هر تحرک اجتماعی مملو از تجربه ها در حوزه  تاریخی  مختص به خود می باشد.و اگر حافظه تاریخی درگیروبا رویکردی دگماتیسم،قعطعیت ها را چون پرده ای در برابر پرسشگری در ساختار اندیشه اش حک کند.دراین صورت تفکر در پشت  مسأ یل وضعیت موجود و نا اندیشیده شده  در می ماند. و عملگرایی کوتاه و نامانده گار به سمت همان هدف قطعیت ها راه کج می کند.و بر آمدن آن همان فروکاست جنبش های اجتماعی است . در جوهره هر جنبشی  وضعیتی ویژه پدید می آید و آن تحرک برای اعلان وجود تن هایی که بیگانگی را کنار نهاده و در شور و شوق روزمره گی  شاهد پیوند زندگی با سیاست است. برابری و همدردی و یگانگی انسانهای در گیر در جنبش که میل برای خود شدن  دارند ،ومیل به دخالت گری درامور سیاست همگانی، سخن گفتن، اموزش سیاسی روشنگرانه، در هم ریزی سلسله مراتب اجتماعی، وبحث عمومی در باره مسائل عمومی جنبش ، همانا گام گذاشتن در راه دموکراسی  راستین است و این به معنای فضای گشوده ای است که از شکاف سلطه و مردمان حیات می گیرد.فضائی که نقد سیاست را دور از خبره گرایی جنبش را ازتوهمات قدیمی رها می سازد .و این گامی است به سمت جوهره دمکراسی راستین است.و این به معنای برچیدن منطق تفکر متافیریک و جوهرگرایی که از ذهن انسان متکی به خویش نشأت می گیرد، و از آن ها کناره می گیرد ، آن نگاه که  بیرون گرایی، و ماورائی را معمار و برسازنده تاریخ یک جنبش تلقی می کند.و در دامچاله فرو کاست تاریخی به مثابه علم گرفتار شد. تا درکی درست از رخداد یک حنبش  از شکوفایی  تا  فرو افتدگی اش را ریشه یابی کرد. و بدون این فهم و درک از جنبش، علت فرو کاست میزان شورو شوق از پویائی  اندوه و ماتم شکست آن در کجا بایستی متمرکز شد؟ دنیای ناامیدی ، سوءظن، نقشه توطئه، متهم سازی دیگری دروازه های  نوستالوژی را می گشاید. و اندیشه با چشمانی در پس سر به دنیای گذشته و از دست رفته رجعت می کند و این در سیاست به بنده گی "یک تن" و به فرمانبری از دیگری منجر می شود.   قدرت و سلطه را  مشروعیت می بخشد.و جنبش دراین مقطع تسلیم  قدرت مسلط  می شود و به انحلال و سرکوب خود تن می دهد. در ختم جشن قیام همگانی به ماتم می نشیند. و نوستالوژی همانا غم غربت وفرصت و زمان ا دست رفته و یاد واره ثروت نابود شده است. از آنجا که آگاهی که راهبرد میل به رهائی و آزادی است ،امری همگانی نیست از سطحی یکسان در مطالبات محروم است وبنا براین یک طبقه ویژه نمی تواند بیانگر همه ی جوانب جانبه های یک جنبش همگانی باشد. و ذات یک جنبش همگانی زمانی چهره واقعی خود را روشن می کند که موضع اش نسب به دمکراسی به معنای پذیرش جمع بند خواستها و مطالبات پایه ای مردمی،  تکثر گرائی،  ضدیت با قدرت حاکم و پذیرش دیگری روشن کرده و نیرویش را به مثابه شهروند به رسمیت می شناسد. هدفش عمومی کردن حیات جامعه،تغیر شرایط عمل حیوان زحمتکش به حیوان سیاسی باشد.اکثریتی که میل به تشکیل زندگی جمعی دارند. یعنی هر تنی به اندازه خود  در جمع تن های  دیگر  برای آن مبارزه می کند . خود را  همرزمان مردمانی می داند وبا آنها پیوند می خورد. روشن است که  شور وشوق جنبش مردمی همیشگی و  ماندگار نیست ، تفکیک نیروی های قیام کننده به زودی سر از لاک همگانی بودن  بیرون می آورند .زمانی فرا میرسد که جشن پای کوبی با خستگی و کار و واقعیت های زندگی و بر آمدن دولت جدید و فروپاشی رژیم قدیم  و پیوند امید با حمله نیروی مسلط به بدنه جنبش  به ناامیدی و درگیری های موقت  و عقب نشینی و زد بند های "کار شناسان بزرک "  پایان می یابد.