وقتی از سوسیالیسم حرف میزنیم معمولاً دو تصویر در برابر ما قرار میگیرد. از یکسو سرمایهداری با مالکیت خصوصی و قدرت سرمایه و از سوی دیگر سوسیالیسم دولتی با برنامهریزی متمرکز و مدیریت بوروکراتیک.
اما قرن بیستم تجربهای متفاوت نیز داشت، تجربهای که تلاش کرد میان این دو امکان دیگری را بیازماید.
خودمدیریتی کارگران در یوگسلاوی.
این تجربه از سال ۱۹۵۰ بهطور رسمی آغاز شد و به یکی از گستردهترین آزمایشهای تاریخی در زمینه دموکراسی اقتصادی تبدیل شد. در میان نظریهپردازان آن، ادوارد کاردل جایگاه ویژهای داشت.
پرسش کاردل ساده اما بنیادی بود:
اگر سوسیالیسم قرار است انسان را از سلطه سرمایه رها کند، چرا باید اختیار اقتصاد از سرمایهدار خصوصی به بوروکراسی دولتی منتقل شود؟
چرا کارگر نباید خودش در اداره جایی که در آن کار میکند مشارکت داشته باشد؟
از همین پرسش ایده خودمدیریتی اهمیت پیدا کرد.
یک راه دیگر
پس از گسست سیاسی یوگسلاوی از استالین در سال ۱۹۴۸ رهبری این کشور بهتدریج به دنبال ساختن مدلی متفاوت از سوسیالیسم رفت. در سال ۱۹۵۰ قانون اساسی جدیدی برای مدیریت بنگاههای اقتصادی توسط مجموعههای کارگری تصویب شد و شوراهای کارگری به یکی از پایههای نظام اقتصادی تبدیل شدند. این اتفاق از نظر تاریخی مهم بود. برای نخستینبار، یک کشور سوسیالیستی تلاش میکرد بهطور نظاممند این ایده را عملی کند که کارگران فقط نیروی تولید نیستند؛ آنها باید در اداره تولید نیز نقش داشته باشند. این مدل با الگوی شوروی تفاوت داشت. در الگوی شوروی دولت جایگزین مالک خصوصی شده بود و بخش بزرگی از تصمیمگیری اقتصادی در ساختارهای متمرکز دولتی قرار داشت.در یوگسلاوی ایده این بود که وسایل تولید متعلق به جامعه باشند و مدیریت آنها تا حد امکان به خود تولیدکنندگان واگذار شود. به این ترتیب مفهوم مالکیت اجتماعی در مرکز مدل یوگسلاوی قرار گرفت. اهمیت این تجربه فقط اقتصادی نبود. خودمدیریتی یک پرسش سیاسی عمیق نیز مطرح میکرد: آیا دموکراسی باید در کارخانه متوقف شود؟
ممکن است انسان در جامعه حق رأی داشته باشد، اما وقتی وارد محل کار میشود درباره مهمترین تصمیمهای زندگی اقتصادی خود هیچ نقشی نداشته باشد. چه چیزی تولید شود؟ چگونه تولید شود؟ سرمایهگذاری کجا انجام شود؟ مدیر چه کسی باشد؟ درآمد چگونه توزیع شود؟ و آینده کارخانه چگونه رقم بخورد؟ خودمدیریتی یوگسلاوی میگفت اینها نیز مسائل دموکراتیکاند.
در این نگاه دموکراسی فقط مسئله دولت نیست بلکه مسئله سازماندهی زندگی اقتصادی نیز هست. نقطه قوت تجربه یوگسلاوی این بود که خودمدیریتی در سطح شعار باقی نماند.
