یاد داشتی کوتاه در این زمینه

این نوشته حدود سی سال قبل در « راه کارگر تئوریک » شماره ۳ منتشر شده است و بنابراین از ضعف ها و نقصان های زیادی ازنظر خواننده امروز ممکن است برخوردار باشد. با توجه به منابع محدود حتی در کتابخانه های بزرگ در پاریس یا لندن و دسترسی به مجلات تخصصی در آن زمان ، این تلاش کوچکی بود برای آشنا ساختن خواننده فارسی زبان و جنبش کارگری در ایران با تجربیات برخی از کشورها در حوزه مسائل کارگری. جهان ما امروز دگرگونی های عظیمی را تجربه کرده است.اکنون بخش مهمی از جمعیت جهان گوئي در جزیره سرگردانی بسر می برند. شاید بسیاری از پندار ها و چشم انداز های ما نیز تغییر کرده باشد ، ولی یک چیز به گفته برتراند راسل هنوز در ذهن و قلب ما همچنان زنده است و آن امید گذار از لحظه های تاریکی است که امروز بر زندگی بشر و از جمله برکشور ما سایه افکنده است.

فرو ریزی بلوک شرق از درون و تزریق بردگی جدید به مناسبات کارگران ( در تعریف وسیع تر از مفهوم کارگر) در رابطه با سرمایه داران ، جهان ما را دگرگون ساخته است. افزایش بی رویه جمعیت ، اضافه برآنکه بر منابع طبیعی انسان فشار می آورد ، و سپردن هرچه بیشتر وظایف کار به مغز ، لشکر عظیمی از نیروی کار را در اختیار سیستم سرمایه داران می گذارد ونیروی کار را در همه جا آسیب پذیر تر می سازد.در بسیاری از کشورها کارگران در حالت تدافعی، برای حفظ دست آوردهای خود مبارزه میکنند. در کشورهای مهمی از غرب نظیر آمریکا و انگلیس و عده ای از کشورهای آمریکای لاتین ، رشته های مهمی از صنایع ،که پایگاه های جنبش کارگری بودند ، صنعت زدائي شده اند. امروزه سی درصد از سرمایه کذاریهای فرانسه به چین انتقال یافته است و بسیاری از کشورهای غربی نیز همین راه را طی کرده اند.

زمانی مارکس گفته بود که سوسیالیسم در غرب شاید توسط بورژوازی چین سرکوب گردد. [1]سوسیالیسم در غرب پیروز نشد ولی سرمایه داری برده دارانه درچین ، بدون « امتیازات یک برده » در عصر کلاسیک ، دست آوردهای چند صد ساله تلاش های کارگران و تمامی دستمزد بگیران را در همه جا زیر ضرب جدی برده است .جنبه چشمگیر آن ، زدودن مفهوم انسان از فرایند تولید و پیشرفت است. بنا به نوشته مایک دیویس ، نویسنده مارکسیست آمریکائی در چند سال پیش ، حدود صد میلیون کارگر مهاجر که اجازه اقامت رسمی در شهر ها را نداشتند ، بدون هویت قانونی و حق بیمه و دسترسی به امکانات پزشکی وجود داشتند که ناگزیر از کارکردن با کمترین دستمزد ها را بودند و در مکان هائی شبیه آغل های گوسفند کنارهم دور هز خانواده های خود زندگی می کردند.[2] دولت چین کاملا بر این امر آگاهی داشت و به عمد نادیده می گرفت . این رقم اکنون بسیار بیشتر از آنست. درهند ، از چهارصد و پنجاه میلیون کارگر هندی ، نود در صد آنها فاقد قرار داد دائمی و بیمه های کارگری هستند و اکنون بحث افزایش ساعت کار به دوازده ساعت در بعضی ایالت ها و کاهش دستمزدها در میان است. انگلس در میانه قرن ۱۹ به درستی نوشت که ارتجاعی ترین قدرت ها در اروپا در مقایسه با معیار های آسیائی ، مترقی هستند.[3]

در پایان جنگ جهانی دوم ، متحدین شکست خوردند ولی ایده های موسولینی پیروزِ اصلی جنگ در رابطه کار و سرمایه و رابطه آنان با نهاد قدرت بود. حتی وینستون چرچیل که هنوز عضو پارلمان انکلیس بود ، چنان شیفته سرکوب کارگران ایتالیا و انحلال استقلال آنها در کوئوبراتیسم موسولینی بود که در ۱۹۲۷ در دیدار با او گفته بود که « منهم اینالیا ئی هستم »!

در ۲۷ آوریل سال ۱۹۴۴ ، اندکی پیش از پایان جنگ ، با توجه به حاکمیت فاشیسم در عده ای از کشورهای اروپائي ، روزنامه نیو یورک تایمز از« هنری والاس» ، معاون پرزیدنت روزولت ، خواست که مقاله ای در باره فاشیسم در آمریکا بنویسد. والاس نوشت که خطر اصلی در آمریکا ، فاشیست های نام و نشان دار نیستند ، انها در قلاب پلیس هستند. خطر اصلی بعد از جنگ در درهم آمیزی کورپراسیون ها ، بعنوان مجموعه ای از نیروی کار و سرمایه با نهاد دولت خواهند بود . این ایده ، همواره خطری برای استقلال جنبش کارگری در هر جائی ، و از جمله در ایران خواهد بود که نظام سیاسی آن، عجوزه بی مثال و حیرت انگیزی است که به هیچ جانورسیاسی در تاریخ شباهتی ندارد. شرایط تدافعی مبارزات کارگران و همه جنبش های مدنی برای مطالبات خود با توجه به فرو پاشی تمامی نهاد اقتصادی و اجتماعی وزیست محیطی و ناتوانی یک دولت بی کفایت که تنها غارت و فساد و کشتار را می شناسد و آنرا به لبه پرتگاه نزدیک کرده است ، می تواند به سرعت چهره عوض کرده و رنگ دیگری به خود گیرد. به امید آن روز!

هدایت سلطانزاده

یکشنبه ۲۹اردیبهشت ۱۹۹-۱۷ ماه می ۲۰۲۰

.............................................................

 

 

خطر تشکل های سازش طبقاتی (کورپورات) در کشور ما

 

هدایت سلطان زاده

 

 

بعد از کودتای ۲۸ مرداد، در نتیجۀ سرکوب مداوم تشکلهای سیاسی و اتحادیه ای در ایران و همچنین در نتیجۀ اپورتونیسم بی کران حاکم برحزب توده، جنبش کارگری دیگر نتوانست سنّت های مبارزاتی خود را تداوم بخشیده و به نسل جدید انتقال دهد. جنبش چریکی نیز برغم شجاعت مبارزاتی انقلابیونی که مرگ را توان هراس انداختن در دل آنان نبود، بنا به جوهر پوپولیستی خود، از هر گونه سازماندهی طبقۀ کارگر، و از جمله سازماندهی تشکل های اتّحادیه ای آن غافل ماند و بی اعتناء از کنار آن گذشت. پرولتاریا نامی بود که حکومت فردا به نام او رقم خورده بود، بی آنکه نقشی در رسیدن به قلۀ پیروزی برعهده بگیرد. و بدینسان خلأ بی سازمانی طبقۀ کارگر، از کودتای ۲۸ مرداد ببعد، روز به روز گشادتر گردید ودر توفان انقلاب بهمن، طبقۀ کارگر بدون سلاح تشکل خود در انقلاب شرکت کرد و نتوانست متناسب با وزن خود در تولید و ترکیب اجتماعی کشور ما، در سرنوشت انقلاب تأثیرگذارد و مهر خود را بر آن بزند.

