سرمایه‌داری بدون انقلابی کردن وسایل تولید، بدون تحول در فرآیند کار، بدون کاربست فناوری در تولید نمی‌تواند دوام

و بقا داشته باشد. تحولات شگرف و دوران‌ساز سرمایه‌داری در چند دهه‌ی گذشته، سیمای این نظام را سخت متحول کرده است. برخی از متفکران زمانه‌ی ما همین تغییرات را دستمایه‌ی تفسیر جدیدی از سرمایه‌داری قرار داده‌اند، و پاره‌ای از تزهای بنیادین این نظام از باب نمونه نظریه‌ی ارزش مارکس را مردود اعلام کرده‌اند. یکی از محمل‌هایی که در این باره مورد بهره‌گیری این صاحب‌نظران قرار می‌گیرد مقوله‌ی کار غیرمادی است. ولفگانگ فریتز هاگ در این نوشتار می‌کوشد تبار نظریه‌ی کارغیرمادی، و نوع برداشت از این مفهوم را در بین متفکران اقتصاد سیاسی مورد واکاوی قرار می‌دهد.

 

 هانری استورچ اصطلاح «کار غیرمادی» را در اوایل قرن نوزدهم بعد از ژان باتیست سه و «ایدئولوگ­»های فرانسوی ابداع کرد. دغدغه‌ی این اقتصاددانان خنثی کردن این درک آدام اسمیت بود که می­گفت: «کار برخی از رده­های قابل‌احترام در جامعه، مولد ارزش نیست» (کتاب دوم، فصل سوم ص 265، 1776). مارکس که بخش زیادی از «نظریه­های ارزش اضافی» را به این بحث و مقدمتاً علیه آن اختصاص داده است، بحث استورچ را در مورد کار غیرمادی نقل می­کند؛ اما این مفهوم را در دایره‌ی لغات خود به کار نمی­برد. مسأله‌ی مارکس برقراری «رابطه‌ی بین تولید فکری و مادی» بر پایه‌ی تحلیل «شکل ویژه‌ی تولید مادی» براساس «سازمان­دهی جامعه‌ای» است که از آن شکل نشأت می‌گیرد. (مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد 31، ص 182)

بر بستر بحث‌های دوران نولیبرال، به‌ویژه بحث­‌های مربوط به «اقتصاد نوین» و «غیرمادی شدن اقتصاد»، اصطلاح «کار غیرمادی» در پایان قرن بیستم حیات دوباره‌­ای یافته است. این بار با نفوذی وسیع که گستره‌ی آن چپ را نیز دربرمی‌گیرد. به ببان دقیق­‌تر، این یک نا-مفهوم است بر علیه مفهوم‌­های کار با حداکثر کارکرد جدلی علیه مفاهیمی از کار که از عصر صنعت‌آهن و زغال‌سنگ یا صورت­‌بندهای فوردیستی تقابل بین کار «دستی» و «فکری» رسوب کرده است. البته بی‌معنی است که از «کار غیرمادی» سخن بگوییم. همان‌گونه که نگری می‌­گوید: «کار همواره مادی است» (1997، ص 97). نگری مانند سایر «پساکارگرگرایان» ایتالیایی که به نظر نمی­‌رسد از تاریخ این مفهوم و انتقاد مارکس بر آن آگاهی داشته باشند، از به‌کارگیری «کار غیرمادی» به‌عنوان یک مفهوم فراگیر به تمام کارهای پسافوردیستی و فراخواندن یک سوژه­‌ی انقلابی جدید خسته نمی­‌شود (یعنی «روشنفکران توده‌­ای» به‌عنوان جانشین «کارگر توده­‌ای» فوردیستی). مفهوم کار از این رهگذر، نه‌تنها به فراسوی مرزهای کار اجتماعی رسمی گسترش می­‌یابد، بلکه چنان معنای وسیعی پیدا می‌کند که تمام جنبه­‌های فکری، ارتباطی و عاطفی فعالیت یا ابعاد تولید را دربر می‌­گیرد – از سوداگری مالی تا زایمان بچه. این اصطلاح در این جا نه به‌عنوان یک مفهوم تحلیلی (معرفت‌شناسانه یا هستی‌شناسانه)، بلکه به‌مثابه‌ی اسطوره به معنای سورلی آن به کار گرفته می‌شود؛ و هم‌چون شعاری سیاسی در راستایی کمونیستی با هدف ایجاد یک هویت­ پرولتری جدید از گروه‌هایی با مشاغل گوناگون که در پسافوردیسم به اشکال مختلف تقسیم شده­‌اند؛ تا بدین وسیله به هر کس چیزی ارائه کنند.

از منظر معرفت­‌شناسانه «غیرمادی» بودن صرفاً می‌­تواند به فرآیندهایی در درون آگاهی نسبت داده شود که حتی فرصت بیان پیدا نمی‌کنند. فکر ناب یا فعالیت تخیلی، را می­‌توان به‌عنوان «کار غیرمادی» در نظر گرفت. اما در گفتمان «کار غیرمادی» چنین چیزی مورد نظر نیست. ممکن است این گفتمان محصول یک فلسفه‌­ی عوامانه باشد و بخواهد مردم را به بسیجی موهوم دعوت کند («کارگران غیرمادی جهان متحد شوید»، به نقل از کتاب کارگران غیرمادی 2000). اما دلایل و شواهد این گفتمان تا اندازه‌ای از توسعه­‌ی رایانه‌ای هم‌چون وسیله‌­ای عام یا مرکزی و لازم برای تمام فعالیت­‌ها الهام گرفته است، (هارت و نگری، 2000، ص 292) و هم­چنین از تحولاتی در کار و تقسیم کار و از جمله در روابط جنسیتی. به همین دلیل شایسته است که استفاده از «کار غیرمادی» را دیالکتیک پدیدار بنامیم – که هم­چنین به‌طور عام­‌تر برای گفتمان «پساصنعتی» یا همان‌گونه که در معرفی اثر ریفکین نقل شده «غیرمادی» شدن «پول و مالکیت». (دک­اشتاین 2000)