شوراهای کارگری و مجامع کارگران در هزاران واحد اقتصادی ایجاد شدند و در طول دهههای بعد ساختارهای مشارکت کارگران به بخش مهمی از سازمان اقتصادی کشور تبدیل شدند. پژوهشهای تاریخی نیز خودمدیریتی یوگسلاوی را یکی از جامعترین تجربههای عملی مشارکت کارگران در اداره اقتصاد در قرن بیستم میدانند. این تجربه البته کامل نبود اما واقعی بود.
مسئله فقط این نبود که کارگران حق رأی داشته باشند. قرار بود آنها در فرایند واقعی تصمیمگیری اقتصادی، مسئولیت و تجربه مدیریتی نیز به دست آورند. این تفاوت بسیار مهم است. خودمدیریتی میخواست کارگر را از موقعیت «موضوع مدیریت» به موقعیت «فاعل تصمیمگیری» منتقل کند.
یکی از دلایل اهمیت تاریخی این تجربه این است که یوگسلاوی در همان دوره توانست از یک جامعه عمدتاً کشاورزی و فقیر به جامعهای صنعتی و شهری تبدیل شود. اقتصاد یوگسلاوی در دهههای پس از جنگ جهانی دوم رشد قابلتوجهی داشت و صنعتیشدن، شهرنشینی، آموزش عمومی و توسعه زیرساختها به شکل گستردهای پیش رفت. بنابراین نمیتوان تجربه خودمدیریتی را صرفاً با کلیشه «اقتصاد ناکارآمد سوسیالیستی» توضیح داد.
واقعیت پیچیدهتر بود. یوگسلاوی توانست همزمان با توسعه صنعتی، سطح قابلتوجهی از استقلال اقتصادی و سیاسی خود را حفظ کند و از مدل اقتصادی شوروی فاصله بگیرد. خودمدیریتی البته علت همه این دستاوردها نبود. توسعه اقتصادی حاصل مجموعهای از عوامل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و تاریخی بود.
اما مهم است که بدانیم خودمدیریتی در یک اقتصاد در حال توسعه و صنعتیشدن نیز امکانپذیر بود. یکی از جنبههای جذاب تجربه یوگسلاوی، پیوند میان خودمدیریتی و زندگی اجتماعی بود. کارخانه فقط محلی برای دریافت دستمزد نبود. آموزش، مسکن، فرهنگ، ورزش و زندگی اجتماعی نیز در بسیاری از موارد با محیط کار و سازمانهای اجتماعی پیوند داشتند. در سال ۱۹۵۹ – ۱۲۹«دانشگاه کارگری» در سراسر یوگسلاوی وجود داشت. مراکزی که هدفشان ارتقای سطح آموزش و مشارکت فرهنگی و اجتماعی کارگران بود. این نکته برای مفهوم خودمدیریتی اساسی است. برای مشارکت واقعی کارگر باید بتواند یاد بگیرد، بحث کند، تصمیم بگیرد و مسئولیت بپذیرد. خودمدیریتی بدون آموزش و فرهنگ مشارکت نمیتوانست پایدار بماند. از این منظر، آموزش کارگران بخشی از پروژه دموکراتیزهکردن اقتصاد بود.
توسعه مسکن اجتماعی نیز یکی از بخشهای مهم پروژه مدرنیزاسیون یوگسلاوی بود. در دهههای پس از جنگ، شهرهای جدید و مجتمعهای مسکونی گسترده ساخته شدند و معماری مدرن به یکی از چهرههای متمایز یوگسلاوی تبدیل شد. نووی زاگرب و اسپلیت ۳ در کرواسی نمونههایی از این تصور جدید از شهر بودند شهرهایی که تلاش میکردند مسکن، فضای عمومی، خدمات اجتماعی و زندگی جمعی را در کنار یکدیگر قرار دهند. این تجربه نشان میدهد که خودمدیریتی فقط درباره کارخانه نبود. در بهترین حالت، این ایده میخواست به یک پرسش بزرگتر پاسخ دهد: چگونه میتوان جامعهای ساخت که انسانها در شکلدادن به محیط زندگی خود نیز مشارکت داشته باشند؟
نمونههای صنعتی متعددی را میتوان برای بررسی این تجربه در نظر گرفت.