انقلاب بهمن، با همۀ عظمت خود، به پیروزی نیروهای انقلابی نیانجامید و ارتجاع ولایت فقیه را از درون خود به قدرت سیاسی پرتاپ کرد، که از همان روزهای نخست بعد از پیروزی قیام، در برابر طبقۀ کارگر و ارادۀ انقلابی توده ها ایستاد. خط ممتّدی از سرکوب طبقۀ کارگر، آغاز جمهوری اسلامی را به امروز وصل میکند. لیکن طبقۀ کارگر اگر چه در موقعیّت تدافعی قرار گرفته، به مقاومت خود ادامه داده است و امروز، بیشترین مقاومت ها در برابر رژیم، برغم ضعف تشکیلاتی از طرف طبقۀ کارگر انجام میگیرد. بنابراین، سرکوب و مقاومت، دو عینیّت موجود در روابط طبقۀ کارگر با حکومت ولایت فقیه را تشکیل میدهند. خصلت ضد انقلابی، ضد دمکراتیک و گرایشات ماقبل سرمایه داری جمهوری اسلامی، همچنین خصلت مذهبی رژیم ولایت فقیه، که تشکّل های کارگری را معادل کمونیسم تلقی میکند، همگی در سرکوبگری آن نقش دارند. ولی از همه مهمتر، شکل گیری یک تجمع مستقل طبقه، حتی برای درخواست های بلاواسطه، بدلیل بی ثباتی رژیم، بطور ضمنی حامل بار سیاسی است و میتواند قابلیّت انفجاری پیدا کرده و ولایت فقیه را متزلزل سازد. این امر رژیم را وادار به عکس العمل های شدید و سرکوب خشن می کند. تصادفی نیست که حکومت اسلامی تشکل های در خواستی کارگران، یعنی اتحادیه ها را غیرقانونی اعلام کرده است. سرکوب در متن یک مبارزۀ طبقاتی معنی دارد واز عینیّت مبارزۀ طبقاتی در کشور ما ناشی میگردد. وجه مقابل سرکوب، مقاومتی است که بعمل می آید و طبقۀ کارگر در مرکز آن قرار دارد. از اینرو رژیم ولایت فقیه، تمام تلاش خود را بکار میگیرد تا مانع از تجمّع مستقل کارگران شود. اشکال سرکوب رژیم، در شرایط فعلی بر اشکال سرکوب مستقیم متمرکز است. ولی نمیتوان گفت که ولایت فقیه همیشه فقط از بازوی سرکوب مستقیم استفاده خواهد کرد. رژیم اسلامی خواهد کوشید در اولین موقعیت مساعد، شورا ها و انجمنهای اسلامی کارخانه را برای در هم شکستن جنبش مستقل کارگران فعال کند. ممکن است جمهوری اسلامی در این زمینه موفقیتّی بدست نیاورد و نتواند از بازوی سرکوب غیر مستقیم استفاده کند و یا آنرا بشکل عمدۀ سرکوب مبّدل سازد. ولی خطر بقّوت خود باقی است. زمینه های قوی فرهنگ خرده بورژوائی در جامعۀ ما، نفوذ ریشه دار پوپولیسم در چنبش چپ، ضعف تشکل های توده ای کارگران و خصلت بناپارتیستی مذهبی رژیم اسلامی که می کوشد مرز میان مسلمان و غیر مسلمان را بجای مرزهای طبقاتی تبلیغ کند، همه عواملی هستند که به در هم آمیزی مرزهای طبقاتی کمک می کنند و درجهت کشاندن طبقۀ کارگر به همسازی طبقاتی میتوانند مؤثر باشند.

هرچند جمهوری اسلامی، بزرگترین مانع در برابر تشکل های اتحادیّه ای مستقل طبقه کارگر است ، لیکن در بین نیروهای سیاسی مخالف رژیم فقها نیز، تفکّرکورپورات، بدرجات متفاوتی وجود دارد. مثلا سازمان مجاهدین خلق ایران نیز کارگران را به مسلمان و غیر مسلمان تقسیم میکند.

تفویت روزافزون گرایشات مذهبی در آن سازمان، خطر کورپراتیسم از جانب آنرا نیز افزایش می دهد. امّا خطر کورپراتیسم فقط از طریق تبلیغ ایدوئولوژی اسلامی، جنبش مستقل طبقۀ کارگر را در معرض تهدید قرار نمی دهد. بسیاری از سازمانهای چپ ما هنوزهم از مسالۀ سازماندهی تشکّل های توده ای کارگران طفره میروند و یا خواسته و ناخواسته، خطرات مشارکت کارگران در ادارۀ عمومی بنگاههای سرمایه داری را نادیده می گیرند. در مقابله با چنین خطراتی است که سازمان ما، بر ضرورت بازگشت به سنت و تجربۀ عمومی جنبش جهانی کمونیستی در سازماندهی مبارزات اقتصادی و حرفه ای طبقه کارگر تأکید می ورزد و بر لزوم ایجاد تشکلهای اتحا دیه ای پافشاری میکند. اتحادیه تشکلی است مرتبط با تولید و مبنای آن متشکّل شدن فروشندگان نیروی کار، بعنوان یک طبقه، در برابر طبقۀ سرمایه دار است. این ضرورت، نه از وضعیت رکود استنتاج می شود و نه از اعتلاء انقلابی. بلکه تا زمانیکه سرمایه داری وجود دارد، اتحاد فروشندگان نیروی کار برای مقابله با خریداران نیروی کار، یعنی سرمایه داران، ضرورت حیاتی جنگ طبقاتی است. پوپولیسم در جنبش ما، در مرحلۀ کنونی بیش از هر جای دیگری در فرار از ضرورت تشکّلهای توده ای و پایدار کارگران خود را نشان می دهد و از خود دفاع می کند. بنابرین در کشور ما در مرحلۀ کنونی، مبارزه برای تشکّلهای توده ای و پایدار کارگران که اتحادیه اساسی ترین شکل آن میباشد، یکی از ستون های اصلی مبارزه برای ایجاد جنبش مستقل و انقلابی کارگری است. البته اتحادیه ها نیز بخودی خود هدف نیستند و ممکن است اتحادیه نیز به کورپراتیسم و مشارکت در ادارۀ عمومی جامعۀ سرمایه داری کشانده شود. زمینۀ چنین انحرافی در کشور ما ضعیف نیست. اتحادیه ها نیز می توانند در دست دشمنان طبقۀ کارگر و خائنان به این طبقه، به ملعبه ای برای به سازش کشاندن کارگران با نظام سرمایه داری تبدیل شوند. برای مبارزه با چنین انحرافاتی، بایستی با هر جریانی که خواسته و ناخواسته، کارگران را به مشارکت در ادارۀ بنگاههای سرمایه داری می کشاند و تقابل صف آرائی آنها را در مبارزه با سرمایه داران و دولت سرمایه داری تصغیف می کند، مقابله شود. توهمات پوپولیستی در جنبش چپ ما به آسانی می توانند به تقویت چنین جریاناتی کمک کنند. برای آشنائی با زمینۀ این نوع انحرافات، نگاهی به تجربیات تلخ جنبش گارگری در پاره ای از کشورهای آمریکای لاتین بسیار آموزنده است. ضرباتی که کورپراتیسم در پاره ای کشورهای آمریکای لاتین به جنبش کارگری وارد کرده است، چنان مرگبار بوده که این جنبش را برای دهه ها به بیراهه کشانده و فلج ساخته است. به جرأت می توان گفت که سرکوب خشن و مستقیم بورژوازی، هرگز نمی توانست در تضعیف و عقیم سازی جنبش کارگری مثلا برزیل یا آرژانتین، این چنین مؤثر باشد. این ضربات از طریق اشاعۀ توهمّات پوپولیستی در صفوف کارگران و در هم آمیزی آنان با بورژوازی و تضعیف صف آرائی آنان در مقابل سرمایه داران و دولت سرمایه داری فرود آمدند. نگاهی به این تجربیات تلخ برای جنبش کارگری و کمونیستی ما ضرورت دارد.

