نقطهی عزیمتِ واکاوی و ارزیابی خیزش دیماه 1404 باید شیوهی هستی اجتماعی خودِ این جنبش باشد، همانا شرایط عینی و ذهنیاش، پویایی یا دینامیسم درونیاش و تاریخ و تاریخیتش، تنیده در شرایط اجتماعی و تاریخیِ داخلی و بینالمللی. فقط با عزیمت از این نقطه است که میتوان از سرگردانی در وادی شعبدهبازان تئوریهای توطئه و سناریوهای پنهانی که مبنایشان این یا آن منبع مجهولالهویه یا ویدیویی مشکوک است، پرهیز کرد؛ و فقط بر پایهی این شالوده است که اساساً میتوان به پرسش نهایی «چه باید کرد»، پاسخ داد.
هیچکس، هیچکس، حتی طرارانِ چشمبند، جاعلان عکسها و فیلمها و شعارها، و سینهچاکان حقوق بشر و دمکراسی نیز منکر فقر و فلاکت مردم به جانْ آمده نیستند و نمیتوانند فشارِ خفقانی را که به مردم تحمیل میشود انکار کنند. این واقعیتها، منشاء و انگیزهی خیزشهاست. نگاه انتقادی به این جنبش و نگاه از درون، چگونه میتواند این شالودهی جنبش و قدرت انقلابی را رها کند و برای تبیین جنبشی که در برابر چشمانش روی میدهد، و نهایتاً هزاران هزار کشته برجای میگذارد، به این یا آن سیاست پنهان ــ که فقط محرمان درگاه این و آن، یا یگانه هوشیاران «نابغه» از آن خبر دارند ــ متوسل شود؟
آری، دستهای پنهانِ پشت پرده بسیارند و برای دانستن این نکته نیازی به رمز و اسطرلاب نیست و فقط نگاهی به رویدادهای چندین دههی اخیر کافی است؛ کافی است به کودتای 28 مرداد 32 بیندیشیم، یا دروغهایی را که بهانهی حمله به عراق یا لیبی بودند بهخاطر آوریم. دستهای پنهان بسیارند، اما جنبش انقلابی دست پنهانی ندارد. علل وجودیِ یک جنبش اجتماعی و انقلابیْ عریاناند.
بدیهی است که بر متن مبارزهی طبقاتی، چه در گسترهی ملی و چه در پهنهی بینالمللی، منافع طبقاتی و منافع قشرهای گوناگون اجتماعی وجود دارند و بدیهی است که دولتها و قدرتهای جهانی و منطقهای میکوشند اهداف خود را دنبال کنند و به آنها تحقق بخشند. بنابراین پرسش ابداً این نیست که آیا اینگونه طرحها و نقشهها وجود دارند، بدیهی است که وجود دارند ــ و در زمانهی ترامپ، حتی نیازی به رمزگشایی از آنها نیست و با وقاحت آشکار و چشمدریدگی در برابر همهی دوربینهای هرزهتر از خودِ آنها ابراز میشوند ــ مسئله ابداً این نیست که آیا بیکارهای چون پسر شاه سابق و دارودستهی اوباش و مفتخوران و فرصتطلبان دور و بر او سودای بازگشت به قدرت دارند، و مسئله به هیچروی این نیست که آیا در خلاء یک گفتمان آزادیخواه و رهاییبخش یا بهدلیل نفوذ مردهریگ ایدئولوژی شاهنشاهی و ایرانشهری، این آرزوی سرکوبشده پیروانی دارد، مسئله ابداً این نیست که هر نیرویی در کشاکشهای اجتماعی درصدد حاکم و هژمونْ کردن سیاست و گفتمان خود باشد؛ همهی اینها بدیهی و غیرقابل انکار است. مسئله این است که از منظر قشر و طبقهای که بار این فشار فقر و خفقان را تحمل میکند و کارد چنان به استخوانش رسیده است که با دست خالی در برابر گلوله میایستد، واقعیت و حقیقت این خیزش چیست؟
