در باره مفهوم جنگ دفاعی – ارتجاعی
وقتی کشوری مورد تجاوز نظامی قرار می گیرد، بدیهی هست که اکثریت بزرگ ساکنان آن کشور با تکیه بر “غریزه خانه و کاشانه”، ” سرزمین مادری” و نظایر آن بلافاصله با “عقل سلیم” گرایش به دفاع از خود پیدا کرده و تجاوزگر را محکوم میکنند بی انکه الزما به ماهیت ” دولت خودی” حاکم بر این سرزمین مادری توجهی داشته باشند. طبعا مارکسیستها که هرگز مسائل اجتماعی و ملی را مستقل از جایگاه آنها در مبارزه طبقاتی و آینده آن در نظر نمیگیرند ، در چنین مواردی به “عقل سلیم” رجوع نمیکنند بلکه با تحلیل مشخص از شرایط مشخص به بررسی ماهیت دولتهای درگیر، جایگاه این جنگ در تکامل مبارزه و توازن قوای طبقاتی و امکانات تشکیلاتی – توده ای می پردازند و بویژه اینکه “سنگ اول” را چه کسی پرتاب کرد برایشان علی السویه هست. اما میدانند که هر چه سطح آگاهی سیاسی-طبقاتی توده های محروم و فرودست پائین تر باشد خطر پیوستن آنها به جنگی که قطعا از طرف دولت مورد تهاجم قرار گرفته شده یک “جنگ میهنی” قلمداد خواهد شد، بیشتر است و احساسات “میهن پرستانه” هم شدیدتر.
هم در جنگ عراق با ایران و هم در جنگ کنونی، “سنگ اول” از جانب جمهوری اسلامی پرتاب نشد، هر چند که در هر دو مورد سیاست خارجی تعرضی رژیم جمهوری اسلامی و ماجراجوئی های سیاسی و نظامی او نقش و تاثیر مهمی در برافراختن شعله جنگ داشت . استراتژی ایجاد یک محور شیعی در منطقه از زمان خمینی در دستور کار رژیم اسلامی قرار داشت و هزینه زیادی هم برای آن صرف شد. علاوه بر آن سیاست خارجی جمهوری اسلامی در خطوط کلی خود کاملا ادامه سیاست محمدرضا شاه برای کسب نقش “قلدر منطقه” بود. درگیری با عراق و عربستان در کنار دشمنی با اسرائیل دقیقا درین چهارچوب قابل فهم است که مطلقا ربطی به منافع کارگران و فرودستان ایران نداشت و ندارد. حال به یک تجربه تاریخی مهم اواخر قرن نوزدهم نگاه کنیم.
مارکس در زمان حیات خود با یک جنگ بزرگ میان فرانسه و پروس درگیر بود. تحلیل او و انگلس از درخشان ترین برخوردهای طبقاتی به مسئله جنگ هست. به گفته خودشان، لنین و لوکزامبورگ دقیقا با تکیه بر این تحلیل ها بود که مواضع درست خود را در جریان جنگ جهانی اول تنظیم کرده و در کنفرانس زیمروالد مطرح کردند.
در جنگ فرانسه – پروس در سالهای 1871-۱۸۷۰ مفهوم جدیدی وارد تحلیلهای چپ انقلابی ضد سرمایه داری شد که می توان به آن عنوان “جنگ دفاعی – ارتجاعی ” داد که بعدها به یکی از کلیدیترین مباحث مارکس و انگلس در مورد بررسی علمی جنگهای امپریالیستی تبدیل شد.
این جنگ با “اعلان جنگ” پارلمان فرانسه ذر 16 ژوئیه 1870 و حمله زمینی فردای آن، آغاز شد. با استناد به نوشتههای مستقیم آنها (بهخصوص «خطابیه اول شورای عمومی انترناسیونال» نوشتهٔ مارکس، ۲۳ ژوئیه ۱۸۷۰) میشود به راحتی به نحوه برخورد آنها پی برد.
خصلت جنگ از نظر مارکس و انگلس: «دفاعی» (برای آلمان) اما ارتجاعی
مارکس در خطابیه اول صراحتاً میگوید :
«در سمت آلمان، این جنگ یک جنگ دفاعی است؛ اما چه کسی آلمان را مجبور به دفاع کرد؟ چه کسی لوئی بناپارت را قادر کرد به آلمان حمله کند؟ پروس! این بیسمارک بود که با همان لوئی بناپارت توطئه کرد تا مخالفان مردمی را در داخل سرکوب کند و آلمان را به سلسلهٔ هوهنتسولرن ملحق کند.»