واکنش ارتجاع در مقابل گسترش جنبش کارگری اروپا (شکل گیری جریان کورپراتیسم)

آنچه اصطلاحا کورپراتیسم نامیده میشود، اشتقاق لغوی خود را از واژۀ لاتینی Corpus ( پیکر، بدن) می گیرد وبه درکی از جامعه و روابط طبقات اجتماعی گفته میشود که بر طبق آن، جامعه ومناسبات طبقات و گروههای اجتماعی با همدیگر، به کارکرد پیکر یا اندام آدمی تشبیه می گردد. همانگونه که در یک بدن، اندام های مختلف برای ادامۀ حیات خود، به همکاری و هم آهنگی با همدیگر نیازمندند و بدون آن امکان زندگی میسّر نیست، جامعه نیز برای تداوم حیات خود، به همکاری و هم آهنگی طبقات اجتماعی نیاز دارد. در غیر اینصورت، خطر فروپاشی و اضمحلال، جامعۀ انسانی را در معرض تهدید قرار خواهد داد. همانگونه که در پیکر انسان، اعضاء آدمی در ستیر با هم بسر نمی برند، در جامعه نیز، طبقات اجتماعی، نباید در ستیز و دشمنی بسر ببرند، و اصولا ستیز و تضّاد، یک امر خلاف طبیعت است و با گوهر آدمی، ودر نتیجه با جامعه، تطابقی ندارد. امّا درست است که اندام های مختلف با همدیگر همکاری و هم آهنگی داشته و در یک مجموعۀ بی تضّادی بسر می برند، ولی روابط ما بین آنها روابط برابر و یکسان نیست. مغز از بالا، بر اندام های مختلف فرمان میراند، و در واقع، یک رابطۀ فرماندهی و فرمانبری، و از بالا به پائین، یعنی، یک رابطۀ عمودی نیز حاکم است، که منطبق با قانون طبیعت است. بنابراین در جامعه نیز، وجود تمایزات طبقاتی و حکومت دستگاهی از بالا، و ضرورت فرمان بری و اطاعت اعضاء آن، کاملا "طبیعی" است و نام این دستگاه حکومتی در جامعه، دولت است. و دولت، همکاری بین طبقات اجتماعی را تنظیم میکند. بطور کلی، کورپراتیسم که یکی از اشکال واکنش طبقات مرتجع حاکم در برابر تحولات انقلابی و بویژه گسترش جنبش پرولتری است، کوششی است برای ایجاد ساخت ها و نهادهائی که طبقات متخاصم را بشیوه های مختلف، به هم سازی و مشارکت در پاسداری از نظام سرمایه داری می کشانند. کورپراتیسم جدید، منابع نظری متعّدد و حتی ناهمگونی دارد که از میان آن، سنت های سندیکالیسم ایتالیا و سنت ایبریائی یا واکنش کلیسای کاتولیک دارای اهمیت ویژه ای میباشند.

الف – سندیکالیسم ایتالیا – مردانی که در دورۀ حکومت موسولینی، فرآیند فاشیستی کردن سندیکاها را پیش بردند، از ابتدا فاشیست نبودند. کسانی چون پانونزیو Panonzio یا اولیوتی Ollivette که معماران اصلی کورپراتیسم در ایتالیا بودند، پیش از آن از اعضا فعّال و جزو جناح رادیکال حزب سوسیالیست ایتالیا بودند. جریاناتی که روزی خود را مارکسیست می نامیدند و بر ضرورت پرولتری در ایتالیا تأکید می ورزیدند، چه شد که به کورپراتیسم و همکاری طبقاتی روی آوردند؟ برای فهم موضوع، اندکی به عقب برگردیم.

در سالهای ۱۸۹۰، مارکسیسم در ایتالیا، وسیعا اشاعه یافت و جوانان طبقات متوسط ایتالیا زودتر از همه با مارکسیسم آشنائی یافتند. مارکسیسم، بر خلاف رادیکالیسم ماقبل سرمایه داری و آنارشیسم که بطور سنتّی در ایتالیا بسیار قوی بود، مدل دیگری برای تکامل تاریخی ارائه می داد و جوانان چپ را بخود جذب می نمود. سوسیالیستهای ایتالیا، در ۱۸۹۲در ژنو، یک حزب سراسری بوجود آوردند که ظاهرا برنامه ای مارکسیستی اتخاذ کرد. امّا این جنبش در واقع یک واکنش پوپولیستی به حکومت کرخت و بی تحّرکی بود که ازسالهای ۱۸۸۰ ببعد، قدرت را در ایتالیا در اختیار داشت. مارکسیسم در ایتالیا، از همان زمان، با پوپولیسم رادیکال بمثابۀ واکنشی علیه رفرمیسم حزب سوسیالیست، راه خود را از سوسیالیسم جدا کرده و در بستر فاشیسم جاری گشت.

اتحادیه های کارگری در ایتالیا، تقریبا هم زمان با تشکیل حزب سوسیالیست پا گرفت، و نخستین تظاهرات اوّل ماه مه درایتالیا، منتهی به ایجاد یک تشکل اتحادیه ای سرتاسری گردید. اقتصاد ایتالیا، از۱۸۶۰ ببعد دچار بحران اقتصادی بود که در سال های۱۸۹۲-۹۴، تنش های اجتماعی شدیدی را بدنبال داشت. در سالهای ۱۸۹۳-۹۴، جنبش دهقانی موسوم به فاشی سیسیلیانی ، دست به تصرف زمین اربابان زد که حکومت ایتالیا، این اقدام دهقانان را به عملیّات براندازی سوسیالیستها نسبت داد و بدنبال آن دولت اعلام حکومت نظامی کرد و تشکّل های اتحادیه ای کارگران و حزب سوسیالیست را غیر قانونی اعلام کرد و نمایندگان سوسیالیست را دستگیر نمود. حرکات کارگری در سال ۱۸۹۷ و۱۸۹۸ به اوج رسید که در اول ماه مه در میلان، منتهی به کشته شدن ۱۱۸ نفر و زخمی گردیدن صدها نفر شدند.

از۱۹۰۱ببعد، در دورۀ حکومت جیوانی جیولوتی ایتالیا وارد دوره ای از رونق اقتصادی شد. جیولوتی، میخواست با دادن امتیازاتی، مانع از تبدیل سوسیالیسم به یک آلترناتیو سیاسی شود و بر "بیطرف" وانمودن دستگاه دولتی در ستیز کار و سرمایه تأکید داشت. بهمین جهت او اعتصابات کارگری را آزاد گذاشت، و معتقد بود که وجود یک جنبش کارگری پر تحّرک و فعّال در امور عمومی جامعۀ سرمایه داری ایتالیا، میتواند تکان بزرگی به اقتصاد آن کشود بدهد.