در سارایوو Energoinvest یکی از نمونههای مهم بود. این شرکت به یکی از نمادهای صنعتیشدن بوسنی و هرزگوین تبدیل شد و در ساختار آن شوراها و مجامع کارگری در کنار مدیریت حرفهای فعالیت میکردند.
در اینجا یک نکته مهم وجود دارد: خودمدیریتی قرار نبود مهندس را از کارخانه بیرون کند یا مدیریت حرفهای را کنار بگذارد. مسئله این بود که مدیریت حرفهای نیز در برابر جامعه کارگری پاسخگو باشد. یعنی تخصص و دموکراسی در مقابل یکدیگر قرار نگیرند.
همین مسئله در شرکتهایی مانند Rade Končar در زاگرب نیز قابل مشاهده بود مجموعهای صنعتی که توسعه فناوری و نوسازی را با ساختارهای جدید مدیریت و مشارکت کارگری پیوند میداد. این نمونهها نشان میدهند که خودمدیریتی الزاماً به معنای بازگشت به یک اقتصاد ساده یا ضدتکنولوژیک نبود. برعکس پرسش این بود که فناوری و تخصص در خدمت چه کسی قرار میگیرند و چه کسی درباره استفاده از آنها تصمیم میگیرد.
اینجا به یکی از مهمترین جنبههای نظری کاردل میرسیم. کاردل تلاش داشت سوسیالیسم را از مدل «دولت همهکاره» دور کند. اگر قرار بود جامعه واقعاً رها شود دولت نباید برای همیشه مدیر جامعه باقی بماند. هرچه جامعه بتواند امور اقتصادی و اجتماعی خود را مستقیماً سازمان دهد، نقش بوروکراسی دولتی نیز باید کاهش پیدا کند.
در اینجا خودمدیریتی با یکی از پرسشهای اساسی مارکسیسم پیوند میخورد:
آیا رهایی انسان با تصاحب دولت پایان مییابد یا باید به کاهش سلطه دولت بر جامعه نیز منجر شود؟
کاردل پاسخ را در انتقال تدریجی قدرت از ساختارهای دولتی به جامعه و تولیدکنندگان جستوجو کرد. از این منظر خودمدیریتی فقط یک روش اداره کارخانه نبود. یک نظریه درباره آزادی بود.
البته نمیتوان این تجربه را رمانتیک کرد. قدرت سیاسی در یوگسلاوی همچنان در ساختار حزب کمونیست و بعدها اتحادیه کمونیستهای یوگسلاوی متمرکز بود. بنابراین میان خودمدیریتی اقتصادی و دموکراسی سیاسی فاصلهای واقعی وجود داشت. کارگران در بسیاری از حوزههای اقتصادی مشارکت داشتند اما این مشارکت به معنای دموکراسی سیاسی کامل نبود. این یکی از محدودیتهای مهم مدل بود. خودمدیریتی همچنین با مشکلات اقتصادی، تفاوتهای توسعهای میان جمهوریها، بیکاری، تورم، بدهی خارجی و مسئله هماهنگی میان واحدهای خودمدیریتشده روبهرو شد. بهویژه از دهه ۱۹۷۰ به بعد، تضاد میان خودمختاری بنگاهها، منطق بازار و نیاز به هماهنگی اجتماعی پیچیدهتر شد.
اما این تناقضها، ارزش تجربه را از بین نمیبرند.
برعکس آنها نشان میدهند که دموکراتیزهکردن اقتصاد بسیار دشوارتر از تغییر مالکیت روی کاغذ است.