و نوید دادن به حضور مردم  به انتخاب نمایندگان که تلقی از اینکه حاکمیت مردم جاری و امر سیاست عمومی شده است.  با این تفکر است که دمکراسی در حصار امنیت و قوانین و در قبای گروهی از نمایندگان  که حتما از نظر ثروت ، فضلیت  و استعداد دارای شآن مقام هستند قرار می گیرد.در این صورت است که کنترل قدرت از حوزه زندگی مردم خارج و در پشت در های بسته به نماد حفظ دستاورد آورد های جنبش اعلام حضور مییابد.و این سیاست است که تلاش می کند ،علاوه از بسط دولت با تصویب قوانین و آشوب طلبان  یعنی حضور جنبش همگانی را در محدوده قدرت و سلطه نگهدارد. بنا براین از گسترش سیاست از پائین را سرکوب کند.بنا بر اشتیاق سلطه و میل به انحصار میل به آزادی باید در چارچوب قدرت خود را بیازماید. این پایه انشاق بین جنبش مردیم و قدرت جدید است.در غیر این دریافت رژیم جدید آرامش جامعه بستگی دارد به درک و فهم مجاز و غیر مجاز بودن تحرک پایه مادی  جنبش است. و همین دیدگاه  نشان ایستائی دولت ودر تقابل با به لحظه میل به رهائی و آزادی دورنی جنبش می باشد.  این لحظه همان  مطالبات و حقوق  مردمی است.که به نفی سلطه مدیریت و بر سازنده و سازمانگری می اندیشد و عمل می کند و این سیاست مردمی است. بدین وسیله دولت خصلت  اماسی به خود می گبرد و هر روز بورواتیک تر  سرکوب گرانه تر عمل میکند.  نیروی در جامعه پدید می آید که منافعش ادامه سیاست دولت است .مثلآ در سال 57 اعدام سران رژیم شاه خمیرمایه روح انتقام کهنی بود که روحانیت در دورن خود پرورش داده  بود  و سؤظن داشتن به بیگانه. و در پیچیدگی عمیق با ایدلؤلوژی اسلامی واپسگر،با قیام " بی رحمانه" نهادینه شده در پیکره حنبش  با نگاه ویرانگرانه خود را در مبارزه با دولت نشان می داد. ،از همین موضع بود که شمشیرقدرت همه را گردن زد از روشنفکران  از چپ گرایان . نیرویهای دورنی و بیرونی از قدرت که سر سازش با ایده حکومت اسلامی به روایت  کلام معروف خمینی  "وحدت کلمه" چپ ها و نیروی های دموکرات هم نتوانستند این راز  همه باهم بودن را کشف کنند بنابراین از گزند و سرکوب در امان نماندند. میدانهای شهرها نمایشگاه چوبه های دار شد.آنگاه ترس در ذهن مردمان بیتوته کرد . تیغ سرکوب تیز ترشد، تا زهر جنبش را بگیرد، و سلطه و قدرت را تحکیم بخشد.تا انحصار قدرت و میل به خواست دولت همچنان در تقابل با میل  به آزادی به نبرد پرهزینه ادامه یابد و آزادی تنها در خیابان آزادی و در رژه قدرت و سلطه محدود گردید. و امر رهائی ازنفس افتاد.و نبود وحدت و تکثرگرایی و اختلافات دورنی  وماندن درحیطهساختار سنتی ذهنیت خود مانع از دیدن روندها و چشم اندازهای در پیش روشد.  امر رهایی را در چنین فضایی ذبح شد.  اصل نخسین  که میل به آزادی  بود مبدل به شعار های توخالی قدرت مسقر شداست. آن تاریخ سازی پیوسته و غایت مند بود. خمینی می گفت "که این اسلام بود که مردم را به حرکت واداشت  هر چه داریم از اسلام است." این به معنی دامن زدن به توهمات مردمان که عمری و نسل اندر نسل گریان مظلومیت  حسین بودند. در حالیکه یک جنبش همیشه همانا ستیز بین صاحبان قدرت و سلطه و ندارها و محرومان از حقوق و بی تباران و بی نام نشان ها است.  دولتها  و قدرتها  همیشه در پی تعقیب  ناسازگاران بوده اند.  و تصویب قوانین و دادگاه ها و زندانها و احکام،  وظایف اجرائی برخورد با این ناسازگاران را دارند. این اساس  نگاه قدرت دولتی است  که بر زندگی سیاست مردمی ومسلط می شود .