فرهنگ واژگان پساکارگرگرایان از مارکس الهام می­‌گیرد (در حالی که به نقد او از مفهوم «کار غیرمادی» استورچ توجهی ندارند) آن­‌ها به نام «کار غیرمادی» به مارکس استناد می‌کنند، در عین حال نظریه‌ی ارزش او را زاید می­‌دانند (نگری و هارت، 1994، ص 9 به بعد). مطالعه‌ی واژگان مارکس که در آن اصطلاح «مادی و غیرمادی» معانی متعددی دارند امری ضروری است. برای اجتناب از ابهام و روشن شدن اصطلاح «غیرمادی» که مارکس آن را به‌ندرت به کار می­گیرد، لازم است که دامنه­ی ‌کاربرد او از این اصطلاح و نقش تکمیلی آن را برای اصطلاح «مادی» توضیح داد.

1. مارکس در واقع اصطلاح کار غیرمادی را نمی­‌پذیرد، اما «در نتایج بلاواسطه‌ی روند تولید» به شکل پراکنده و با دقت از «تولید غیرمادی» در برابر «تولید بلاواسطه مادی» یا فقط «تولید مادی» سخن می­گوید مثلاً در (مجموعه آثار مارکس و انگلس جلد 34، ص 46121)؛ (جلد اول سرمایه ص 1147)، (مجموعه آثار جلد 4 ص 49)، (گروندریسه ص 81). او با نقل از ژان باتیست سه می­گوید: «طبقات ایدئولوژیک و غیره»، کالاهای غیرمادی تولید می‌کنند (مجموعه آثار جلد 31، ص 30). به نظر می­رسد که بحث بر سر «روند تولید مادی» یا «شیوه‌­ی مادی تولید»، اصطلاح «غیرمادی» را به‌عنوان مفهومی متقابل و تکمیلی طرح می‌کند.

1.1. مارکس غالباً زبان روزمره­ را مورد استفاده قرار می‌دهد که اصطلاح مادی را به اشکال گوناگون به‌کار می‌گیرد نظیر «قوام فیزیکی» [stoffl ich]، «جسمانی» یا «مالی»، «اقتصادی»، «اجتماعی»، و یا به‌سادگی «واقعی» بهره می‌گیرد. مثلاً در ایدئولوژی آلمانی تولید به‌عنوان «امر مادی» و «شکل بنیادین فعالیتی که تمام فعالیت­های دیگر فکری، سیاسی، مذهبی بر آن استوارند» در نظر گرفته می‌شود (مجموعه آثار جلد 5، ص 8175). مارکس در باب سطح مزد و زندگی می­گوید: «وضعیت مادی کارگران به بهای وضعیت اجتماعی­شان بهبود پیدا کرده است». (کار مزدی و سرمایه ص 98)

مارکس به‌عنوان ویراستار راینیشه سایتونگ در 43-1842 با نگاه به گذشته می­نویسد که او برای اولین بار «با دستپاچگی با منافع به‌اصطلاح مادی روبرو شد» (مجموعه آثار جلد 29، ص 261). در این جا، مادی به مالکیت و یا درآمد اشاره دارد. اما برای جامعه‌ی متمدن «رفتار به‌وسیله‌ی عقاید یا آرمان­‌ها هدایت می­‌شود، شخص از پول سخن نمی­گوید، اما آن را در جیب خود می‌گذارد. اسم مستعار برای ثروت مجرد از متافیزیک قدیم به عاریت گرفته شده است که بر تقابل بین مادی و غیرمادی به عنوان تقابلی عبورناپذیر تأکید داشت»، (هگل 1971 آ، ص 32) و مادی را به‌عنوان مقابل و مکمل ایده‌آل می‌فهمید. در مارکس می‌توان چیزی را مشاهده کرد که برشت به استعاره‌ می‌گفت: «شیوه‌­ی گفتار متفکران کلاسیک غالباً شبیه سپرهایی است که بر اثر مبارزه با مخالفان کج و معوج شده است»؛ به همین دلیل این متفکران پیش از منافع مادی، واژه­ی «به‌اصطلاح» را به کار می­‌برند. در تفسیر نگرش مارکس باید همیشه در نظر داشت که او اصطلاح «مادی» را به معنایی دوپهلو و مبهم به کار می­‌برد.

از سوی دیگر، مارکس در کتاب خانواده‌ی مقدس با به کارگیری واژگانی متأثر از معرفت‌شناسی علیه کسانی جدل می‌کند، که می‌گوید: «زنجیرهای واقعی و عینی را که خارج از من وجود دارند، به زنجیرهای ذهنی و صرفاً پنداری بدل می‌کنند که فقط در درون من وجود دارند – بدین وسیله تمام مبارزات حسی بیرونی را به مبارزات فکری محض تغییر می­دهند و در نتیجه می‌خواهند بیگانگی مادی را با کنش معنوی و درونی ناب ملغا کنند» (مجموعه آثار جلد 4، ص 82). و در مؤخره به چاپ دوم جلد اول سرمایه می­‌گوید: «نزد من عکس این امر صادق است: امر پنداری چیزی نیست جز جهان مادی که در ذهن انسان بازتاب یافته و به شکل‌های اندیشه ترجمه شده است» (سرمایه ، ص 102). این اظهارنظری کوتاه‌شده است، چون او از بینش موجود در تزهایی در باره فوئرباخ درباره‌ی بستر عملی این ترجمان و انتقال پریده، و بدین وسیله تفاوت این بینش با رئالیسم حسی فوئرباخ را زدوده، امری که از زمان پلخانف به بعد به سوء تفسیر در مارکسیسم شوروی انجامیده است.