اینکه قلدرمنشانی بیمار و خودشیفته مانند ترامپ با وضوح درصدد به کرسی نشاندن اهداف امپریالیستی سرمایهی آمریکایی و جهانی باشند، و حتی تحقق این اهداف را با تحمیل جنگ و قربانی کردن هزاران انسان دیگر تأمین کنند و اینکه رژیمهای ارتجاعی با چانهزنی بر سر حفظ منافع و قدرت خود به هر سازش خفتبار یا حتی به جنگی ناخواسته تن دهند، کشاکشی است بین قدرتها و منافع گوناگون آنها. مسئله این است که مردم چگونه میتوانند از مهلکهی این زورآزماییها خلاصی یابند، بیآنکه زیر دست و پای این کشاکشها له شوند. اگر جنگی که خواستهی آنها نیست، اما آوارش بر سر آنها نیز فرو میریزد، درگرفت، چگونه میتوانند با همکاریهای کوچکِ همسایگی یا نهادهای محلهای و شهری، خود را از آسیبهای بزرگتر در امان نگهدارند. مسئله این است که چگونه و تا کجا میتوانند این جنبش انقلابی را در نهادهای پایدارتر تحکیم کنند و احتمالاً بتوانند بدیلی برای قدرت سیاسی باشند. بدیهی است که سوگوارانِ داغدارِ هزاران هزار جان پاکی که قربانی این کشتار بیسابقه شدند، همانا آنانی که «آبروی جهان»اند، به نداهای «دفاع از میهن»، قاطعانه نه خواهند گفت، چرا که نمیخواهند از دشنهی قاتلان عزیزانشان برای کشتارهای آتی زنگار بزدایند.
کارگر یا دستفروش جوانی که بیگمان نه جاسوس موساد و نه اجیر مزدور آمریکاست و به قیمت از دست دادن جان خود به خیابان میرود، نیازی به رمزگشایی از تئوریهای پنهان توطئه و آشنایی با بهاصطلاح نظریهپردازانی که خود را عقل کل میدانند، ندارد. او خود بیشتر از هر کس دیگر میداند که جان خود و خانوادهاش را دستخوش چه خطری میکند. با اینحال فشارهای زندگی چارهی دیگری برای او باقی نگذاشتهاند. او بیشتر از هر کس دیگر میداند که باید توازن قوا را بسنجد و وارد قماری نشود که باختش قطعی است.
بس است! بزدلی خود را پشت متهمکردن مبارزان دلیر به نادانی، پنهان نکنیم. مسئله این نیست که ترامپ و نتانیاهو در ضیافت دیدارشان، چه پچپچ و زمزمهای در گوش یکدیگر نجوا کردهاند ــ و مسئله بر سر کاسبکارانِ پلید و پلشتی نیست که مدعیاند از آن زمزمه خبر دارند ــ مسئله این است که اگر خود را جزئی و عضوی از آن جنبش اجتماعی و انقلابی میدانیم، حتی اگر بیواسطه در معرض فشارهای خفقانآور آن نیستیم، چگونه میتوانیم به تحقق اهداف آن یاری رسانیم. مسئله بر سر نگاه به این جنبش از درون آن است.
بیگمان و بدون نیاز به آمارگیریهایی دقیق میتوان مدعی شد که شعار محوری این خیزش، همانند خیزشهای مقدم بر آن، «مرگ بر دیکتاتور» است. هرچند بهنظر میآید مخاطب شعار مرگ بر دیکتاتور، یک فرد یا شخص یا مقام معینی باشد، اما شعار مذکور درواقع بهمعنای مرگ بر دیکتاتوری است. یعنی، نابود باد همهی شرایطی که این فقر و فلاکت و خفقان را به زندگی ما تحمیل کرده است. با اینحال شعار مزبور ــ هرچند نه برای شعاردهندگانِ بیواسطهاش ــ این ظرفیت را هم دارد که از سوی صاحبان منافع خاص، واقعاً فقط به «مرگ بر دیکتاتور»، یعنی مرگ بر یک فرد یا مقام معین تاویل شود و بر پایهی آن بتوان با حذف «دیکتاتور»، دیکتاتوری را حفظ کرد. دیکتاتوری در رنگ و لعابی تازه و نهایتاً دیکتاتوریِ سرمایه را.
پس، نگاه انتقادی و از درون، باید مراقب باشد که شعار «مرگ بر دیکتاتور» از محتوا تهی نشود و با بهاصطلاح «دمکراسیِ» وارداتیْ معاوضه و مصادره نگردد.