یعنی خطابیه میگوید که این جنگ تجاوزگرانه فرانسه بناپارتیست ، از دیدگاه آلمانی ها دفاعی (defensive) است. یعنی از نظر ملی- تاریخی، جنگ برای آلمان جنبهٔ دفاعی داشت چون لوئی ناپلئون سوم (بناپارت) جنگ را با هدف جلوگیری از وحدت آلمان آغاز کرد. پیروزی فرانسه میتوانست وحدت ملی آلمان رو عقب بندازد. مارکس و انگلس در شرایط آن روزاینیکپارچه شدن آلمان را یک پیشرفت تاریخی و به نفع پرولتاریای آلمان میدانستند.
اما در عین حال ارتجاعی بود (reactionary): این دفاع به دست دولت ارتجاعی پروس (بیسمارک، یونکرها، سلطنت هوهنتسولرن) و با هدف حفظ و توسعه قدرت این دولت ارتجاعی پروسی صورت می گرفت. خودِ بیسمارک، پیش از آن، با کمک غیرمستقیم بناپارت توطئه کرده بود تا قدرت خودش رو تقویت کنه. هدف واقعی بیسمارک نه فقط دفاع “ملی”، بلکه پیش و بیش از آن الحاق آلزاس- لورن وتحکیم سلطهٔ پروس بر آلمان بود. این هدفی ارتجاعی و مورد حمله مارکس و انترناسیونال یک بود.
در همان خطابیه مارکس هشدار میدهد که بمحض بیرون راندن نیروهای بناپارت کارگران باید درخواست “صلح بدون الحاق ” را روی میز بگذارند و در مقابل برنامه های بیسمارک بایستند. انگلس هم در نامه به مارکس (۱۵ اوت ۱۸۷۰) همین زاویه تحلیل را تأیید کرد: کارگران آلمانی باید «تا وقتی جنگ محدود به دفاع از آلمان باشه» با جنبش ملی همراهی محدود و مشروط کنند، اما همزمان تفاوت منافع ملی آلمان با منافع سلسلهای – پروسی رو برجسته کرده، با الحاق مخالفت کرده، و بویژه بر وحدت کارگران آلمان و فرانسه تأکید کنند. انگلس با “بی طرفی” در این جنگ برخورد کرد و آن را مسخره دانست. هر چند انگلس درین نامه بیشتر روی جنبه نظامی فوائد شکست لوئی ناپلئون مرتجع تکیه داشت و بعدا همه جانبه تر برخورد کرد، اما با خطوط کلی نظر مارکس توافق کامل داشت.
پس مارکس و انگلس این جنگ را در آغاز، « دفاعی – ارتجاعی » میدانستند: دفاعی از نظر محتوای ملی (مردم آلمان در مقابل تجاوز بناپارت)، اما ارتجاعی از نظر طبقاتی و سیاسی (به رهبری نیروهای ارتجاعی پروس، نه نیروهای دموکراتیک یا کارگری.)
حال ببینیم نتیجه عملی این تحلیل در عمل مبارزاتی سوسیالیستهای انقلابی در آن زمان چگونه به اجرا گذاشته شد.
مرحله اول جنگ با تهاجم نظامی ارتش فرانسه به آلمان
نگاهی به رفتار و آرای دو عضو فراکسیون آیزناخی رایشتاگ یعنی اگوست ببل و ویلهلم لیبکنشت به بودجهٔ جنگی بیسمارک، بواقع “دستورالعملی” برای نشان دادن چگونگی این “همراهی مشروط و غیرمستقیم” سوسیالیستهای انقلابی توام با افشاگری از اهداف ارتجاعی دولت ارتجاعی حاکم، در شرایط تجاوز خارجی و لزوم دفاع جنگی هست.
رأیگیری بودجهٔ جنگی در رایشتاگ شمال آلمان (۲۱ ژوئیه ۱۸۷۰) دقیقاً در اوج شروع جنگ بود. سه نماینده لاسالی یک دل و یک جان به نفع بودجه جنگی درخواستی بیسمارک رای موافق محکمی دادند. این نمایندگان دقیقا به شیوه “عقل سلیمی” و لزوم به “کنار گذاشتن اختلافات” برای کمک به ایجاد وحدت فراگیر ملی عمل کردند و کوچکترین استقلالی از خود نشان ندادند.
اما ببل ، لیبکنشت (رهبران حزب کارگران سوسیالدموکرات، شاخهٔ آیزناخی و عضو انترناسیونال) و آدولف هپبر (سومین نماینده سوسیال دمکرات جناح آیزناخی) رأی ممتنع دادند: نه «موافقت» ولی نه «مخالفت» صریح، اما بدون هیچ حمایت.