1.2. مارکس با رویکرد انتقادی به آدام اسمیت و هانری استورچ در مورد کالاهای «غیرمادی» طبقات ایدئولوژیک، سخن می‌گوید. اسمیت به مسأله‌ی جایگاه نظری ارزش خدمات، در متن تمایز بین کار مولد و غیرمولد نظر دارد. در این جا «غیرمادی» به‌روشنی محصولی است که به معنای روزمره­ی کلمه، یک «شیئ» قابل‌لمس نیست. در سرمایه جلد اول، مارکس به مفهوم کالا از حیث نحوه‌ی هستی [Seinsart] ­آن برخورد می­کند، به این معنا که «کالا» پیش از هر چیز یک شیئ خارجی است»(126). او ویژگی کالا هم‌چون ارضاکننده‌ی نیازهای بشری را در چارچوب محدودیت هستی­شناسانه­ای قرار نمی‌دهد «خصلت این نیازها چه از معده برخیزد و چه از تخیل تفاوتی نمی­کند» (همان­جا). در یک پانوشته او از نیکلاس باربون نقل می­کند: «میل، اشتهای ذهن است» (همان­جا، باربون، 1696، ص 2) به علاوه، این که «چه‌گونه شیئ نیاز انسان را برآورده می­سازد» نقشی ایفا نمی‌کند.

در توضیح تمایزی که اسمیت بین کار مادی و غیرمادی قایل می­شود، مارکس مفهوم مولد را از رابطه­ با شیئ خارجی جدا می‌کند و به روابط اجتماعی که کار در آن انجام می‌گیرد مربوط می­سازد. ازاین‌‌رو، مفهوم، نسبیت یا ویژگی خود را روشن می­کند.[ [Standpunktbezogenheitاز منظر سرمایه، آن چه به علت خلق ارزش اضافی مولد است، الزاماً از منظر حفظ زندگی و غیره، مولد به شمار نمی­رود و بالعکس. بنابراین او با تأکید اعلام می­کند که «در سرمایه­داری کارگر مولد بودن نه از اقبال نیک، بلکه از بداقبالی است» (سرمایه، ص 644). طبق نمونه­های او معلمان و خوانندگان هنگام آموزش یا خواندن آواز در یک رابطه­ی سرمایه­دارانه کار مولد انجام می­دهند ناسا ویلیام سنیور بدون آن‌که بخواهد با یک جمله­ی مسخره این توضیح خنده­دار را مطرح می­کند: «طبق نظر اسمیت قانون­‌گذار عبری (یعنی موسی) یک کارگر غیرمولد بود». (اصول بنیادی اقتصاد سیاسی، پاریس، 1836، ص 198 مقایسه کنید با مجموعه آثار مارکس و انگلس جلد 31، ص 184)

به علاوه، از مفهوم ارزش «شیئ­‌زدایی» می­‌شود [entdinglicht] بدین ترتیب که مفهوم ارزش به‌عنوان یک صفت مادی هم‌چون شکل وارونه‌ی بیان یک رابطه­ی اجتماعی شیئ‌شده در چارچوب تولید مبتنی بر تقسیم خصوصی کار درک می­شود [privat-arbeitsteiliger Produktion]. مارکس در مقابله با ژان باتیست سه که در بحث خود از اصطلاح «مادی» و «غیرمادی» سخن می‌گوید، ارزش را به‌عنوان «چیزی غیرمادی مشخص می­کند، که نسبت به قوام مادی خود بی‌تفاوت است» (گروندریسه ص 309). اگر «غیرمادی» در این‌جا به معنای «بی‌تفاوت نسبت به قوام مادی» خود ­باشد پس مفهوم «قوام مادی» و «مادی» -همانند مفاهیم مشتق و مکمل و «صورت» و «صوری» در متافیزیک ارسطو – در تقابل با مفهوم‌­های «ماده» و «مادی»، در واژ‌گان فلسفی از این امتیاز برخوردارند که در چارچوب معرفت‌­شناسانه فهمیده نمی­‌شوند. مارکس تقابل ارسطویی صورت و ماده را به تقابل بین تعین شکل اجتماعی و تکوین فیزیکی – مادی صورت­‌بندی می­کند. اما روابط تولید گرچه غیرمادی‌اند (بیش‌تر اجتماعی‌اند تا مادی) کلمه‌ی اجتماعی را به‌هیچ‌رو، نمی­توان به معنای فلسفی کلمه «غیرمادی» دانست. «رشته­‌های نامشهود»ی که سرمایه در سراسر مسیر روند تولید می‌­تند، روابط سلطه هستند. اما این موضوعات در کارخانه نامرئی نیستند – گرچه آن‌گونه که برشت می­گوید در این جا نیز به درون خصلت کارکردی خود لغزیده‌اند [Dreigroschenprozess اپرای سه‌پولی] – همان‌گونه که به‌نظر می‌رسد روابط سرمایه هم‌چون شکلی در محصول ناپدید شده است [Formbeziehung]. بدین‌ترتیب آن‌چه که غیرفیزیکی است [unstoffliches] به‌خوبی می­‌تواند مانند این رابطه­‌ی شکلی به روابط مادی به معنای فلسفی کلمه تعلق داشته باشد. این مسأله در مورد روابط فیزیکی[Verhältnisse und Beziehungen] نیز صادق است: جاذبه نه فیزیکی و نه مشهود است ولی در عین حال شرط بنیادی برای تمام امور فیزیکی محسوب می‌شود. به‌علاوه، روندهای انرژی قابل‌رؤیتی وجود دارند که فیزیکی [stofflich] نیستند اما مادی [ [Stofflichenاند. هگل به‌­رغم عدم‌وجود دستگاه مفهومی تکامل‌یافته‌تر، شکل هستی نور را «غیرجسمانی و هم‌چون ماده­ی غیرمادی» صورت­بندی می‌کرد (دانشنامه جلد 2 بخش 9 ص 119)، او هم­چنین در مورد صوت می­‌گوید: «چونان یک چیز غیرمادی می‌­گریزد» (ص 291) و در مورد مغناطیس اضافه می­‌کند «در مغناطیس چیز مادی عمل نمی‌کند، درست به‌سان یک شکل غیرمادی ناب.» (ص 205).

