۱- پیروزی محافظه کاران در انتخابات زودهنگامی که برای برون شداز فلج شدگی حزب حاکم بدلیل بن بست بوجودآمده حول برگزیت و ناشی از شکاف های درونی طبقه سیاسی حاکم بر کشور صورت گرفت، البته چندان هم غیرمترقبه نبود و نظرسنجی های معتبر،  هم آن را و هم شکست بزرگی را که در کمین حزب کارگر قرارداشت پیش بینی کرده بودند. با این همه وقوع این پیروزی قاطع آن هم در یکی از حلقه های مهم نظام سرمایه داری بی تردید هم چون تکانه ای محسوس بود بر فضای ژئوپلتیک جهانی و به معنای دمیدن جان تازه ای بر کالبدجناحی از سرمایه داری جهانی با گرایشات شبه پوپولیستی و شبه فاشیستی؛ که پیشتر با ورودترامپ به عرصه سیاسی حاکم برآمریکا عرضه اندام کرده بود و تب آن به نقاط دیگرهم تسری یافته و مشخصا شبه جزیره بریتانیا را که از دیربار بیشترین تجانس و نزدیکی در قاره سبز را با آن سوی اقیانوس اتلانتیک داشته است؛ در قالب برگزیت گرفتارخود کرد. با این همه مدت ها بود که به دلیل شکاف ها و کشاکشی که پیرامون آن در میان طبقه حاکم سیاسی و اقتصادی انگلیس و نیز در متن جامعه حول آن بوجودآمده بود، دچاربن بست و بلاتکلیفی شده بود که اکنون با این پیروزی مدافعان برگزیت با عزم و قاطعیت بیشتری پا به میدان گذاشته اند. سیرتحولات بعدی نشان خواهد داد که آیا براستی آن گونه که دست اندرکاران می پندارند گره کوربرگزیت گشوده شده است یا آن که اساسا خوداین واقعه سرآغازبحران های جدیدی خواهد شد. بی گمان این رویداد نه فقط بر تحولات نقاط دیگراروپا و تا حدی بر جهان تأثیرخود را خواهد گذاشت، بلکه مشخصا منجر به تقویت موقعیت ترامپ که به نوبه خود در نبردی سخت و تن به تن با جناح دیگرسرمایه داری آمریکا بسر می برد خواهد شد و کلا شکاف بوجودآمده بین دو گرایش اصلی سرمایه داری را بیش از پیش تشدیدخواهد کرد. در حقیقت از مدت هاست که شباهت زیادی بین تحولات داخلی آمریکا و انگلیس دیده می شود. همان شکافی که پیشتر درمیان طبقه کارگر (موسوم به سفید) که در گذشته معمولا پایگاه سنتی حزب دموکرات محسوب می شدند بسودترامپ اتفاق افتاد، اکنون در صفوف حامیان سنتی حزب کارگر در انگلستان رخ می دهد که در طی ۷۰ سال گذشته بی سابقه بوده است.

 

۲- از دیربازمدل بورژوائی دوحزبی - دوحزب عمده- وجود داشته است که یکی از آن ها را می توان حزب ارگانیک و تیپیک طبقه بورژوازی در نظام سرمایه داری نامید، هم به لحاظ برنامه ای و هم به لحاظ ساختاری و پایگاه اجتماعی، و دیگری را حزب رفرم و اصلاح که ایضا با تمایزات برنامه ای و پایگاه اجتماعی. قدرت واقعی و قدرت رسمی اکثرا در کنترل احزاب ارگانیک است، اما در مواردی که مشکلات انباشته می شوند و جامعه نسبت به عملکرد و برنامه های آن ها حساسیت نشان می دهد و فشارجامعه به سیستم افزایش پیدامی کند، فرصتی بدست می آید که احزاب رفرم جای احزاب محافظه کار را بگیرند. با چنین چرخش های هراز چندی که خود آن را گردش قدرت می نامند، سیستم توانسته است ثبات نسبی خود را حفظ کند و از شکل گیری جریان های رادیکال  و معترض به کلیت سیستم و سیاست های کلان جلوگیری کند.

 

با این همه در برنگاه های بحران ها و دوره های شکاف های بزرگ در شرایطی که جامعه با مشکلات انباشته شده و حل نشده و نارضایتی گسترده مواجه می شود، حفظ این تعادل دشوار و چه بسا ناممکن گردد و موجب شود که صورت بندی های متعارف و نرمال ساختارسیاسی سیستم بهم بریزد. آن چه که در طی سال های اخیر با آن مواجه هستیم از جنس همین بهم ریختگی هاست.