 حقیقت حق دولت است، آشوب و قیل و قال و دخالت گری در سیاست  از آن قانون شکنان است. قاضی دولت است وجنبش نشسته بر صندلی اتهام ومحکوم  است. اصلاحات از بالا، دید مصلحت  خیر مردم در اخیتار سلطه است. بدین طریق جنبش  رهائی و آزادی و دمکراسی خواهی فروکاست پیدا می کند. بدین طریق دولت جدید میراث بر دولت قدیم می شود که مدیران قدیمی در هئیت نوین به خدمت درمی آیند. دوباره  برنامه دولت قدیم در پرده دولت جدید به اجرا در می آید. در تمامی عرصه ها قدرت دوباره جان می گیرد.  مثلا می توان گفت  ناپلئون چه کم از لوئی شانزدهم کم داشت. در مچلس بزم او زرق و برق  همان بود که  در قدیم بود و رنج مردمان در گسترش و توسعه سرمایه نا دیده گرفته شد.. تنها گسترش سرزمین ودر هم کوبیدن باقی مانده زمینه جنبش مردمانی که می خواستند همشهروندی باشند و وبرادر خوانده نامیده شوند. مبارزه کردند برای رهائی  شدن خویشتن انقلاب 1789

جمهوری اسلامی تمامی سیاست هاو برنامه های دوران شاه راپی گرفت، تا قدرت و سلطه خود را بر جنبش عمومی و ناهمگون 57عملی ساخته .و در  ایدئولوژی اسلامی آنها را  غسل تعمید داد .هنر به معنای آینده نگری در خدمت تمامیت گرائی قرار گرفت  . اوین به آموزشگاه، شکنجه به تعزیر،سلطنت به ولایت مبدل شد که همان انکار سیاست عمومی توسط قشر روحانیت حکم گردید. امر ملوکانه به حکم حکومتی تبدیل شد. و سرمایه داران بزرگ به رانت خوران میلیاردی،و دانش آلوده به خرافات شد. این یعنی قدرت و سلطه وساختاری تمامیت گرا . نفی دمکراسی و انکار برابری تمامی مردم و قطع کردن پیوند سیاسی انسانها با یکدیگر و بستن راه هر گونه آزادانه زیستن انسانها در کنار یگدیگر.جمهوری اسلامی با استفاده از توهم خیزش مردمان حق طلب سربازانی برای حفاظت از قدرت بوجود آورد. این یعنی  مردم همیشه در صحنه.... و دیگر هیچ، که همچنان به امر خطیر محافظت از حکومت و تحکیم آن عمل می کنند و جلادان انقلابیون! دیروز گیوتین  به میدان آوردند. در این فضای تاریک ، در این هوای نفس گیر و ترس خورده ، که هر تحرکی با گزمه ها روبرو می شود. نوستالوژی یا غم بیگانگی بر جامعه سیاسی به وارونگی و غیر سیاسی بودن رو می کند. نوستالوژی در جان جامعه که تنها در رسانه نمایشی پالایش یافته رشد و نمو می یابد، و به یک آگاهی گلخانه ای مبدل می شود. دستگاه و رسانه های  پشتوانه دار و گروه های دارنده امتیازات در جامعه به میان مردمان بی نام، حاشیه نشین های شهر های متورم شده هجوم می آورند، آنجا که قیام "بی رحمانه" می تواند شعله ور شود. آنجا که تنها مرگ بر دیوار ها نقاشی می شود آنجا که عصیان نطفه بسته است. در یک جامعه بسته ای که نوستالوژی در آن امکان بروز پیدا می کند. ومرد مان خسته از به حساب نیامدها ، چون مردگان در کنار هم و در بیگانگی نسبت به دیگری رفتار می کنند.