1.3.مارکس در مقابله با طبقه­‌بندی ارزشی-نظری اسمیت درباره‌ی طبقات بالاتر – که او آن­ها را رشته‌­های ایدئولوژیک می‌نامد – با استورج مخالفت می­کند. استورچ در 1815 مفهوم کار غیرمادی‘travail immatériel’ را به کار می‌­برد و مفهوم خوبی­های درونی «biennsinterens» را به آن اضافه می‌کند (241; cf. MECW 31, 181) چون او برخلاف اسمیت می­‌خواهد آن نخبگانی را به رسمیت بشناسد که چنین کالاهای خوب و «مولدی» را به وجود می­آورند. مفهوم کارغیرمادی استورچ از رساله‌ی اقتصاد سیاسی ژان باتیست سه الهام گرفته است. او فعالیت‌­هایی را که اسمیت به‌عنوان غیرمولد طبقه­‌بندی می­‌کرد به‌عنوان تولید محصولات غیرمادی تقدس ‌بخشید. یعنی او پیشوند منفی غیرمولد را به مادی بودن کالاهای تولید شده تغییر داد. کنت دستوت دوتراسی نظریه‌­پرداز برجسته‌­ی ایدئولوژیست‌­ها نیز پا جا پای او می­‌گذارد. او با این نکته آغاز می­‌کند که تمام کارها مولداند چه کالاهای مادی تولید کند و چه غیرمادی، سپس این تمایز را به اشکال کار سرایت می­دهد. کاری که محصولش به‌سرعت مصرف می­‌شود و کاری که محصولاتش عمر طولانی دارند: «یک کشف، مصرف همیشگی دارد… اما یک کنسرت یا تئاتر به‌سرعت مصرف و بلافاصله ناپدید می‌­شوند.» (عناصر ایدئولوژی، 1826، جلد 3، ص 243) استورچ در درس‌­هایی راجع به اقتصاد سیاسی برای گراندوک نیکلاوس در 1815، که ژان باتیست سه آن­ها را در پاریس منتشر کرد کاری را که محصولات غیرمادی تولید می‌کند «کار غیرمادی» نامید و تولید «خوبی­‌های درونی یا عناصر تمدن» را به آن نسبت داد، عناصری که پیش‌­شرط تولید ثروت ملی‌اند (درس‌­های اقتصاد سیاسی جلد 3 ص 217). او می­گوید اشتباه اسمیت عدم تمایز ارزش‌­ها و ثروت­‌های غیرمادی است (217). مارکس با مداخله در بحث اضافه می­‌کند: «بدین وسیله مسأله به طور واقعی خاتمه‌یافته اعلام می‌شود (مجموعه آثار، جلد1، ص 181). استورچ حتی قادر نیست مسأله را صورت‌بندی کند تا چه رسد به حل آن. برای شناخت رابطه بین تولید مادی و فکری قبل از هر چیز لازم است که تولید مادی را فی‌نفسه نه به‌عنوان یک مقوله­‌ی عام، بلکه باید آن را در شکل ویژه­‌ی تاریخی‌­اش درک کرد»، در غیر این صورت «درک ویژگی تولید فکری منطبق با تولید مادی و رابطه‌ی بین آن‌ها غیرممکن خواهد بود». (مجموعه آثار، جلد 21، ص 180)

برداشت استورچ از «کارغیرمادی» (که مارکس برای آن اصطلاح تولید فکری را به کار می‌­برد) «تمام فعالیت­‌های تخصصی طبقه‌ی حاکم است که کارکردهای اجتماعی را به‌عنوان حرفه انجام می­‌دهد». اما او قادر نبود وجود این کارکردها و رده‌­های اجتماعی که این کارکردها را انجام می‌­دهند، در رابطه با «سازمان ویژه­‌ی تاریخی مناسبات تولید» درک کند، او هم­چنین نمی‌­توانست جنبه‌ی ایدئولوژیک طبقات حاکم را از «تولید فکری آزاد این شکل اجتماعی معین» تمیز دهد (مجموعه آثار، جلد 31، ص 182). مارکس ظاهراً با انتقاد استورچ از اسمیت در مورد تفاوت بین ارزش­‌های غیرمادی و ثروت­‌های مادی موافق است، و آن‌ها را به زبان خودش ترجمه می­‌کند «آن‌­ها اصرار دارند که تولید محصولات فکری یا تولید خدمات، تولید مادی محسوب می‌شود» (183). غیر از این، نظر مارکس درباره‌ی استورچ این است که او «از شباهت­‌ها و روابط سطحی عمومی بین ثروت­‌های فکری و مادی» فراتر نرفته است. مارکس ظاهراً مقوله کار غیرمادی استورج را غیر قابل‌استفاده می­‌داند، و از مفهوم «کار فکری یا ذهنی» بهره می‌گیرد که به تولید فکری مربوط می‌شود.