حزب سوسیالیست نیز از سالهای ۱۹۰۰ ببعد، یک خّط مشی رفرمیستی در پیش گرفت و معتقد بود که سوسیالیستها در همکاری با گروههای مترقی طبقۀ متوسط میتوانند امتیازاتی بدست آورند، ودر کنگره ملی حزب در۱۹۰۲رفرمیسم کاملا غلبه پبدا کرد. سندیکالیسم انقلابی نیز درست در همین زمان نطفه بست، امّا نه در درون طبقۀ کارگرو بعنوان واکنش به سیاستهای آشتی طلبانۀ جیولوتی، بلکه در درون حزب سوسیالیست، و بمثابۀ یک عکس العمل از طرف جناح رادیکال و چپ حزب علیه رفرمیسم حاکم، که توراتی، رهبر حزب، مظهر آن بود. در ایندوره بود که لابریولا، و عّده ای از سوسیالیستها، ضمن اینکه در درون حزب باقی ماندند، با انتشار روزنامۀ آوانگارد یا سوسیالیستا، به تبلیغ ایده های سندیکالیستی پرداختند و به مخالفت با سیاست های رفرمیستی توراتی برخاستند. خط مشی رفرمیستی، خود را به دست آوردهای کوتاه مدت در شمال محدود کرده و ضرورت تحّول ساختاری در جنوب را نادیده میگرفت. سندیکالیسم با افت و خیزهائی که از سر گذراند، و با وجود شکست اعتصابات وسیع در ۱۹۰۴، همچنان بعنوان جریان نیرومندی در درون حزب سوسیالیست به حیات خود ادامه داد. از نظر لابریولا، رهبر سندیکالیسم انقلابی، سندیکا، مطلوب ترین هسته ای برای جامعۀ سوسیالیستی آینده بوده و میتوانست چهارچوبی برای اقتصاد هم آهنگ نظام سوسیالیستی فراهم سازد. از نظر او کارگران، مستخدمین فنّی و مدیّریت، در صورت تجّمع در سندیکائی واحد، می توانند بر هژمونی سرمایه در کارخانه غلبه کنند. از۱۹۰۲ببعد تفکّر لابریولا کاملا دگرگون شد. او دیگر سوسیالیسم را نتیجۀ ضروری قانونمند یهای حرکت اقتصادی جامعه سرمایه داری، آنگونه که مارکس ترسیم کرده بود، نمی دانست بلکه در ادراک او از سوسیالیسم، اقتصاد، جای خود را به روانشناسی و اخلاق داد. لابریولا نقش مستقیمی در فاشیسم ایتالیا نداشت ، لیکن سندیکالیسم یکی از حوزه های بهره برداری موسولینی در گذربه فاشیسم بود.

کسانی چون پانونزیو، که به سنّت های سندیکالیستی ادامه دادند، بشّدت مخالف روش های رفرمیستی و پارلمانتاریسم حزب سوسیالیست بودند و نظراتشان رنگ سوسیالیستی داشت. پانونزیو معتقد بود که چون تحقق سوسیالیسم تنها بر عهدۀ پرولتاریاست، بنابراین سندیکاهای کارگری، نقش قاطعی در رسیدن به سوسیالیسم بر عهده دارند و باید بمثابۀ ابزار آموزش و پرورش اخلاق و ارزش های سوسیالیستی بکار گرفته شوند.

آمیختگی عمیق سوسیالیسم با پوپولیسم، بویژه در جنوب، که این روشنفکران، نمایندگان فکری آن بودند، و انحطاط و رفرمیسم حاکم در بین الملل دوم سوسیالیستی، پانونزیو را در آستانۀ جنگ جهانی اول، به تجدید نظر در نگرش به سوسیالیسم کشاند. در۱۹۱۴، او نوشت که سوسیالیسم آرزوئی است که باید تحقق یابد ولی نه بمثابۀ ماتریالیسم یا سوسیالیسم علمی، بلکه بعنوان یک آرمان ایده آلیستی. سوسیالیسم با ورشکستگی روبرو شده وعلّت آن جنگ یا بحران نیست، بلکه سوسیالیسم در حوزۀ مبانی تئوریک خود دچار ورشکستگی گردیده است. سوسیالیسم برای بقای خود ناگزیر از تجدید نظر در بنیان های فکری خود و بازسازی تخیّلی خود را نگهدارد. چرا که سوسیالیسم فقط خواست انحصاری پرولتاریا نیست که از طریق مبارزۀ طبقاتی ایجاد شود. جوهر سوسیالیستم عبارتست از آرزوی برقراری عدالت، و برای تحقق آن باید استثمار از بین برد، واز طریق عمومیّت بخشیدن به کار موّلد ، همبستگی در جامعه را بوجود آورد. از اینرو سوسیالیسم باید از حوزۀ تعلق به یک طبقه بیرون آمده و تمام طبقات را دربرگیرد. موانع رسیدن به سوسیالیسم و عدالت و همبستگی در جامعۀ جدید موانع فرهنگی و تقسیم بندیهای جامعه است و نمیتوان آنرا فقط به سرمایه داری نسبت داد. دشمن سوسیالیسم – "طبقۀ" انگل های سیاسی می باشد و نه سرمایه داران سخت کوش. بنابراین، سوسیالیسم، ربطی به طبقۀ اقتصادی ندارد وپیروزی طبقه ای بر طبقات دیگر نیست، بلکه سوسیالیسم عبارتست از پیروزی منافع عمومی بر منافع خصوصی.

قبل از جنگ، سندیکالیستها هنوز گام قطعی بسوی فاشیسم را برنداشته بودند، اما انقلاب بلشویکی در روسیه و امکان وقوع انقلاب سوسیالیستی در ایتالیا، حسّاسیت بسیار شدید سندیکالیستها را برانگیخت و ترکیب بی ثبات پوپولیسم با مارکسیسم و دفاع از انقلاب پرولتری علیه بورژوازی، جای خود را به انقلاب پوپولیستی جدید علیه لیبرالیسم داد و سندیکالیستها، کاملا خود را از مارکسیسم جدا ساختند، طبقه کارگر را محکوم کردند، مبارزۀ طبقاتی را غیر موّلد اعلام کردند و خواهان همکاری بین کارگران و بخش های موّلد بورژوازی شدند. سندیکالیستها، انقلاب بلشویکی روسیه را زودرس نامیدند و اعتقاد داشتند که در سرمایه داری، هنوز عناصر حیاتی وجود دارد. مدلی که خود برای انقلاب ارائه دادند، انقلابی بود سیاسی ( بمثابۀ آلترناتیوی در مقابل انقلاب بلشویکی )، ملّی، و بدون نقش ویژۀ پرولتاریا، که باید تمامی طبقات مولّد را در بر می گرفت. از نظر آنان، جامعۀ آینده، باید "جامعه بی طبقۀ موّلدها" می شد که در آن ملّت واقعی ایتالیا، یک واحد مولّد سخت کوش را تشکیل داده و دیگر جائی برای انگل ها و احزاب سیاسی نبود، چرا که در صورت سازماندهی جامعه بشیوه ای دیگر، طبقات غیر انگلی ( که منظور از آن بورژوازی صنعتی بود )، میتوانستند نقش حسّاسی برعهده گیرند. از اینرو، باید بورژوازی ایتالیا را به انجام رسالت اقتصادی خود سوق داد. کارگران صنعتی نیز باید با سرمایه داران دینامیک همکاری نمایند و به دفاع مشترک در برابر سرمایۀ مالی بزرگ برخیزند. بعلاوه، جامعۀ ایتالیا باید از شبکه ای از سندیکاها تشکیل گردیده و بطور ارگانیک ( اندام واره ) در ساخت دولتی ادغام شود. در این نوع سازماندهی، سندیکا دیگر فقط متعلق به پرولتاریا نبوده و همۀ عناصر موّلد را شامل می شد. بدینسان، عده ای از گردانندگان اصلی سندیکالیسم، در نوشتن اوّلین برنامۀ حزب فاشیست شرکت کردند. در ۱۹۲۴ ، این سندیکالیستها بودند که به فاشیسم یک شمای رادیکال دادند و گامهای لرزان و تردید آمیز موسولینی در سمت و سو دادن به فاشیسم را، به حرکت به سوی کورپوراتیسم خودکامه تبدیل کردند. " قانون کار" موسولینی، که بعدها بعنوان انجیل کورپراتیسم در بسیاری از قوانین کار حکومت های مستبد آمریکای لاتین مورد استفاده قرار گرفت، بدست همین عناصر نوشته شد و در درون جنبش فاشیستی، سندیکالیستها میخواستند، بعنوان عناصر جدا شده از لایه های پائین طبقۀ متوسط، یک اتحاد پوپولیستی با طبقۀ کارگر بوجود آورده و از اینطریق، تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را متحقق سازند. سندیکالیستها، نمایندگان پوپولیسم ماقبل سرمایه داری بودند که بگفتۀ گرامشی تلاش می کردند پرولتاریا را تحت هژمونی دهقانان جنوب قرار دهند، آنچه که زمینۀ گذار را بسوی فاشیسم، پیوند با جریان ناسیونالیستها و لایه های هویت باخته ای که در نتیجۀ جنگ جهانی اول شکل گرفته بود، هموار کرد، و آنان را در بستر واحدی قرار دارد، پوپولیسم آنان بود. پوپولیسم سندیکالیستهای انقلابی، که بعنوان مبارزه علیه رفورمیسم حزب سوسیالیست پا بعرصه گذاشت، سرانجام خود به محور اساسی سازش طبقاتی تبدیل گردید. (۱)