این دو رهبر از سیاستی پیروی کردند که تا آن زمان در تاریخ اروپا بی سابقه بود. این موضع در هنگامه احساسات ناسیونالیستی ناشی از “تجاوز خارجی” برای عقل سلیم آلمانی قابل فهم نبود. این چیزی هست که دیروز، در جنگ با عراق، برای حزب توده و اکثریت و رنجبران قابل درک نبود و امروز هم در مخیله چپ “محورمقاومتی” ایران نمیگنجد! مگر میشود “تمام قد ” در کنار دولت و ملتی که مورد تجاوز قرار گرفته نایستاد ویا ؛ “بدتر” به دولت و سیاست او هم حمله کرد، افشاگری کرد و به بودجه دفاعی رای مثبت نداد؟؟ بعله نه تنها میشود بلکه باید! این در تاریخ جنبش کارگری ، و زیر نظر مستقیم شخص مارکس، اتفاق افتاده است.
دلیلی که انترناسیونالیستها در بیانیه شان در رایشتاگ با صدای بلند مطرح کردند چه بود؟ سخنرانی ببل در 26 نوامبر 1870 در رایشتاگ اتحاد شمال آلمان یک نمونه درخشان از اتخاذ مواضع انترناسیونالیستی در یک جنگ بین دو دولت ارتجاعی است.
آنها گقتند که رأی مثبت به بودجه یعنی رأی اعتماد به دولت بیسمارک و پروژه ارتجاعی او برای پروس بزرگ . این هدف ارتجاعی از تلاش او برای برافروختن همین جنگ جدائی ناپذیر است و در نتیجه صرف مورد تجاوز قرار گرفتن اتحاد یا شرکت فعال در “دفاع ملی” را تجویز نمیکند. هر چند که تجاوز بناپارت یک حرکت محکوم است و اینکه شکست بناپارت نه فقط به نفع اتحاد آلمان و در نتیجه کارگران آلمانی هست بلکه به نفع طبقه کارگر فرانسه هم است.
آنها ادامه میدهند که حتی اگر جنگ «دفاعی» باشه، کارگران نباید به طبقه حاکم ارتجاعی کمک کنند. دفاع ملی باید توسط مردم (نه دولت) انجام بشود، نه اینکه به تقویت بیسمارک بیانجامد. یعنی در نظر گرفتن ماهیت دولت حاکم و همچنین افشای پروژه سیاسی او برای تبیین خصلت یک جنگ، ولو بهنگام تجاوز علنی و غیر قانونی به کشور، امری حیاتی است.
مارکس کاملاً ازین موضع ببل و لیبکنشت حمایت کرد: او سخنرانی اعتراضی ببل را به انگلیسی ترجمه کرد و در شورای عمومی انترناسیونال با «تحسین فراوان» خواند. مارکس در در نامه به لیبکنشت (۲۹ ژوئیه ۱۸۷۰) رفتارشان رو «عالی» توصیف کرد.
مارکس وانگلس در نامهها ودستورالعملهاشون دقیقاً همین خط رو برای کارگران آلمانی تجویز کرده بودند: شرکت مشروط و محدود در دفاع ملی از طریق کمک به مردم فقط تا حد دفاعی بودن، بدون حمایت سیاسی یا مالی از دولت بیسمارک.0
مارکس وانگلس هرگز نگفتند که در یک جنگ دفاعی باید به سیاست دولت بورژوازی/ارتجاعی رأی مثبت بدیم. برعکس تاکید داشتند که طبقهٔ کارگر باید استقلال طبقاتی ، انتقادات و مبارزات خویش را حفظ کند. از نظر آنها رأی مثبت به بودجه جنگ برابر با ادغام در سیاست دولت ارتجاعی و کمک به تبدیل جنگ دفاعی به جنگ الحاقی بود (که بعداً دقیقاً اتفاق افتاد و این را مارکس کاملا پیش بینی میکرد). یعنی حتی بهنگام یک جنگ دفاعی در مقابل تجاوز، ماهیت ارتجاعی دولت وقت و همینطورماهیت سیاست او در تبیین خصلت جنگ دخالت میکند و هر جنگی در مقابل “تجاوز به خاک آبا و اجدادی” الزاما مترقی و “میهنی” نیست.
ببینیم این سیاست با پیشرفت جنگ چگونه به اجرا گذاشته شد.