1-4 اگر کسی بخواهد «غیرمادی» را «غیرفیزیکی» ترجمه کند، باید پاسخی برای بیان «کارغیرمادی» از طریق مفهوم بی‌معنای «کار غیرفیزیکی» داشته باشد، مفاهیمی که خودبه‌خود به اختلاف بین «فکری» یا «ذهنی» در مقابل «جسمی» مربوط می­‌شود – اختلافی که ساختار طبقاتی آن را به تقابل تبدیل کرده است – می‌توان در تفسیری از لودویگ فوئرباخ به‌روشنی مشاهده کرد: «ها‌نس‌ ساکس هم کفاش بود هم شاعر. کفش­‌ها کار دست او بودند در حالی که اشعار از ذهن او تراوش می­‌کردند. چون معلول وجود دارد علت نیز وجود خواهد داشت» (1986، ص22) اما چیزی که مارکس در مثال مشهورش در مورد استاد معمار گفت برای کفاش نیز صادق است، یعنی او «با کمک مهار‌ت­هایی که آموخته است و پیش از آن که آن­ها را در چرم به‌کار گیرد کفش را در فکر خود طراحی می‌کند» (سرمایه ص 284). و بر عکس هانس ­ساکس اشعارش را با دست و به‌کار گرفتن قلم و دوات به‌عنوان کاری عملی در مکان و زمان روی کاغذ به رشته‌ی تحریر درمی‌آورد. بنابراین اختلاف فیزیکی و غیرفیزیکی امری نسبی است، و صرفاً سلطه‌ی یک جنبه بر جنبه‌ی دیگر و تحکیم آن در حایگاه طبقاتی آن را به یک تقابل تبدیل می‌­کند.

عام­‌ترین تعریف مارکس از کار به همان اندازه برای کار فکری صادق است که برای اصطلاح شیئیت‌یافته‌ی کارهای دستی: «از طرفی تمام کارها مصرف نیروی انسانی به معنای فیزیولوژیک آن هستند»، و از طرف دیگر «در شکلی خاص و با هدف معین» (سرمایه، جلد اول، ص 137). مارکس تحت عنوان نیروی کار «مجموعه‌­ی توانایی­‌های فکری و جسمی را در نظر دارد که در شخص زنده یا انسان به شکل فیزیکی وجود دارند، توانایی­‌هایی که او هنگام تولید یک ارزش مصرفی معین به کار می‌برد» (ص 270). آن‌چه که کارگران به کار می­‌گیرند «نیروهای طبیعی‌اند که به پیکرشان تعلق دارد، بازوان، پاها، دست و سر»، و در پایان روند «نتیجه‌­ای ظاهر می­‌شود که در آغاز توسط کارگر تصور شده بود، و بنابراین به شکل ذهنی وجود داشت» (284-283). ذهنی در این جا به معنای تخیلی مثل «نقشه» است. مارکس تأکید می­‌کند «یک اراده‌­ی هدفمند که به شکل توجه تجلی می‌یابد هرچه کار و شیوه‌ی تکمیل آن کارگر را کم­تر جذب می­‌کند اهمیت بیش‌­تری خواهد داشت، و بنابراین او کم­تر از آن به‌عنوان یک بازی آزاد نیروهای جسمی و فکری خود لذت می‌برد». (284)

بنابراین مارکس یک مفهوم فراگیر از کار ارائه می‌کند که ابعاد «جسمی» و «فکری» را دربر می­‌گیرد. جهت برقراری رابطه بین انواع مختلف کار – از این جهت که به‌ویژه جنبه‌­ی «فکری» و یا جنبه‌­ی «جسمی» آن برتری داشته باشد – او مفهوم «کارگر جمعی» [Gesamtarbeiter] را به‌کار می­‌برد، تا تغییر شکل محصول را به‌عنوان نتیجه­ی «ترکیبی از کارگران» نشان دهد، که هر یک از آن­ها «از نظر تأثیرگذاری واقعی در موضوع کار در فواصل مختلفی قرار دارند» (643). این کلید تحلیل تمام روابطی است که در آن «محصول نتیجه‌­ی کار مستقیم و مجزا نیست، و بیش‌تر ترکیب فعالیت­‌های اجتماعی به‌عنوان تولیدکننده عمل می‌کند». (گروندریسه، ص 709)

هم‌چنین اگر آغاز گسترش نولیبرالی بازار جهانی به نام «جهانی‌شدن» در پایان قرن بیستم در نظر گرفته شود «واحد اندازه‌گیری» ارزش، منطبق بر بازار جهان‌شمول marché universel طبق ترجمه سرمایه از سوی روی و مارکس برای بازار جهانی است- (MEGA11.7/483) «واحد میانگین کار عمومی» خواهد بود (ص 584) رویکرد مفهومی مهم برای بازاندیشی بیش­تر در مورد سرمایه­داری فراملی با تکنیک بسیار پیشرفته.

2. «ابراز احساسات تهی از اندیشه و تأملی» که دیجیتالی شدن به‌عنوان «تکنولوژی جدید پیکرزدایی»، برانگیخته است، نشان می‌دهد که «غیرمادی‌های نوین» به اجزایی تبدیل شده‌اند که توانایی حمل «فرهنگ مثبت» قرن بیست‌ویکم را دارد (لیست، 2001، ص 206). اما حتی جریا‌ن‌های انتقادی نیز تحت تأثیر آن قرار گرفته‌­اند. هانس ماگنوس ایسنبرگر در دهه­‌ی 60 بر این باور بود که «استثمار غیرمادی» سوژه‌­ها از سوی «صنعت آگاهی» جایگزین استثمار مادی کارگران شده است (1969، ص 17-7). یک نسل بعد معاون فرمانده مارکوس رهبر زاپاتیست‌ها، نظم نوین جهانی نولیبرالیسم را چنین توصیف می‌کند: «سیاره‌­ای، دایمی، بلاواسطه و غیرمادی»- بدون تحلیل بیش‌­تر.