 

ب – سنّت ایبریائی و کلیسای کاتولیک - کلیسای کاتولیک، بمثابۀ یکی از دستگاههای ایدئولوژیک طبقات حاکم، در دوره های انقلابات بزرگ همیشه در مقابل گسترش جنگهای طبقاتی، حساسیت شدیدی از خود نشان داده، و در جستجوی راه هائی برای مهار انقلاب برآمده است. تقریبا در همان دوره ای که بزرگترین آثار مارکسیستی برشتۀ تحریر درمی آمد و پرولتاریا را به سلاح ایدئولوژیک مبارزۀ طبقاتی مجهز می ساخت، و کارگران در احزاب سیاسی و اتحادیه ها متشکل می شدند، بورژوازی و کلیسا نیز برای مقابله با آن و کند کردن مبارزۀ طبقاتی و به انحراف کشاندن آن، به تلاش جنون آمیز برخاستند.

در این سالها بود که فکر ایجاد سازمانهائی مرّکب از کارگران و کارفرمایان مطرح گردید. بیشترین تلاش از طرف کلیسای کاتولیک بعمل آمد و غالب کسانی که به بررسی "مسألۀ اجتماعی" - عنوانی که به تودۀ کارگران یا پرولتاریا اطلاق میشد - می پرداختند، و راه حّل های برای مهار آن پیشنهاد مینمودند، به کلیسای کاتولیک تعّلق داشتند. در دورۀ بعد از انقلاب کمون پاریس، کلیسا، هیئتی را برای مطالعۀ مسألۀ کارگری مأمور ساخت و بعد ها نیز آکادمی مستقلی برای این منظور بوجود آورد که فارغ التحصیلانی چون سالازار، دیکتاتور سابق پرتغال را، تربیت کرد.

بمنظور ایجاد سازش طبقاتی بین طبقۀ کارگر و طبقات حاکم، پاپ لئوی سیزدهم نوشت: "بزرگترین اشتباه در مورد این مسأله اینست که تصّورشود که طبقات، طبیعتا دشمن یکدیگر هستند و ثروتمندان و فقراء، بحکم قانون طبیعت باید در ستیز متقابل بسر برند. این نظر چنان غیر منطقی و چنان کاذب است، که عکس آنرا میتوان درست و حقیقی دانست. همانگونه که تقارن در جسم آدمی، نتیجۀ انتظام مناسب اجزاء مختلف پیکر آدمی است، بنابراین در یک دولت نیز بحکم طبیعت؛ این دو طبقه باید درهم آهنگی و توافق کامل بسر برند." (۲)

کشیشان فرانسوی، در فضای بعد از شکست کمون پاریس، اقدام به تشکیل محافل کارگری کردند که تعداد آنها در سالهای۱۸۸۰ به ۴۰۰ محفل با۵۰ هزار عضو می رسید. این رقم اگرچه در مقایسه با جنبش سوسیال دمکراسی اروپا، حقیر بنظر می آید، لیکن نشان دهندۀ تلاش هائی بود که طبقات حاکم برای ایجاد سرپل هائی در میان طبقۀ کارگر، برای نفوذ و به انحراف کشاندن مبارزۀ پرولتاریا بعمل می آوردند. با اینهمه، سازماندهی تشکلهای سازش از طرف کلیسا، روح اشرافی و خّیرمآبی داشته، ودر رأس این تشکل های کارگری، عناصری از طبقات بالا، نظیر ژنرال ها، مارکی ها، و کاردینال ها... قرار داشتند و فقط عناصر ضعیف و غیر مبارز کارگری را بدرون این تشکل ها جذب می کردند.

با توجه باینکه تشکل های مستقل کارگری، با تکیه بر مبارزه جوئی کارگران و مستقل از ارادۀ طبقات حاکم شکل می گرفت، و برخورد های پدر سالارانه با مسائل کارگری، نتایج مطلوبی ببار نمی آورد، متفکرین کلیسا، ضمن موعظۀ همکاری بین کار و سرمایه، بتدریج بر ضرورت تشکل های نیرومند کارگری برای دفاع از منافع خود، که صرفا در حوزۀ خواسته های رفاهی قرار می گرفت، تأکید ورزیدند، تا بدینطریق بتوانند یک تشکل توده ای قوی، برای مبارزه با سوسیالیسم و همچنین لیبرالیسم، بوجود آوردند، و پاپ اعلام کرد که تشکل های کارگری، مانند خانواده؛ جزئی از نظام طبیعی است و بنابراین، حق تشکّل اتحا دیه ای، حق ذاتی کارگران است و نه کارفرما و نه دولت، حق انکار آنرا ندارند. (۳)

در دورۀ بعد از انقلاب اکتبر، بویژه سالهای۱۹۲۰ تا۱۹۴۰، که سالهای جنبش های بسیار نیرومند اجتماعی بود، ودر بسیاری از جوامع بورژوائی، موجودیّت نظام حاکم به خطر افتاده بود، طبقات حاکم، ضرورت مقابلۀ جّدی تربا خطر پرولتری را حس کردند. پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه، که عظیم ترین زمین لرزۀ سیاسی تاریخ بود، عینّیت خطر را در برابر چشمان بورژوازی قرار داده بود. و انحطاط احزاب سوسیال دمکرات و فروپاشی آنها، بحران هژمونی، تداوم بحران اقتصادی و سیاسی، زمینه های مناسبی برای بهره گیری از وضعیت موجود بوجود آورده بود. واکنش در برابر خطر پرولتری، یکسان و تک بعدی نبود، و از اقدامات دور اندیشانۀ کلیسا تا حرکت های دسته های فاشیستی را در بر می گرفت، و در مواردی که بورژوازی توانست قدرت را محکم نگهدارد، یا حکومت های "کورپرات" (نظیر حکومت سالازار) بقدرت رسیدند، این جریانات نیز، با مارپیچ زدن هائی، در حکومت ادغام شدند. این واکنش ها، با تمام سایه روشن ها و با تمایزاتی که با همدیگر داشتند، از خصلت واحدی برخوردار بودند: مخالف با حرکت مستقل طبقۀ کارگر. لیکن هیچیک از این اقدامات و واکنش ها، بدون پیوند با پوپولیسم، عملا به جریان نیرومندی تبدیل نشدند، و حرکت های مهّم کورپراتیو، هنگامی به یک موج قوی تبدیل گردید که از پوپولیسم تغذیه کرد.