یکی از جالبترین نمونههای پسایوگسلاوی ITAS–Prvomajska در ایوانتس کرواسی بود. این کارخانه ماشینآلات پس از بحران و خصوصیسازی به یکی از نمونههای مهم مالکیت و کنترل کارگری در کرواسی تبدیل شد. اما سرنوشت آن نیز نشان داد که خودمدیریتی درون یک اقتصاد سرمایهداری با بازار رقابتی چه دشواریهایی دارد. بحران مالی و بدهیهای سنگین سرانجام در سال ۲۰۲۶ به توقف تولید و آغاز روند ورشکستگی انجامید.
نمیتوان ITAS را یک «موفقیت کامل» نامید. اما میتوان آن را یک آزمایش مهم دانست. آیا یک بنگاه تحت کنترل کارگران میتواند در بازاری که قواعد آن را خودش تعیین نمیکند برای مدت طولانی دوام بیاورد؟ این پرسش هنوز پاسخ نهایی ندارد.
برای یافتن نمونهای که در مقیاس بزرگتر همچنان ادامه دارد باید به سرزمین باسک در اسپانیا برویم. Mondragon یکی از شناختهشدهترین شبکههای تعاونی کارگری جهان است. نخستین تعاونی صنعتی آن ULGOR در سال ۱۹۵۶ شکل گرفت. چند سال پس از آغاز خودمدیریتی در یوگسلاوی. بنیان این تجربه نیز بر دموکراسی کارگری، آموزش و همکاری اقتصادی گذاشته شد. موندراگون البته نظام سوسیالیستی نیست. دولت سوسیالیستی وجود ندارد و مالکیت آن نیز همان «مالکیت اجتماعی» یوگسلاوی نیست. اما یک ویژگی مشترک مهم دارد. کارگران میتوانند همزمان تولیدکننده، عضو و صاحب تعاونی باشند. در این ساختار، مشارکت دموکراتیک، مالکیت کارکنان و فعالیت اقتصادی در بازار در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. این تجربه نشان میدهد که مالکیت دموکراتیک کارگران الزاماً به معنای نابودی بازار یا حذف مدیریت حرفهای نیست. بلکه میتوان پرسید آیا میتوان بازار داشت، بدون آنکه سرمایهدار مرکز تصمیمگیری باشد؟ موندراگون یکی از جدیترین پاسخهای عملی به این پرسش است.
این بحث حتی در فضای پسایوگسلاوی نیز دوباره در حال بازگشت است. در اول ژانویه ۲۰۲۶ قانون جدید تعاونی مالکیت کارگران در اسلوونی به اجرا درآمد. این قانون چارچوب حقوقی جدیدی برای مشارکت پایدار و گسترده کارکنان در مالکیت شرکتها ایجاد کرده است. در ماه مه ۲۰۲۶ نیز inESOP به نخستین تعاونی مالکیت کارگران ثبتشده بر اساس این قانون تبدیل شد. تعاونیای که برای حفظ مالکیت شرکت مادر، INEA در دست کارکنان شکل گرفته است. این مدل همان خودمدیریتی یوگسلاوی نیست. اما از نظر تاریخی اتفاقی بسیار معنادار است: در منطقهای که زمانی یکی از بزرگترین آزمایشهای خودمدیریتی کارگران را تجربه کرد امروز شکل جدیدی از مالکیت جمعی کارکنان در حال ظهور است. این بار نه در قالب اقتصاد سوسیالیستی دولتی بلکه درون اقتصاد بازار و با ابزارهای حقوقی جدید. شاید تاریخ مسئله را دفن نکرده است. شاید فقط صورت مسئله را تغییر داده است.
اگر بخواهیم از تجربه یوگسلاوی چیزی برای امروز حفظ کنیم شاید نباید به دنبال بازسازی همان سیستم باشیم. آنچه ارزش بازخوانی دارد چند ایده اساسی است:
اول: کارگر فقط فروشنده نیروی کار نیست بلکه میتواند در اداره تولید نقش داشته باشد.