در مرحله‌ی ابتدایی و سوداگرانه‌ی «اقتصاد نوین» در آغاز قرن بیست‌ویکم نظریات غیرمادی‌شدن[Immaterialisierung] و بی‌وزن شدن اقتصاد [Entstoffl ichung] رواج فراوانی داشت. به نظر می‌­رسد که «کار غیرمادی» «حلقه­‌ی مسلط جدید در زنجیره‌ی ارزش‌آفرینی است» (مولر، 2000، ص 215).

«در این دنیای جدید که اطلاعات و خدمات، آگاهی و تجربه دادوستد می‌شود، دنیایی که در آن مادی جای خود را به غیرمادی می‌سپارد و زمان تجاری شده مهم­‌تر از تصاحب فضا می‌یابد، مفاهیم متعارف روابط مالکیت و بازار که زندگی در عصر صنعت را رقم‌ می‌زند، هر چه بیش­تر معنای خود را از دست می­دهند» (ریفکین، 2000) یکی از پرطرفدارترین نویسندگان که می‌خواهد تحلیل‌ خود را بر کتاب سرمایه مبتنی کند ـ بی‌اعتنا به آن که وی صورت‌بندی متفاوتی از عام‍ترین شیوه‌ی اثرگذاری ـ زیبایی‌شناس کالا ارائه می‌کند می‌‌گوید «علم جدید طراحی وظیفه‌اش را پیش از محصول باید برمبنای بازاریابی تعریف کند.»

تنها آن هنگام برای اقتصادی که هرچه بیش‌تر «نرم» و «غیرمادی» به نظر می‌رسد به اندازه­‌ی کافی به بلوغ خواهد رسید (بولز، 1994، ص 74). سقوط بازار جدید و به‌خصوص 11 سپتامبر 2001 و واکنش امریکا که جنگ جهانی‌اش علیه ترور، جنگ برای کنترل ذخایر نفتی را می­‌پوشاند (هاگ، 2003، ص 276-199) در واقع گفتمان اثباتی در «عواید مادی در برابر غیرمادی» گنگ و مبهم می‌کند- گرچه تاثیری در گفتمان انتقادی پساکارگرگرایان نداشت.

2-1 کارگرگرایان ایتالیایی که در آخرین دهه‌­ی سال­‌های طلایی فوردیسم برای یک سیاست انقلابی چپ­‌تر از حزب کمونیست ایتالیا و اتحادیه‌­ها در بین «کارگران توده­‌ای» [Massenarbeitern] در صنایع شمال ایتالیا تبلیغ می‌­کردند، در گذار به اتوماسیون، پایه‌ی توده­‌ای خود را از دست دادند (رایت، 2000). هنگامی که در حدود 10 سال بعد زمان سقوط دیوار برلین بسیاری از دانشگاه­‌های ایتالیا توسط دانشجویان اشغال شده بود، کارگرگرایان پیشین در این جنبش سوژه‌­ی جدید تغییر اجتماعی را کشف کردند. این لحظه‌­ی تولد «پساکارگرگرایی» بود. آن‌­ها اعلام کردند که دانشجویان کارگران «غیرمادی» محسوب می‌شوند، و سپس این مفهوم را گسترش دادند که گروه‌­های بیش­تری را دربر بگیرد. از این رو نمایندگان آن­‌ها در ایتالیا «غیرمادیون» نامیده ­شدند.

نگری در جنبش دانشجویی دانشگاه و مدارس عالی«اولین جلوه­‌ی شورش کار غیرمادی را مشاهده می‌­کند» (1996، ص 82). اما این مفهوم فوق‌­العاده فراگیر است و اختلافات و شکاف‌­ها را نادیده می­گ‌یرد: «کار در جوامع هر چه بیش‌­تر به سوی کار غیرمادی گرایش دارد» (نگری و هارت 1994، ص 10). در این جا تمامی کارها بی‌شک و تردید «کارغیرمادی» نامیده می‌­شوند. اما بعداً این تعریف خیلی محدود م‌ی­شود: به‌عنوان «فعالیت فکری، عاطفی، احساسی و فنی – علمی» و به زبان تخیلات علمی به عنوان «کار سی‌بورگ(» (همان­جا). سرانجام «شبکه­‌ی هر چه پیچیده­‌تر کار تعاونی، ادغام کار پرستاری در کنار انواع کار تولیدی، و رایانه­‌ای شدن طیف وسیعی از روندهای کار، مشخصه‌ی گذار معاصر در خصلت کار است» (همان­جا) با تخصص فنی در نتیجه پیروزی رایانه، جنبه‌ی زیبایی‌شناسی کالا و بازاریابی با هم درمی‌­آمیزند. و به نظر موریسیو لازاراتو، «کار غیرمادی» به معنای واقعی در تولید سمعی-بصری، تبلیغاتی، مد، تولید نرم‌افزار، عکاسی، فعالیت‌­های فرهنگی و غیره به کار گرفته می­‌شود. (1993، ص 68، مقایسه کنید با نگری، لازاراتو، ویرنو 1998 ص 28). به‌علاوه، تمام فعالیت­‌هایی که با تولید و کاربرد عاطفه سروکار دارند جزیی از کار غیرمادی به شمار می­‌روند (نگری و هارت، 2000، ص 294). به معنای محدودتر کار اطلاعاتی شده هر چیزی که «کالاهای غیرمادی» – به معنایی که ژان باتیست سه به کار برد – (مؤلفان آن را با کالاهای دیجیتالیزه شده اشتباه می‌­گیرند) به عنوان «کارغیرمادی» قلمداد می‌­شود (ص 306، برای نقد این دیدگاه مراجعه کنید به هاگ، 2003، ص 915-97). و دوباره آن­ها تمام انواع خدمات از جمله کمابیش کار صنعتی را نیز در شمار کارهای غیرمادی قرار می­‌دهند: «کار مادی که صرف تولید کالاهای با دوام می‌شود با کار غیرمادی ترکیب می‌شود و به سوی آن میل می‌کند. (هارت و نگری، 2000، ص 293)