مرحله دوم، تغییر موقعیت و انعکاس آن در خطابیه دوم (۹ سپتامبر ۱۸۷۰)
بعد از سقوط امپراتوری دوم فرانسه (۴ سپتامبر ۱۸۷۰) و اعلام جمهوری در فرانسه، مارکس در خطابیه دوم انترناسیونال در مورد جنگ پروس و فرانسه، اعلام کرد که دیگر خصلت جنگ برای آلمان تغییر کرده:
«جنگ برای آلمان دیگر جنبهٔ دفاعی ندارد. حالا به یک جنگ فتح و الحاق تبدیل شده است.» و کارگران باید به تمامی با آن مخالفت کنند.
در 26 نوامبر بودجه جدیدی برای ادامه جنگ در خاک فرانسه از جانب بیسمارک ارائه شد. هر سه آیزناخی رای مخالف داده ونتیجه اینکه ببل، لیبکنشت و هپنر، به جرم خیانت در دسامبر بازداشت شده و بعد از محاکمه در مارس 1872 محکوم شناخته شدند. ببل و لیبکنشت در ماه ژوئیه همان سال به زندان نهائی فرستاده شدند! ( حدود 19 ماه در “بازداشت موقت” بودند ودر آنجا هنوز اجازه یکسری نامه نگاری وتماس محدود را داشتند). آدولف هپنر، که جزو رهبران سرشناس نبود، یک درجه تخفیف گرفت و پس از اتمام دوران بازداشت ، دیگر به زندان فرستاده نشد.
یعنی ببل و لیبکنشت دقیقاً این سیاست رو اجرا کردن: از اول با برنامه الحاق مخالف بودند اما در آغاز جنگ و حمله ارتش فرانسه، چون خصلت دفاعی جنگ برجسته بود به بودجه جنگی دولت رای ممتنع دادند و در تکامل جنگ ً با شکست لوئی ناپلئون و ورود به فاز امپریالیستی و الحاق ، صریحاً رأی مخالف دادند. مارکس هم گفت این کارشان «بهتر از همه» بود.
پس مفهوم « دفاعی – ارتجاعی» درین جنگ را ، از زبان مارکس و انگلس میتوان اینطور خلاصه کرد:
این مفهوم بر پایه یک تحلیل دیالکتیکی از شرایط مشخص بنا شده است است و یک تحلیل ” سیاه و سفید ” ساده نیست:
دفاعی: جنبهٔ ملی-عینی جنگ (دفاع آلمان از وحدت و استقلال در برابر تجاوز بناپارت). از نظر ملی-تاریخی، مردم آلمان حق داشتند در برابر تجاوز امپراتوری دوم فرانسه دفاع کنند. از طرف دیگه پیروزی فرانسه میتوانست وحدت ملی آلمان را (که مارکس آن را یک پیشرفت بورژوایی-تاریخی میدانست) برای مدت طولانی عقب بیندازد.
ارتجاعی: جنبهٔ طبقاتی-سیاسی (رهبری توسط پروس بیسمارکی، که خودش جنگ رو برای تقویت استبداد و الحاق دامن زده بود). این دفاع به رهبری دولت پروس ارتجاعی (یانکرها، نظامیگری پروسی، بیسمارک) انجام میشد که خودش جنگ را برای اهداف سلطهجویانه دامن زده بود. هدف واقعی بیسمارک نه فقط «دفاع»، بلکه تحکیم قدرت پروس بر سایر ایالات آلمان و بعداً الحاق قلمروهای فرانسه بود.
نتیجهٔ عملی برای سوسیالیستها: دفاع انقلابی (نه دفاع همراه بورژوازی). یعنی شرکت در دفاع ملی بدون دادن چک سفید به دولت، بدون شوونیسم، با حفظ استقلال تشکیلاتی و طبقاتی و با تأکید بر وحدت بینالمللی کارگران فرانسه و آلمان و با ادامه سیاست انتقادی به دولت. وتأکید بر اینکه دفاع واقعی باید توسط مردم و به شکل انقلابی باشد، نه توسط دولت یونکری.
این دقیقاً همون روشی بود که بعداً در مورد جنگهای امپریالیستی (مثل ۱۹۱۴) از جانب جناح انقلابی سوسیال دمکراسی در مورد رای به بودجه دفاعی به اجرا گذاشته شد. جناح راست هم درست به سبک و سیاق لاسالی ها، هلهله کنان در کنار دولت و بورژوازی “خودی” به ” جنگ میهنی ” پیوستند و کارگران کشورهای متخاصم را به کشتار همدیگر ترغیب کردند.
و اما امروز؟
با توجه به آنچه گفته شد، تطبیق دیالکتیکی این تحلیل بر جنگ 40 روزه میان ارتش های صهیونیستی – آمریکائی و جمهوری اسلامی ایران از نظر ما خیلی دشوار نیست.