در جوامع آمریکای لاتین، که بشدت از فرهنگ و سنّت های شبه جزیرۀ ایبریا ( اسپانیا و پرتغال ) متأثر بودند، و نفوذ کلیسای کاتولیک در آنها بسیار ریشه دار و محکم بود، عدم وقوع انقلابات بورژوائی ( نظیر انقلاب کبیر فرانسه یا انقلاب انگلیس )، فقدان رفرم های مذهبی، و تداوم سنّت های پدر سالاری، این جوامع را که در مقایسه با کشور های اروپا و آمریکا، که از توسعۀ ضعیف سرمایه داری برخوردار بودند، در برابر کورپراتیسم، آسیب پذیر نگهداشت. تبلیغ ایده های همکاری طبقاتی از طرف کلیسا، وقتی با جنبش های ناسیونالیستی و یا حکومت های پوپولیست و ملّی گره میخورد، با استفاده از ضعف تشکل های مستقل پرولتری، زمینه های مناسبی برای ایجاد تشکل های همکاری طبقاتی فراهم کرد. مثلا در مکزیک، بعد از انقلاب۱۹۱۰، با تأکید بر ناسیونالیسم بود که حکومت مکزیک با استفاده از تشکل های کارگری، قیام دهقانی زاپاتا را در هم کوبید ودر دورۀ حکومت کاردیناس، نزدیک دو دهه برای پیش بردن برنامه های توسعۀ اقتصادی، طبقۀ کارگر را از هر گونه تشکل مستقل محروم ساخت و به همکاری و سازش با رژیم کشاند. "ضد انقلاب" نامی بود که حکومت مکزیک بر روی حرکت مستقل کارگران چسبانده بود.

بطور کلّی، فرهنگ فعّال کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین و نیز تأثیر سنتّی کشورهائی چون پرتغال و اسپانیا در قارۀ لاتین ( بواسطۀ اشتراک در زبان، مذهب و سازمانهای حکومتی ) نقش مهمّی در شکل گیری کورپراتیسم در کشورهای لاتین داشت. بویژه بعد از بقدرت رسیدن سالازار در پرتغال، که قوانین کار موسولینی را در آن کشور پیاده کرد، داربست حقوقی و فرهنگی آماده ای در اختیار دولتهای آمریکای لاتین قرار گرفت.

تأثیرگیری از گذشته – کورپراتیسم اگرچه در رابطه با تحوّلات جامعۀ جدید بورژوائی شکل گرفته، امّا از نظام حقوقی رم باستان و نهادهای صنفی قرون وسطی نیز تأثیر پذیرفته است. قانون رم و سیستم حکومتی رم، بر وحدت اندام واره ( ارگانیک ) دولت و جامعه، بر وجود یک دولت استبدادی یکپارچه، و مبتنی بر سلسله مراتب اجتماعی استوار بود. تآکید قانون رم بر نظم و سلسله مراتب اجتماعی استوار بود. تأکید قانون رم برنظم و سلسله مراتب اجتماعی، تقدم منافع خصوصی، نقش قیّم مآب و مداخله گر دولت در امور افراد، و نیز موکول بودن تشکیل هر چیزی به اجازۀ دولت، کورپراتیست های جدید را در تدوین تئوری هایشان، بشدت تحت تأثیر قرار داده است، و در بین نهادهای قرون وسطی نیز سیستم صنفی، بیشترین تأثیر را در کورپراتیست ها داشته است. سیستم صنفی، یک تجمع بسته، انحصاری و مبتنی بر سلسله مراتب در عضویت، یعنی استاد کار، کارگر روزمزد و شاگرد بود. تضّاد اعضای درون صنف، تضاد درون طبقه ای بود، و همواره بین استاد کار و کارگر روزمزد، همکاری وجود داشت و هر یک از اعضای این رده از سلسله مراتب، میتوانست نمایندگان خود را به شورای صنف انتخاب کند. صنف، نوع تولید، دستمزدها، ساعات کار و غیره را تعیین مینمود و اگر ستیز و تعارضی در بین اعضای مختلف بوجود می آمد، در درون خود صنف، حلّ و فصل میشد و از درگیریها و رقابت های درونی می کاست. در روابط بین سطوح مختلف سلسله مراتب، حقوق و وظایف متقابلی بین اعضاء وجود داشت. صنف در درون خود، نوعی بیمه و خدمات داشت که درایّام بیماری، بیکاری یا سنین پیری، برخی از هزینه ها را بر عهده می گرفت. (۴) از نظر سیاسی، صنف ها در رابطه با دولت، بعنوان نمایندگان حرفه یا "طبقه" خود عمل می کردند و نمایندگان صنف، در مجلس یا دیگر حوزه های تصمیم گیری شرکت داشتند.

کورپراتیست های جدید، در زمینۀ تشکیل کورپراسیونی از کارفرمایان و کارگران، شرکت برابر هریک از این طبقات در تشکیلات صنفی خود، با حفظ سلسله مراتب، امّا بدون دشمنی طبقاتی، عضویت اجباری در آن، و نیز سیستم خدمات اجتماعی صنف و همکاری و هم آهنگی را از الگوی نظام صنفی قرون وسطی اخذ کردند، بی آنکه تقلیدی ساده از آن کرده باشند. پاره ای از رهبران و نظریه پردازان سیستم کورپراتیو، استدلال می کردند که اگر کورپراسیون ها بر اساس الگوی صنف های قرون وسطی بوجود آید، به بنیادی ترین واحد سیاسی تبدیل گردیده و ضرورت احزاب سیاسی رقیب و تشکل های مستقل طبقاتی را از بین خواهد برد. حتی پاپ پیوس یازدهم نیز که برای ایجاد تشکل های سازش طبقاتی تلاش می کرد، در ۱۹۳۱، صریحا بدفاع از سیستم صنفی برخاسته و از ضرورت ایجاد "مجامع و صنف هائی که در آنها، افراد، جایگاه خود را نه بر اساس آنچه که در بازار کار دارند، بلکه منطبق با وظایف اجتماعی که هر یک از آنها انجام میدهند، اشغال نمایند" سخن بمیان آورد.

تقلید از صنف معنای دیگری نیز داشت. صنف یک تجمع بسته و محدود بود و کورپراتیست های ضد کارگر، میخواستند با تحمیل این الگو بر تشکل های کارگری، رابطۀ افقی بین تشکل های مختلف کارگری را از میان برده و مانع وحدت و یکپارچگی آنها گردند.

زمینه های مساعد برای شکل گیری کورپراتیسم – همانگونه که گفته شد کورپراتیسم بر سنّت واحدی تکیه ندارد، ودر اشکال متفاوتی می تواند خود را ظاهر سازد، لیکن در همه جا جوهر واحدی دارد که می توان آنرا در یک جمله خلاصه کرد: هم سازی میان طبقۀ کارگر و بورژوازی. ولی هر نوع سازش با بورژوازی را نمی توان کورپراتیسم نامید. کورپراتیسم معمولا در شرایط تحول ناموزون سرمایه داری، که بورژوازی ضعیف است و یا در بین آن تفرقه وجود دارد و نمی تواند برنامۀ تحول سرمایه دارانه را به اتکا نیروی خودش پیش ببرد وبه یک دولت حمایتگر و طبقۀ کارگر مطیع نیاز دارد، بروز می کند. وجود لایه های وسیع خرده بورژوازی خانه خراب، عناصر حاشیۀ تولید که همچون آماس بزرگی در گرد شهرها و در حلبی آبادها متورم میگردد، طبقۀ کارگرجوان یا گیسخته از سنت های مبارزاتی گذشته که توانائی رهبری توده ها را ندارد، وجود فرهنگ پدر سالاری یا ایدئولوژی مذهبی فعال، قدرت یابی ناسیونالیسمی که هر گونه تأکید بر هویت طبقاتی ازطرف طبقۀ کارگر را لطمه ای به "آرمان ملی" قلمداد میکند، یا شرایط ویژه ای نظیر جنگ که صدها هزار نفر را از شرایط تولید کنده و در به در میکند، اینها همه، عواملی هستند که زمینۀ ظهور کورپراتیسم را تقویت می کنند.  