طبق نظر پساکارگرگرایان برای این که کاری به مقوله­‌ی «کارغیرمادی» تعلق داشته باشد نباید آن را در مناسبات کار رسمی یا غیررسمی قرار داد. آن‌­ها این از بین بردن مرزهای تمایز را با مقوله‌ی مارکسی «هوش عمومی» از گروندریسه (706) توجیه می­‌کنند. نظریه‌­پردازان «اقتصاد نوین» تولید مبتنی بر علم را (مارکس آن را در آستان‌ه­ی قرن نوزده تشخیص داده بود) به‌عنوان خصلت ویژه­‌ی نیروهای مولد با تکنیک بسیار پیشرفته معرفی می‌­کنند: هنگامی که «دانش اجتماعی عمومی به یک نیروی مستقیم تولید تبدیل شده باشد» (گروندریسه، ص706) دیگر سرمایه‌ی استوار به «اشکال مادی وجودش» به شکل ماشین‌آلات محدود نیست (سرمایه جلد 1، ص 567). مارکس همچون صاحب‌کار «سوسیالیست» رابرت اوئن که در اثر خود مقالاتی در باب شکل­‌گیری خصلت بشری (1840، ص 31) افراد طبقه‌ی خود را به خاطر سرمای‌ه­گذاری در ماشین آلات و غفلت از «جسم و فکر» انسا‌ن­ها سرزنش می‌کند، می‌افزاید: «از منظر فرایند تولید مستقیم تکامل فرد» را می‌توان «هم‌چون تولید سرمایه‌ی استوار در نظر گرفت». (گروندریسه، ص 2-711) طبق طرح گروندریسه، سرمایه «تمام نیروهای علم و طبیعت را به عنوان ترکیب اجتماعی و مراوده‌­ی اجتماعی به حیات فرا می‌­خواند تا آفرینش ثروت را از زمان کاری که صرف آن می­‌شود (به طور نسبی) مستقل کند. (706) پساکارگرگرایان از این مشاهده‌ی پیش­‌گویانه که با عجله آن را توصیف واقعیت اعلام می­‌کنند موقعیت جهان­‌شمول «کارغیرمادی» را نتیجه می‌گیرند. هر چه که افراد اجتماعی تکامل‌یافته انجام می­‌دهند برای آن­‌ها همواره «کارغیرمادی» محسوب می‌­شود. پساساختارگرایان بدین وسیله می­‌توانند خود را «کارگرانی همچون دیگران» اعلام کنند. (نگری 1996، ص 104)

2-2 نگری مفهوم «کارغیرمادی» را توجیه می­‌کند و با این استدلال که «درسازمان­‌دهی روندهای کار تحت سلطه­‌ی سرمایه‌­داری، بر مبنای مناسبات کاملاً فیزیکی مسأله‌ی کار دیگر مطرح نیست. سلطه‌­ی سرمایه­‌داران بر استقلال کار، کاری که خارج از روابط آن تکوین می‌یابد، استوار است» (1996، ص 17) بی‌معنایی نظری­اش را می­‌پذیرد. در این جا او به شخصی فکر می­‌کند که «در تلویزیون ، در پردازش اطلاعات، در تبلیغات، در مُد یعنی در صنایع پوشاک و غیره کار می­‌کند» (همان­جا). استثمار در شرایط پسافوردیسم، استثمار همکاری اجتماعی است و کسی که تحت تأثیر قرار می­‌گیرد «پرولتاریای فکری» است که به این همکاری نیاز دارد و آن را امکان­‌پذیر می­‌سازد (101). آن رشته‌ی واقعی که در پشت این بازنویسی قرار دارد مفهومی است که در تحقیقات دهه­‌ی 70 درباره‌ی اتوماسیون شکل گرفت تحت عنوان «رهایی به زنجیر کشیده‌شده»ی کارگران تحت شرایط اتوماسیون: وضعیت متناقض کارگرانی که به‌عنوان سوژه‌­ای «مستقل اما تحت تابعیت» همراه با از بین رفتن مرز بین کار و فراعت به کار گمارده می‌شدند. اما گفتمان پساکارگرگرایان خودسرانه این یافته‌ها را غنیمت شمرده به توهم دل خوش می‌کند که این نکات در مورد اشکالی از کار صادق است که هنوز از خارج کنترل می­‌شوند.

نگری سرانجام توصیف خود از کار غیرمادی را با عینیت شبح­‌گونه‌ی [gespenstige Gegenständlichkeit] نیروی کار انسانی می‌آلاید، بدون آن‌که شکل مصرف (مشخصاً سودمند) آن را در نظر بگیرد، که مارکس در معرفی مفهوم «کار مجرد» در سرمایه جلد اول ارائه داده است (150). او «تجربه­‌ی یک کار متحرک، منعطف، رایانه­‌ای و غیرمادی شده و شبح‌گونه را با شعبده‌بازی سرهم می­‌کند» کاری که همگان هم‌چون «روشنی خورشید» در آن سهیم‌اند، یک «توهم واقعی» که هیچ مرز، مکان و زمانی را نمی­‌شناسد. «فقط یک چیز اساساً هراس‌انگیز» باقی می­‌ماند که ما در آن غرق می­‌شویم (1999، ص 8). شبح مارکس در این جا دیگر اعتباری ندارد؛ دریدا (1994) باید خود را بیش‌­تر با «پدیدارشناسی یک واقعیت مولد جدید» مشغول کند (ص 9)، در این جا مفهوم «کار غیرمادی» به سمت کار مجرد لغزش پیدا می‌کند گویی پندارآمیزی جهان سرمایه گفتمان­‌هایی که آن را مورد نقد قرار می­‌دهند نیز در خود جذب می­‌کند.

