه کنید به
زرین کوب، عبدل حسین، دو قرن سکوت، چاپ و صحافی، شرکت افست، تهران جاپ هفتم، 2536 297برگ
کتاب زرین کوب اگر چه هفتاد سال پیش به زیور چاپ در آمده، اما هنوز هم درون مایه تاریخی کتاب مستند است و خواندنی!
[xiii] ـ کشاورز، کریم، هزار سال نثر پارسی، کتاب دوم برگ 778 تا 816 تحت عنوان:
“نامه تنسر به جشنسف شاه و شاهزاده طبرستان”
این نوشته که توسط عبداله ابن مقفع یا روزبه پسر دادویه از زبان فارسی باستان به عربی ترجمه شده است، نشان از آن دارد که در دوران پنج سده فرمان روایی اشکانیان، نظام شبه فئودالی یا فئودالی برقرار بوده و هر منطقه از سرزمین پهناور ایران در قلم رو یکی از شاهزاده گان محلی بوده است. در این نامه تنسر شاهزاده طبرستان را تشویق می کند که سروری اردشیر بابکان را بپذیرد و با وی که اشکانیان را بر انداخته، از در مسالمت برآید همان گونه که شاه کرمان عمل نموده و از جانب اردشیر فرمان حکم رانی بر کرمان را دریافته است.
[xv] ـ انتشار یک تصویر فکاهی، از یک کاریکاتوریست دانمارکی، در هفته نامه فکاهی چارلی هیبدو در پاریس، آن چنان خشم شمار چندی از بنیادگرایان اسلامی ساکن فرانسه را بر انگیخت، که در قلب پاریس جدای از نویسنده گان و گرداننده گان نشریه، چند کافه را هم به مسلسل بستند و شمار چندی را به قتل رساندند.البته در صدد یورش به یک استادیوم ورزشی هم بودند که در ندارک برگزار مسابقه ـ ی دوستانه تیم های ملی فرانسه و آلمان بود که خوشبختانه موفق نشدند. یک آموزگار فرانسوی هم که به خود اجازه داده بود در تائید نقش دموکراسی، تصویر منتشر شده در چارلی هیبدو را در کلاس درس نشان داده بود، طعمه ضربات کارد یک جوان هیجده ساله شد. اشاره به روی دادی که در فرانسه به عنوان مهد آزادی رخ داده، نشان از بهمن سنگینی دارد که دامنه ی تعصب و کشتن مخالفان فکری در میان مسلمان چه عرض و طولی دارد. دامنه ای که موجب می شود سی و پنج سال پس از فتوای خمینی دایر بر واجب بودن قتل سلمان رشدی، وی که از ترس بنیادگرایان مسلمان از بریتانیا گریخت و به آمریکا پناه برد، در قلب نیویورک هم امنیت نداشته و هنگام سخن گفتن در باره ی آخرین نوشته و سه دهه سرنوشت بیم و امید خود، توسط یک مسلمان آماج ضربات پی در پی قرار گرفت و یک چشم را از دست داد.