نگاهی به نحوۀ شکل گیری کورپراتیسم در دو کشور آمریکای لاتین، عواقب و خطرات این انحراف را برای جنبش کارگری، بروشنی نشان می دهد.   کورپراتیسم در برزیل و آرژانتین، چه به لحاظ عواقب ناگواری که برای جنبش کارگری در پی داشته، برجستگی خاصی پیدا می کند. تجربیات این دو کشور از زاویۀ دیگری نیز در خور توجه است. کورپراتیسم برزیل نمونه ای برجسته از شیوۀ عمل بوروکراتیک کورپراتیسم را به نمایش می گذارد و کورپراتیسم آرژانتین نمونۀ جالبی از شیوۀ عمل جنبشی آن را.

 

 

کورپراتیسم و پوپولیسم در برزیل و آرژانتین

 

بستر بحران - بحران جهانی اوایل سالهای ۱۹۳۹، اقتصاد‌های تک محصولی صادراتی بسیاری از کشورهای قاره لاتین را تحت فشار شدید قرار داد. در فاصله ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۳، کشورهای آمریکای لاتین، بدلیل سقوط تجارت جهانی و ورشکستگی عمومی، نتوانتستند محصولات خود را که عمدتا کالاهای کشاورزی بود، صادر کنند، و در نتیجه، توانایی وارداتی آنها نیز نسبت به دوره ۵ ساله قبل، ۳۷ درصد تنزل کرد. (۵) هیچیک از این کشورها، توانایی بازپرداخت بدهی‌های خارجی خود را نداشتند، و فقط آرژانتین بود که هنوز میتوانست بدلیل تقاضا برای محصولات دامی آن، از چنگ ورشکستگی بگریزد. تقاضا برای قهوه برزیل، که به ارز حاصل از آن بشدت نیازمند بود، پایین آمد. صادرات این کشور، به مقدار زیادی سقوط کرد و قدرت وارداتی برزیل را که بیشتر از طریق فروش محصولات به بازار جهانی، و در درجه اول از طریق فروش قهوه تامین میشد، کاهش داد. بحران جهانی و پایین آمدن حجم تجارت، نه فقط بر امکانات سرمایه گذاری‌های کشورهای پیشرفته سرمایه داری در این کشورها اثر گذاشت و آنرا محدود ساخت، بلکه عدم توانایی بازپرداخت بدهی خارجی، دست اکثر کشورهای آمریکای لاتین را از منابع مالی خارجی کوتاه ساخت و صنایع این کشورها، بویژه برزیل را که در دست مهاجرین و شرکتهای خارجی بود، دچار اختلال جدی کرد. در نتیجه، امکان واردات کالا‌های صنعتی محدود گردید. در این دوره، فروپاشی اقتصاد ملی، که منشا آن بحران جهانی سرمایه داری بود، و نیز اوج گیری جنبش کارگری، موجودیت طبقات حاکم در این کشورها را در معرض تهدید قرار می داد. در این هنگام بود که در غالب کشورهای امریکای لاتین، از جمله برزیل و آرژانتین، نظامیان قدرت را بدست گرفتند. برزیل و آرژانتین، برای تامین کالا‌های صنعتی مورد نیاز کشور خود، طرح صنعتی کردن کشور و سیاست تولید کالا‌های جانشین واردات را در پیش گرفتند. اما نه در برزیل و نه در آرژانتین، بورژوازی صنعتی نیرومندی که بتواند از عهده تامین منابع سرمایه‌ای چنین کار سنگینی برآید، وجود نداشت. تنها راه، دخالت دولت در حوزه زندگی اقتصادی، برای پیشبرد سرمایه دارانه صنعتی شدن کشور بود. اما صنعت، به کارگر ماهر و با انضباط نیاز داشت و برای تحقق آن، دولت بورژوایی، قبل از هر چیز، باید بر مبارزات و جنبش در حال نضج کارگری غلبه میکرد. و این امر نیازمند یک استراتژی جدید در سیاست‌های کارگری بود. فشار بر دستمزد کارگران، به عنوان اساسی‌ترین منبع سرمایه گذاری‌های جدیدی که برای صنعتی شدن لازم بودند، در نظر گرفته شد. با اینهمه، بین سیاست‌های کارگری برزیل و آرژانتین، تمایزات مهمی وجود داشت. در برزیل، که جابجایی‌های بسیار بزرگ طبقاتی انجام نگرفته بود، و پدیده حاشیه تولید مثل آرژانتین نبود، سیاست‌های کورپراتیو با تاکید بر نهاد‌های بوروکراتیک و با شیوه‌های آمرانه پیاده شد، بنابر این به مانورهایی از قبیل افزایش موقت دستمزد و بهبود امکانات رفاهی کارگران نیازی نبود. اما در آرژانتین دوره پرون، کورپراتیسم نه با تکیه بر نهادهای کورپرات، بلکه عمدتا با استفاده از شیوه‌های جنبشی پیش برده شد. در زیر هر دو مورد را جداگانه بررسی می‌کنیم.

 

الف- برزیل

اشاره‌ای کوتاه به گذشته - با تاسیس جمهوری در ۱۸۸۹ که تا کودتای ۱۹۳۰ دوام آورد، برزیل، فرایند ضعیف تحول صنعتی را آغاز کرد. در ساخت سیاسی کشور، حکومت زمینداران که بر اقتصاد کشور نیز مسلط بودند، همچنان ادامه یافت. در اکثر ایالات، زمینداران که قدرت سیاسی واقعی را تشکیل میدادند، مقام سرهنگ افتخاری نیروهای شبه نظامی ایالتی را نیز بر عهده داشتند. قهوه، بعنوان کشت اصلی، به قصد صدور تولید میگردید. بتدریج، بخشی از انباشت سرمایه‌ای ناشی از تولید و صدور قهوه، بطرف صنایع سبک و نساجی در شهر ها، مشارکت در سرمایه گذاری در صنایع راه آهن که عمدتا در دست شرکت‌های انگلیسی بود، جریان پیدا کرد. فرایند تحول صنعتی، به شهر نشینی و شکل گیری طبقات جدیدی شهری، از جمله بوجود آمدن پرولتاریای شهری، شتاب بیشتری داد. با اینهمه، حکومت زمینداران، نسبت به نتایج تحول صنعتی، نظیر شکل گیری طبقات جدید شهری و نیز خواسته‌های آنها، بی‌اعتنا ماند. بتدریج، بر اختلافات سیاسی زمینداران که از سلطه طلبی ایالتی بر ایالت دیگر ناشی می شد، تضاد‌های اجتماعی لایه هایی از زمینداران که منافعشان با بورژوازی صنعتی شهر‌ها پیوند خورده بود، افزوده شد. بحران جهانی سرمایه داری اوایل سالهای ۱۹۳۰ و کاهش صدور محصولات کشاورزی برزیل، به تضاد‌های درون زمینداران شدت بخشید و تسلط زمینداران را آسیب پذیر ساخت.

درگیریهای سیاسی میان بخش‌های مختلف طبقات حاکم، افسران جوان ارتش را که اکثرا از میان فرزندان زمینداران، بورژواها و کارمندان بلند پایه دولتی برخاسته بودند بسوی سیاست سوق داد. اینان یکبار در ۱۹۲۴، دست به راهپیمایی در ایالات مختلف زده و خواستار اصلاحاتی در سیستم انتخابات و اصلاحات ارضی شدند، که دامنه این اصلاحات، بسیار محدود بود. این اقدام افسران جوان، به شکست انجامید اما دوباره آنرا در ۱۹۲۷ تکرار کردند. آنها، امیدوار بودند که بتوانند حمایت دهقانان و کارگران را بسوی خود جلب کنند.

معروفترین چهره "جنبش سروانها" افسری بود بنام کارلوس پرستس، که ستون نظامی خود را به روستاها برد تا "انقلاب را زنده نگهدارد". (۶)

پرستس، بعد از بازگشت از تبعید در ۱۹۳۰، در ۱۹۳۲ به حزب کمونیست پیوست و از همان سال تا ۱۹۷۹ دبیرکلی حزب کمونیست برزیل را بر عهده داشت. جنبش سروانها اگرچه شکست خورد، ولی بخش مهمی از آن، در روی کار آوردن حکومت کودتا در ۱۹۳۰، که ائتلافی بود میان ارتش، بورژوازی ضعیف صنعتی و لایه‌های متوسط شهری، نقش موثری داشت.