دوم: مالکیت اجتماعی یا جمعی میتواند شکلی متفاوت از مالکیت خصوصی و مالکیت دولتی باشد.
سوم: دموکراسی اقتصادی بدون آموزش و فرهنگ مشارکت امکانپذیر نیست.
چهارم: مدیریت حرفهای و دموکراسی کارگری الزاماً دشمن یکدیگر نیستند.
پنجم: اقتصاد میتواند بخشی از دموکراسی باشد و نه حوزهای خارج از آن.
و شاید مهمتر از همه:
شأن انسان نباید با خروج او از صندوق رأی و ورودش به کارخانه از بین برود.
در عصر شرکتهای چندملیتی، پلتفرمهای دیجیتال، هوش مصنوعی و اقتصاد گیگ، پرسش کاردل حتی از گذشته مهمتر شده است.
چه کسی درباره فناوری تصمیم میگیرد؟ چه کسی مالک داده است؟ چه کسی درباره سرمایهگذاری تصمیم میگیرد؟ اگر هوش مصنوعی بهرهوری را چند برابر کند چه کسی باید از این افزایش بهرهوری سود ببرد؟ سهامداران؟ مدیران؟ یا جامعه و کسانی که ارزش اقتصادی را تولید میکنند؟ خودمدیریتی یوگسلاوی پاسخ نهایی این پرسشها را در اختیار ما نمیگذارد.
اما یک امکان را نشان میدهد:
اقتصاد نیز میتواند موضوع دموکراسی باشد و آیا انسانهایی که کار میکنند میتوانند در اداره کار خود نیز صاحب قدرت باشند؟
شاید این مهمترین چیزی باشد که از ادوارد کاردل میتوان دوباره آموخت. از شوراهای کارگری یوگسلاوی تا تعاونیهای موندراگون و مدل جدید مالکیت کارکنان در اسلوونی پاسخها متفاوت بودهاند. هیچکدام کامل نیستند. اما همه آنها یک چیز را به ما یادآوری میکنند: میتوان رابطه دیگری میان کار، مالکیت و قدرت تصور کرد. شاید سوسیالیسم آینده نه در بازگشت به دولت همهکاره و نه در تسلیم کامل به سرمایه بلکه در یافتن شکلهای جدیدی از مالکیت جمعی، دموکراسی اقتصادی و مشارکت اجتماعی باشد.
در این صورت تجربه یوگسلاوی دیگر فقط یک فصل بسته از تاریخ قرن بیستم نیست. بلکه بخشی از تاریخ تلاش انسان برای پاسخ به یک پرسش هنوز زنده است: آیا میتوان دموکراسی را از صندوق رأی به محل کار برد؟
شاید پاسخ نهایی هنوز پیدا نشده باشد. اما تجربه کاردل به ما نشان میدهد که پرسیدن این سؤال خود یک گام به سوی آینده است.
منابع:
Kardelj, Edvard. “Socialist Self-Management in Yugoslavia.” International Socialism, no. 23 (1966).
Miller, R. F. “Worker Self-Management in Yugoslavia: The Current State of Play.” Journal of Industrial Relations 20, no. 3 (1978): 290–301.
Singleton, Fred. A Short History of the Yugoslav Peoples. Cambridge: Cambridge University Press, 1985.
“Workers’ Self-Management in Yugoslavia.” In The Oxford Handbook of Post-Socialist Economies. Oxford: Oxford University Press, 2023.
MONDRAGON Corporation. “Introduction.” Accessed August 13, 2026. MONDRAGON Corporation
Ministry for a Solidarity-Based Future, Republic of Slovenia. “The Employee Ownership Cooperative Act Comes into Force.” January 1, 2026. Government of Slovenia
Ministry for a Solidarity-Based Future, Republic of Slovenia. “Slovenia Gets Its First Employee Ownership Cooperative under the Employee Ownership Cooperative Act.” May 7, 2026. Government of Slovenia