 

۳- اکنون دیرزمانی است که بنا بر تجربه های مکرر و دلایلی روشن* احزاب رفرم، احزابی که برنامه و آرایش سیاسی و تشکیلاتی آن ها معطوف به کسب قدرت و اجرای رفرم و وعده های داده شده به مردم است، حتی اگر فرصت و شانس دست یابی به قدرت هم فراهم باشد، دیگر قادر به اجرای وعده های خود نیستند و در مقام حزب حاکم نه فقط به سرعت سترونی خود را آشکار می سازند بلکه عملا و بطوردربست- در قیاس با گذشته که در کنارخدمت به نظام می توانستند حداقل بخشی از اصلاحات وعده داده شده به مردم را به پیش برند- تبدیل به ابزار و کارگزاران اجرائی تابع ِصرف امیال سیری ناپذیرسرمایه داران و هر آن چه که ماشین دولتی و اصحاب قدرت و لابی های کلان سرمایه داران به آن ها دیکته می کنند، شده اند. همراه شدن با ریاضت اقتصادی، تعدیل دستمزدها، کاهش برنامه های خدماتی-رفاهی و حمایت از جهانی سازی سرمایه و... موجب بی اعتمادی به آن ها در صفوف کارگران شد. نمونه ها در موردسرنوشت و چرخش شدیداحزاب سوسیال دموکرات و یا دیگراحزاب رفرم به راست و تضعیف و تجزیه  و تلاشی آن ها فراوانند.

 

۴- سرنوشت اخیرحزب کارگر در انگلستان از آخرین نمونه های آن است. جناح چپ و کمابیش سنتی این حزب که همواره از درون توسط جناح راست حزب تحت انواع فشارها و کارشکنی ها قرارداشته است، توانست برای مدتی در کسوت اپوزیسیون و نقدعملکردمنفی راست ها و با تکیه بر بستررشدروحیه ضدسرمایه داری که در انگلستان و نیز در مقیاس جهانی درحال رشد بود، با طرح برخی مطالبات و خواست های اصلاحی و جذب نیروهای جدید و جوان به خود و نیز بسط پایگاه نفوذش در جامعه رشدکند. اما نهایتا در مقطع پیش از کسب قدرت و در حالی که مدتی بود که آشکارا برای تصرف قدرت خیزبرداشته بود، با همان موانع و محدوده های پیشروی در زمین سرمایه داری برخوردکرد و به ناگزیر از فراز به فرودآمد. در حقیقت اعلام آمادگی برای تصرف قدرت که کوربن و دیگر همراهان وی بارها آمادگی خود و حزبشان را برای آن اعلام کرده بودند و برهمین اساس هم به بازی سرنوشت سازی در زمین برگزیت پرداخته بودند، حزب را در مسیری قرارداد که نمی توانست سرنوشت مختومی جز آن چه که بوقوع پیوست داشته باشد. با گذر از حزب اپوزیسیون به حزب قدرت و اتخاذسیاست ها و تاکتیک ها بر مبنای آن، سرنوشتی به جز این در انتظارش نبود حتی اگر به فرض می توانست به سکان قدرت چنگ اندازد. در مقابل رویکرد «آری به برگزیت» و اجرای آن که توسط حزب محافظه کار در کلیت خود نمایندگی می شد، آن هم توسط با فرادستی طرفداردو آتشه ای چون بوریس جانسون، در انتخابات رفراندوم گونه ای که عملا با پرسش آره یا نه به برگزیت گره خورده بود؛ این حزب و بوریس جانسون علیرغم اختلافات درون حزبی توانست بین تقویت موقعیت گرایش خود و تقویت موقعیت کلی حزب و طرفداران برگزیت در جامعه ارتباط برقرارکند و بیشترین حمایت ممکن را بسیج کند. اما حزب کارگر عملا در سوی مقابل آن یعنی در سوی گرایش «نه» به آن قرارگرفت. قرارگرفتن در این ُگدازه شیب دار و دوگانه کلا کاذبی که دو قطب اصلی بورژوازی بین ماندن و نماندن پهن کرده است، علی القاعده چپ نمی توانست و نمی تواند سرنوشت خود را به آن بسته و حول آن واردشرط بندی شود. این زمین لغزنده و شیب دار منجر به پرتگاهی می شد که برای چپ به عنوان چپ، باخت و پیروزی در آن بی معنابود. اگر حزب رقیب توانست حول آن همه مدافعان برگزیت را بسیج کند، اما برای حزب کارگر در مقام مدعی کسب قدرت ائتلاف و جمع آوری گرایش های مخالف برگزیت از نوع لیبرال دموکراتها و یا حزب ملی گرای اسکاتلند که ملی گرائی خود را سواربر موج مخالفت با خروج کرده بود، ناممکن می نمود. این زمین، زمین بازی چپ، حتی چپ رفرمیستی مثل حزب کارگرهم نبود. بخش قابل توجهی از مردم انگلستان و از جمله کارگران و زحمتکشان مثل بسیاری نقاط دیگرجهان، نگران سیاست های جهانی سازی سرمایه از نوع سیاست حاکم بر اتحادیه اروپا و آوار و سرریزشدن امواج بحران های جهانی چون جنگ و پناهندگی، هجوم شهروندان اروپائی در جستجوی کار و زندگی و لاجرم گسترش خطربیکاری و دیگرمشکلات در جغرافیای زیستی خود بودند؛ مشکلاتی که اساسا نتیجه عملکردچندین دهه ای همان نوع جهانی سازی ناموزون و تبعیض آمیزی بوده است که خود دولت انگلستان از موتورها و مدافعان اصلی آن بشمار می رفته است و اکنون در غیاب چشم اندازروشنی برای مقابله سنجیده با بحران به شکل واکنشی به آن عکس العمل نشان می دهند. بدیهی است در چنین شرایطی رویکردماندن در اتحادیه در نزدقاطبه مردم نمی توانست معنائی به جز آری به تداوم وضعیت کنونی و تشدید بحران داشته باشد. از سوی دیگر می دانیم که در غیاب یک بدیل و جریان سوم و دارای رویکردمستقل از گرایش های دوقطب بورژوازی، این نارضایتی ها توسط جناح دیگرسرمایه داری و جریان های پوپولیستی و نوفاشیستی با شعارهای ضدخارجی و پناهندگی، بستن مرزها و دیوارکشی ها و یا دل بستن به وعده خروج از پیمان ها و معاهدات جهانی و تقدیس ملت گرائی (ناسیونالیسم) و چه بسا نژاد و ارزش های محافظه کارانه و غیره، یعنی با فراافکنی مشکلات به عوامل موهوم یا فرعی موردبهره برداری قرارگرفته است. بدیهی است که بجای ورودبه این دوگانه کاذب و کارزاراشاعه آگاهی های کاذب پیرامون خروج و عدم خروج، رویکردچپ، ولو یک چپ رفرمیست و اصلاح گرواقعی تنها می توانست در بستری بیرون از این گرداب و در راستای تقویت فرایندهای یک اروپای اجتماعی از پائین و با تکیه برجنبش های ضدسرمایه داری و ضدسیستم بجای خیز برداشتن برای شرکت قدرت، نقش آفرینی کند. باین ترتیب شاخص موفقیت و پیشروی پایدار و اصولی در متن جامعه نمی توانست و نمی بایست قربانی مشارکت در بردوباخت یک قماربزرگ به سودای تصرف قدرت می شد؛ قماری که توسط دو جریان اصلی بورژوازی روی میز نهاده شده بود. باین ترتیب اساس رویکرد باید صرف اهتمام در گشودن بسترسوم و بکارگیری توان و انرژی  خود در آن جهت می بود به قصد گذار از این دو گانه سازی کاذب و بسترسازی در بطن جامعه به عنوان اپوزیسیون هردوجریان بورژوازی و لو آن که بهردلیل سرگیجه ناشی از آن دوگانه سازی ها موقتا فراگیر هم شده باشد. بدیهی است که شرط لازم برای چنین رویکردی کشیدن دندان طمع قدرت بود. بخصوص که دیری نخواهدپائید که سرمستی این نوع پیروزی های کاذب و این نوع دوپینگ های سیاسی که جناح بوریس جانسون بدان متوسل شد از سرخواهد بپرد. احیانا بازشدن و تشدید شکاف های سرزمینی نهفته در بریتانیا و به پایان رسیدن آتش بس موقت بین جناح های درونی حزب حاکم و در صفوف طبقه بورژوازی و این که چه بسا مردم و کارگران و حمتکشان نیز در مسیرآزمون و خطای خود به واهی بودن آن وعده ها و توهم آفرینی ها پی برند، آن را به یک پیروزی مستعجل تبدیل کند.