بطور خلاصه و بدون عبارت پردازی:
ماهیت هر دو طرف این جنگ ارتجاعی است. اهداف هر دو طرف هم ارتجاعی و “الحاق” طلبانه است. آمریکا و اسرائیل قصد بازتقسیم خاورمیانه و استقرار هژمونی اسرائیل بزرگ در منطقه ما را دارند، این رویای همیشگی صهیونیسم بین المللی. جمهوری اسلامی هم تازه از کشتار مردم خودش، لرزان بیرون آمده بود که مورد حمله قرار گرفت. هدف جمهوری اسلامی از دخالتهای سیاسی – نظامی و ایجاد دستجات مرتجع نیابتی در تمام چهل و چند سال گذشته، به تمامی در جهت استراتژی تحمیل برتری امپراتوری شیعی – ولایتی بر کشورهای منطقه بود و هست: رویای طبقه سرمایه داران ایرانی از یک قرن به این طرف، چه سلطنتی، چه خلافتی برای قلدرمنطقه شدن. یک نگاه کوچک به دفاع “آتشین” اردشیر زاهدی از قدرت و توانائی های نظامی جمهوری اسلامی برای درک این نکته کافی هست. یعنی یک سیاست تهاجمی ارتجاعی در طی چند دهه.
در نتیجه ما با جنگی روبرو هستیم که هر دو طرف ارتجاعی بوده و هر دو طرف اهداف ارتجاعی – سلطه گرانه دارند. این جنگ، جنگ ما نیست. بعلت شروع تجاوز با طرف مقابل و با توجه به اهداف استعماری این تجاوز نظامی اسرائیلی – آمریکائی و برنامه ارتجاعی ” رژیم چنج” آنها ، پیروزی این جناح امپریالیستی به تمامی به ضرر کارگران و فرودستان ایرانی هست. پس ما این جنگ را ارتجاعی – دفاعی ارزیابی میکنیم و درین جنگ بی طرف نیستیم. بخصوص با خصلت عامدانه ی ویرانگری همه جانبه زیرساختها که اساس سیاست جنگی طرف مقابل و بویژه اسرائیل را تشکیل میدهد؛ (جنایت هولناک “شهر و تمدن کشی” در غزه در برابر چشمان ما قرار دارد)، نمی توانیم بی طرف باشیم. اما ضمن شرکت به همیاری مردمی ، تقویت دفاع مردمی در صورت امکان، حتی یک لحظه در گفتن “نه به جمهوری اسلامی” در کنار “نه به جنگ” تردید نخواهیم کرد. ما میدانیم که پیروزی کامل هر یک از طرفین به معنای شکست کارگران و زحمتکشان ایران است. اگر پیروزی صهونیستها – آمریکائی ها بمعنای تحقق فاجعه “رژیم چنج” از نوع چلبی های ایرانی و این در لباس فرشگردی های پهلوی چی فاشیست بوده و دورانی از بی ثباتی، سرکوب و غارتگری از نوع عراق و افغانستان و لیبی بهراه خواهد داشت، پیروزی تمام و کمال جمهوری اسلامی هم بی تردید بمعنای سرکوب بیشتر، دیکتاتوری لگام گسیخته تر برای تحکیم دوباره پایه های به لرزه درآمده قدرت خویش خواهد بود. و برای همین ما خواستار شکست برنامه های هر دو طرف درین جنگ ارتجاعی هستیم. بدین معنا که هیچکدام نتوانند به اجرای کامل برنامه های خود برآیند. ازین رو ما ضمن شرکت در کمیته های محلات همیاری و امداد و نظائر آن با تمام وجود شکست طلب هستیم.
نه به جنگ صهیونیستی-امپریالیستی! نه به جمهوری اسلامی !
بهروز فراهانی 23 فروردین 1405 برابر با 12 آوریل 2026
- در زمان جنگ با عراق، گروه کوچک ما ” راه فدائی” تنها گروهی بود که با رجوع به همین مفهوم به تبیین خصلت جنگ پرداخت و با ایده “جنگ میهنی” از یک طرف و همینطور تکرار مکانیکی ” تبدیل جنگ به جنگ داخلی” مرزبندی کرد. متاسفانه من به این شماره از “راه فدائی” دسترسی ندارم تا آن را به اشتراک بگذارم. خوشحال میشوم اگر کسی این مقاله را در آرشیو خود دارد لطف کرده و آن را به دست من برساند. آدرس ای میل من : farahanyb@yahoo.fr