2.3 بحث «کار غیرمادی» با روایت نولیبرالی در مورد معجزه­‌ی عام «غیرمادی شدن اقتصاد» درهم می‌­آمیزد (برای دیدگاهی انتقادی مراجعه کنید به هاگ 2003، ص 97-96). «اقتصاد غیرمادی اطلاعاتی تحت سلطه‌ی بخش چهارم اقتصاد تولید مادی را تجزیه و منحل کرده و با نیازهای تولید در شهرهای جهانی همگام می­‌شود و به‌ویژه بخش خدمات مالی و ارتباطی را برای کسب‌وکارها سازمان­‌دهی می‌کند» (مولیه بوتان، 1998، ص 13). مشخصات فرضی این اقتصاد عبارتند از: 1– بسیج منابع ثروت به سمت فعالیت­‌های مفهومی 2– ارزش بیش از هر چیز از طریق مبادله، ارتباطات و توزیع افزایش می­‌یابد. 3- فعالیت‌های «مادی» دیگر تعیین‌کننده نیستند، در عوض فعالیت­‌های غیرمادی یعنی «دانش، مهارت در استفاده از اطلاعات و فرهنگ» این نقش را به‌عهده گرفته­‌اند (ص 13). این مطلب غالبا بدین شکل ارائه شده است که گویا «غیرمادی شدن» [Immaterial-Werden]سرمایه­‌گذاری (هوش مصنوعی، فناوری اطلاعاتی، آموزش و اطلاعات، فرآیندهای اطلاعاتی) با فکری‌شدن کار مترادف است (واکالولیس، 2001، ص 117).

3. اراده­‌گرایی التقاطی بسیاری از متون پساساختارگرایان بارها مورد انتقاد قرار گرفته است. فریگا هاگ به «لوریانسیمی» (برگرفته از نام Achille Loria اقتصاددان ایتالیایی، مظهر تفکر التقاطی، غیرمنسجم و سهل‌انگارانه) اشاره می­‌کند که مفاهیم مارکسیستی را «خودسرانه و درهم‌برهم با فکر هپروتی به کار می‌برد» (204). انزو مدوگنو که همانند نگری از جنبش کارگرگرایان ظهور کرده است تز سلطه‌­ی دوران‌ساز کار غیرمادی نگری را با ضدتزی مورد انتقاد قرار داده است؛ مبنی بر این‌که «انتقام میکروالکترونیک» کیفیت فراگیر کارگران جدید را که در ابتدای رایانه­‌ای شدن افزایش یافته بود، از آن‌ها سلب می‌کند (1996، ص 21-22)، «هوش عمومی» به ماشین بدل ­شده، و کار فکری از «مکانیکی شدن پیش‌رونده‌ی هوش مجرد» تبعیت می‌کند (ص21)- «کارگران فکری به زاییده‌ی ماشین عظیم ارتباطی بدل –شده‌اند. (24)

استوارت هال نقد خود را از مفاهیم عوامانه‌ی فلسفی غیرمادی بودن آغاز می­‌کند: اگر پساکارگرگرایان اهمیت فزاینده­‌ی زبان را به‌عنوان سلطه‌­ی غیرمادی بودن فهمیده‌اند او در پاسخ با اشاره به مادیت زبان چنین می­‌گوید: «کلمه امروزه همان قدر مادی است که جهان». «زیبایی‌شناسی» از طریق تکنیک، طراحی و سبک‌آفرینی به جهان تولید مدرن نفوذ کرده است. «ایماژ» یا تصویر عمومی یک محصول یا یک شرکت از طریق بازاریابی، چنیش و مد، شکل معرفی روایت ذهنی پیکر مادی آن تعیین می­‌کند که مصرف جدید تا حد بسیاری بدان وابسته است. و فرهنگ مدرن در عمل و شیوه‌ی تولید خود به میزان فوق‌العاده‌ای مادی است، جهان مادی کالاها و فناوری‌ها عمیقاً با فرهنگ پیوند دارد (1996، ص 232). اما، هال نیز به معنایی کاملاً متفاوت از کار غیرمادی سخن می­‌گوید آن‌جا که می‌گوید: «هرکس به‌طور جدی در تلاش فکری با مطالعات فرهنگی درگیر است، باید توجه داشته باشد که این مفهوم تا چه اندازه گذرا، غیرفیزیکی و کم‌تر قابل‌ثبت است، و ما چه‌قدر ناتوانیم از این که چیزی را تغییر دهیم یا کسی را به کاری وادار کنیم» (272). بدین معنا می‌توان عمل‌کرد «غیرمادیون» را مشخص کرد، کسانی که بخش اصلی از سرمایه‌ی نمادین‌اش را با سخن از «کار غیرمادی» همچون عملی که خود «غیرمادی» است، می‌گذرانند. «فکری‌شدن» واقعیت بخش­ فزاینده‌ای از کار اجتماعی که با رشد فناوری بسیار پیشرفته‌ی تولید انجام می‌گیرد، همراه با گسست­ها و پیوست‌هایی در اثر اختلاف­ و درگیری در این عرصه، بیش‌تر با تحمیل مقوله‌­ی تصمیم‌گرایانه‌ی ««کار غیرمادی» بر آن‌ها، درک‌ناپذیر می‌شود.

 

منبع مقاله‌ی حاضر:

Wolfgang Fritz Haug Immaterial Labour, Historical-Critical Dictionary of Marxism, Historical Materialism 17 (2009) 177185