با عزیمت از خودِ جنبش واقعی، دشواریِ پاسخ به پرسشِ «چپ کجاست؟»، نیز برطرف میشود. چپ، فقط بازماندههای کمتوان گروههای چپ پس از انقلاب بهمن نیست؛ چپ فقط چند نویسنده و گروه کوچک و انگشتشمار از افراد و روشنفکرانِ شناختهشده نیست، چپ فقط بازماندگانِ امروزِ پا به سن گذاشته و جان بهدر برده از غربال کشتار 60 و 67 نیست؛ هرچند هریک از این گروهها و افراد پراکنده روزی میتوانند به درجاتی گوناگون سهمی از شکلگیری بدنهی بزرگ چپ را برعهده گیرند. چپ آن نیروی بالقوهْ عظیم، جوان و شادابی است که همین امروز نیز آماج چپستیزی و شعارهای «چپ، ملا، مجاهد» است. کسی که میپرسد چپ کجاست، باید منتظر روزی باشد که با پیدایش شکاف در پایههای قدرت و گشایش فضای تنفس سیاسی، دهها جمع و گروه کوچک و بزرگ پدید میآیند و دهها و صدها رسانه و ارگان شکل میگیرند. چپ همان نیروی عظیم بالقوهای است که امروز زدوبندچیانِ سیاست را ناگزیر میکند، با حذف دیکتاتورها، دیکتاتوری سرمایه را برقرار نگهدارند. چپ آن نیروی بالقوهْ ضدسرمایهای است که جوانههای آن همین امروز در جنبش دانشجویی، در جنبش کارگری، نزد معلمان جوان و در جنبشهای اجتماعی رهاییبخش نطفه بستهاند. چپ، همان جنبش انقلابی و اجتماعی ضدسرمایهای است که همهی نیروهای قَدرقدرت و گردنکشِ امروز، در هراس از پایگرفتن و برآمدنش به خود میلرزند. اگر چپ، این نیروی عظیم اجتماعی نیست، این همه ترس از چیست؟
آری، چپْ امروز، نهادهای سازمانیافتهاش را ندارد. آری، در ابعاد بینالمللی نیز، چپ در بحرانِ همهنگام تئوری و چشمانداز تاریخی درگیر است. اما دقیقاً همین نگاه از درون، نگاه انتقادی، و همین نگاهِ به خود بهعنوان جزئی و عضوی از این پیکرهی عظیم اجتماعی، چپ را موظف میکند که از همین امروز و با هر گام در رفع همان کاستیها بکوشد و وظیفهی خود را ارائهی طرحها و راهحلهایی برای حل «مسالمتآمیز» معضلات و بنبستهای سرمایهداری نداند، بلکه تجربههای زیسته در سازمانیابیِ جمعی در حوزههای کار، در مدارس و دانشگاهها را ارج نهد، از تجربهی خیزشهایی که به بهای از دست رفتن اینهمه جانهای پاک بهدست آمده، بیاموزد، کار نظری و تلاشهای فکری برای غلبه بر بحران تئوری را تحقیر و تخطئه نکند و تا آنجا که میتواند، امکان واقعی و عینی جامعهای آزاد و رها از سلطه و استثمار را بیاموزد و بیاموزاند. آری، جهان بهسوی تباهی و بربریت پیش میرود، چراکه بدیل چپ غایب است. اگر بتوان قلبها و مغزها را با آن امکان واقعی و عینی تسخیر کرد، افق آینده نیز باز و روشن خواهد شد.
ابعاد کشتار در خیزش کنونی چنان حیرتآور است و با شقاوتی چنان باورنکردنی صورت گرفته است که در نگاه نخستْ هر خیزش دیگری را نامحتمل میکند. اما آنچه پویایی درونی و انگیزههای حقیقی جنبش را میسازند، خیزشهای آینده را اجتنابناپذیر میکنند. نه 17 شهریور 57 مانع از قیام بهمن شد و نه کشتارهای دیماه 1404، راه جنبش انقلابی را سد میکند. همین حیرت را 6 سال پیشْ از نیزارِ ماهشهر داشتیم؛ حیرتمان بسا چندصباحی دوام آورد، اما دچار بهتزدگی نخواهیم شد.
از: سایت نقد