 اندیشه گرفتار در نوستالوژی به دلیل نبود راهبردی آزاد گرانه از جانب احزاب ، و نبود آزادی که  جسارت و شهامت را به سخن گفنن وا دارد و گفتمان آزادی خواهانه را دامن زند و محدویت اننقاد را در نورد . طبیعی است  که راه بازگشت در پیش بگیرد. و رسانه های سلطنت طلب آن را دارائی اجدادی خود می پندارند و با رگ های  بر آمده  اعلام می کنند"  ما حقیقت ابدی هستیم" ، نمی فهمند که که تن دادن به سلطه ولایت وفیقه وشاه  همان به معنای تن دادن به بندگی خود  خواسته است .  تفکر " نجات دهنده " و پذیرش آن امری خطرناک است و متکی شدن به "به یک تن"  مسئولیت ناپذیری از جانب این تفکر همانا بخشش سیاست به اقلیت و نفی توان سیاست از حانب مردمان ستم دیده است.سخن از فرمانروایی " یک تن" است و از غیبت  بیکاران و کارگران و زنان و کاسبکاران کاران خرد، سخن از آنهایی است که این روز ها در میادین تجمع می کنند تا از گذران زندگیشان سخن بگویند. اعتراض های  کنونی جامعه ایران نمایش پنهان همه جنبش های اعتراضی و همان اصل نخسین با شکوه آزاد زیستن است.

همه نیروهایی که هدف را  تصرف قدرت،  سیاست جایگزینی قدرت بر پایه های یک تفکر خود محورانه رادر پیش گرفته و بدان به داد و ستد مشغولند، درواقع موج سوارند. و نظم دهندگان  نهاد سرکوب اند. آفریندگان بیدادگاه ها ، شکنجه گران ،  بینان گذاران گور های دستجمعی اند. و بر پا کنندگان خاوران  های جدیدند. انقلاب بهمن اگرچه در میان چنگال استبداد شرقی فرو مرده . اما هنوز شعر های تلخ آن سرزمین در شب های زمستانی اش  زمزمه مست تان تشنه آزادیند ، چون چکاوکی  زخمی مانده از سفرهای بی پایانش.

در پیامد انقلاب بهمن، مردمان  نه باسنت  نگاه کردن به یاد واره های آن با قیام شکوه  بلکه در تجربه زیسته روزمره خود که بازتاب آن در جنبش های 78، 88، به ویژه جنبش96، حاکی از درک این امر مهم است.  میل به آزادی  و پیوند درمیان بخشهای گسترده ای درهمه خود را نشان میدهد. درمقابل، مردگان از گور ها برخواسته تلاش دارند  تا این میل را تصرف و از آن خود کنند. تا دوباره سلطه خداگونه و پدر سالاری را در سلطنت خواهی سازمان بخشند.تا در دریای پا برهنه گان موج سواری کنند. ناله سرمی دهند. که ناله آنها نه از همدردی بلکه از وحشت این میل سرکش به سمت رهائی و آزادیست.و چون جن ار بردن نامی  انقل... وحشت دارند با چهره وحشت زده ملاش دارند که  مدال تقلبی گشایش را بر سینه خویش سنجاق کرده اند مرتب کنند.. وتا شاه دیگری را ناخدای این کشتی در حال غرق را، نجات دهنده اعلام کنند. در تاریخ پیوسته  شاهنشاهی،و به تباری که به خدا و شاه ختم می گردد.درشاهانی نا حقیقت را حقیقت  اعلان می کردند و می کنند. فرهنگی که سلطه  وستمگری  پر از شاهان فاتح  و امنیت بخش ملک و استقلال مام میهن بوده اند.  همان شاه مزد ک کش،و مانی بر دار کش،همان قدرتی که پدر را وادر می کند که چهره از سهراب پنهان کند. هرمزان پدر کش، و خسرو ذوب شده در عشق ربوده شده فرهاد، و مردمانی خسته ، و آسیابانی با دشنه عصیانی  دردست با دروازه های گشوده بر روی اعراب ، صحبت از محمود و ایاز است که در چگونگی غارت معبدهای هند،و تحقیر کننده هومر ایران،همان شاه چهل ستون که بوی کباب انسان از مطبخ او هوا را  پر از هوای مهاجرت به گجرات کرده است. همان نادر دوران که  خشمش کور کننده بود. آیا هنوز ناله لطفعلی در کوچه کرمان از درد می گوید که بر سفره مردمان چه چاشت می شود. مشروطه گشایشی بود بر علیه اسبتداد شرقی از کدام شاه سخن می گوید از رضا شاه! همان کلنل کش.