آن چه که از این تجربه برجای می ماند و درسی که پیشاروی ما قرارمی گیرد، همانا هشیاری نسبت به  پی آمدها و آسیب هائی است که توسط قدرت ها و مدافعان سیستم و مناسبات حاکم  با اشاعه آگاهی و گفتمان های کاذب و فریبنده برای جذب و کانالیزه کردن آراء مردم ناراضی و جنبش ها به درون سیستم و از این طریق پراکنده و آشفته ساختن صفوف جنبش ضدسرمایه داری است. این همان خطری است که در آمریکا نیز به شکل دیگری جنبش اعتراضی نسل های جدید و جوانان را تهدید می کند. اگر به واقع درس های لازم از این نوع تجربه های تلخ و بکرات آزموده شده گرفته شوند، خود بهترین دست آوردی خواهد بود برای ترمیم روحیه یأس و ناامیدی و بالیدن و گشوده شدن مسیرپیشروی  درست برای جنبش های ضدسیستم

تقی روزبه    ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۹

 

*-از جمله کنترل بیش از پیش ماشین دولت توسط بورژوازی بشدت فربه و نیرومند شده، تغییرساختارهای سنتی مناسبات تولید بورژوائی، و البته بحران های بزرگ حاکم بر جهان تحت سیطره سرمایه داری مثل بحران های مهاجرت و پناهندگی و جنگ های نیابتی و محیط زیست و منازعات بین قطب ها قدرت و بلوک بندی های جهانی....

*- نگاه کنید به:

«برگزیت» و کنترل بحران به شیوه انگلیسی

https://www.kar-online.com/node/15078

انتخابات آمریکا و استریپتیزسیاسی!

http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=76208