و شاعرکش مدرنیته او دستبردی بود به تمامی دستاوردهای مردمی مشروطه که با یاری برخی از  اندیشه ورزان این سرزمین به فرمانروایی " دیکتاتور" خدمت کردند. کدام شاه  همان که خود را  پدر ملت می نامید  تا موزه اوین را بر پا کند. دیوار ها و اطاق ای تاریخ ساز رنگین شده از خون پویانها و گلسرخی ها،  این صدای رگبار است که می شنوی بر تن اندیشه. "شاه جوان خود خوانده» می فهمد از کدام شاه و حقیقت سخن می گوید،؟ اما مردمان محروم حقیقت را از گفتگوی سلمان ساوجی با عبید در زندان زرنگ بهتر در می یایند. همان که تبار حقیقت او در بر ساختن اولین خشت اوین است. تا سلطه انسان را بر انسان جاویدان سازد و تا کنترل تن  و تحرک بدن را از زاویه حفظ قدرت در نظر داشته باشد، و مصلحت مردم را در میدان ژاله به اثبات رساند. و امنیت را در کوچ پرنده اندیشه از فراز کاخ مرمر به سرهنگان ستاره بر شانه های فرتوت و مغزهای روباتی شان فرمان دهد.تا "ناسازگاران " رادر تپه ها اوین به قتل برساند تا جنایت  تاریخی را ثبت کنند و از این رهگذر زمینه ای برای رژیم جدید  را فراهم آورد. مماشات تاریخی با مذهب و در تقابل با خرد و دمکراسی،و فقدان پاسخ گویی با تکیه بر میراث  سلسله ،تمامی تاریخ شاهنشاهی بوده است. و انقلاب بهمن بیانگر یک یک خواست همگانی بود وآن میل به آزادی  بود.و در هم امیخته گی سیاست با زندگی روز مره . و شاه میل به حفظ قدرت و سلطه داشت، حزب رستاخیز شاه و ملت را  در محدوده سلطه معنا می یافت و تاریخ پیوسته شاهنشاهی تائید گر نظم سلطه اقلیت بر اکثریت است . و اکنون که از اسب فرو افتاده اند. به دنبال کاروانی هستند که به دلیل سرکوب در بیابان سرگردانند. تا زمانی که بر تخت طاووس دوباره مراسم جبروتی خود را به نمایش در آورند. "میدان محدوده تحرک  " بدن و اندیشه"  ناله سر می دهند که عظمت ایران فروکاسته شده، در واقع از فرو افتادگی عظمت خویش ناله می کنند.نه در باره زندانی شدن لذت زندگی . پویائی مردمانی که خواهان آزادی اند ، که هر  گفتگوئی به پنهانی با حکم ضد یت  با نظام  به محاکمه  کشید می شود. دختران خیابان انقلاب، نسرین ها، نرگس ها، اکبریها، پناهی ها و  کارگران معدن ، ، رانندگان اتوبوس ها و کامیونها با شلاق و محرومیت از سخن گفتن خانه نشین و . یا روانه زندان و تبعید  اند  و.... تا راه پر سنگلاخ آزادی و رهایی را باز گشائی کنند.سرزمین ما مملو از ترانه های تلخ است.و آنها به برزن ها  جاریاند تا شعر را  در تقابل با قدرت و سلطه و شاهان به گوش بی شماران، بی نامان برسد.آنها ئی که تاریخ ندارند. اما سازندگان تاریخ خویش خواهند شد.تاریخ بی نسب و بی تبار ، بی مقام، اما پر از نام هایی است که به سنت ها پشت کرده اند، تاریخ محرومان تاریخی تراژیک است که مدام مورد حمله دارندگان قدرت و سلطه است.اما بایستی شاه را با دنیای هبروتی اش تنها گذاشت،و از تردید هملتی باید عبور کرد و به گشایش و اصل نخستین اندیشید.و دانست شاه عریان است وبدان خندید. دمکراسی فصل دیگری است که گلهای آن در گلخانه شاهی شکوفه نخواهد کرد.