همزمان با جنبش سروانها، دارودسته‌های فاشیستی الهام گرفته از فاشیسم ایتالیا که همانند دسته‌های فاشیستی کشور همزبان خود پرتغال، نام "انتگرالیست" برخود گذارده بودند، به فعالیت پرداخته و خواهان برقراری حکومتی مشابه موسلینی در برزیل بودند. "انتگرالیستها" در سوق دادن هر چه بیشتر حکومت کودتا به راست، موثر بودند و بخشی از آنها نیز در حکومت جذب گردیدند.

جنبش کارگری قبل از ۱۹۳۰ - اولین اعتصاب مهم کارگری برزیل، در اوایل قرن بیستم، در شهرهای ساحلی بوقوع پیوست. این اعتصابات، با سرکوب شدید پلیس مواجه شد و عده‌ای از رهبران کارگری، روانه زندان یا تبعید شدند. دولت، قوانین ضد کارگری شدیدی را تصویب و بمورد اجرا گذاشت. اما سرکوب، فقط یک وجه ماجرا بود. حاصل این اعتصابات و مبارزات کارگری، تاسیس "کنفدراسیون کار برزیل " (C.O.B) بود، که در ۱۹۰۶ بوجود آمد. در این دوره از مبارزات کارگری، کارگران راه آهن و نساجی، در مرکز مبارزات قرار داشتند. (۷) از نظر سیاسی، کارگران عضو اتحادیه‌های کارگری و نیز "کنفدراسیون کار برزیل"، تحت تاثیر آنارشیسم بودند. آنها ضمن اینکه از اتحادیه‌های مستقل کارگری دفاع میکردند، از تشکیل اتحاد یاا ائتلاف با دیگر طبقات و لایه‌های اجتماعی، و یا مشارکت در فعالیتهای پارلمانی خودداری می ورزیدند. از نظر آنها، اعتصاب همگانی، تنها وسیله سقوط رژیم سرمایه داری بود، و اتحادیه مستقل کارگری، ابزاری بود که می توانست بر ویرانه‌های دولت در هم شکسته سرمایه داری، جامعه ایده آل کارگری را بنا کند. (۸)

انقلاب کبیر اکتبر، اذهان کارگران را متوجه خط مشی تازه‌ای در انقلاب کارگری کرد. از سال‌های ۱۹۲۰ به بعد، طبقه کارگر سازمان یافته‌ای در برزیل پا بعرصه گذاشت که اگرچه از نمایندگی محروم بود، ولی اهمیت و وزن قابل توجهی در سیاست پیدا کرده و خواسته‌های اجتماعی مشخصی را مطرح مینمود.

در ۱۹۲۲، حزب کمونیست برزیل، بنیان گذارده شد و به بین الملل سوم پیوست. حزب کمونیست به فعالیت شدید در اتحادیه‌های کارگری روی آورد، و میتوان گفت که به پر نفوذ‌ترین نیرو در جنبش اتحادیه‌ای تبدیل شد. لیکن اختلاف نظر انارشیستها با آن، به اختلافات و درگیری‌های درونی اتحادیه‌ها دامن زد. انارشیستها، همچنین از این نظر که کمونیستها خواهان یک حزب سازمان یافته و متمرکز بوده و از شرکت در فعالیت‌های سیاسی، ائتلاف با بورژوازی علیه زمینداران و "انقلاب دمکراتیک ملی" دفاع میکردند، با آنها به مخالفت برخاسته و نظر آنها را بمعنای پذیرش انقلاب "دو مرحله ای" و نه انقلاب مستقیم "سوسیالیستی" تلقی می نمودند. دولت برزیل، در ۱۹۲۷، حزب کمونیست را با توجه به رشد سریع آن، غیر قانونی اعلام کرد. لیکن حزب کمونیست توانست در یک پوشش توده‌ای بنام "اتحاد کارگران و دهقانان" –B O C- به فعالیت خود ادامه دهد. در ۱۹۲۸، "اتحاد کارگران و دهقانان" خود را یک حزب ملی تلقی می کرد و در انتخابات ۱۹۳۰، کارگری را بعنوان کاندیدای خود برای ریاست جمهوری، معرفی کرد. حزب کمونیست با استفاده از پوشش علنی خود، "اتحاد کارگران و دهقانان"، در ۱۹۲۹، "کنفدراسیون عمومی کار" را بوجود آورد. و طبقه کارگر با چنین ارایشی از نیروها، پا به دوره کودتا گذاشت. (۹)

کودتای ۱۹۳۰ - بعد از انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۳۰، ژتیلیو وارگاسGetilio Vargas ، کاندیدای ائتلاف انتخاباتی موسوم به "اتحاد لیبرال" که در نتیجه تقلبات زمینداران محافظه کار، در انتخابات ریاست جمهوری شکست خورده بود، در راس کودتایی مرکب از ارتش، و سیاستمداران ناراضی جنوب، به قدرت رسیده و اعلام حکومت موقت کرد. "اتحاد"، یک ائتلاف رفورمیستی از بورژوازی مخالف زمینداران سائو پالو، ارتش و لایه‌های میان شهری، برای مقابله با جنبش کارگری و دمکراتیک بود. وارگاس، بعنوان کاندیدای "اتحاد"، دم از اصلاحات و تدوین قانون کار میزد. اما طبقه کارگر و اتحادیه‌های کارگری، از حکومت وارگاس، حمایتی بعمل نیاورد و حزب کمونیست، آنرا رویه دیگری از حکومت بورژوازی نامید. ولی بطور کلی، طبقه کارگر برزیل نتوانست در حوادث سیاسی سال ۱۹۳۰ تحرک لازم را از خود نشان دهد و حتی میتوان گفت تا حدی در مقابل حوادث منفعل ماند.

حکومت وارگاس، با دو مساله مواجه بود: از یکسو، تحت فشار افسران جوانی که گرایشات ملی داشته و بر صنعتی شدن کشور پای می فشردند، باید برنامه صنعتی کردن کشور را آغاز مینمود، و از سوی دیگر، برای تقویت انباشت سرمایه جهت اجرای برنامه‌های صنعتی می بایست بر دستمزد‌های کارگران فشار بیاورد. بنابراین، طبقه کارگر می بایست سرکوب و مهار میشد. حل مشکل برنامه صنعتی کردن، در گرو حل مساله کارگری بود. وارگاس با تمام نیرو، در این حوزه متمرکز شد. او بلافاصله، به بستن اتحادیه ها، تبعید کردن رهبران کارگری، ممنوع کردن تجمعات و حمله به اعتصابات پرداخت، و در این راه از سربازان خود استفاده کرد. در ۱۹۳۱، دولت، شناسایی قانونی کلیه اتحادیه‌های کارگری را ملغی ساخت و آنها را مجبور نمود تا بار دیگر برای کسب شناسایی قانونی دولت تقاضا بدهند. این اقدام به دولت وارگاس امکان میداد که فقط آن اتحادیه هایی را برسمیت بشناسد که بی‌خطر تشخیص میداد. او همچنین قانونی را بتصویب رساند که بموجب آن، دوسوم از اعضای اتحادیه را باید کارگران متولد برزیل تشکیل میدادند. بعلاوه، رهبران مهاجر اتحادیه‌های کارگری، برای ماندن در پست خود، حداقل ده سال، در صورت داشتن تابعیت برزیل، و در غیر اینصورت، حداقل ۳۰ سال قبل از رسیدن بموقعیت رهبری، باید در برزیل سکونت می داشتند. این امر، با توجه به اینکه اکثر رهبران اتحادیه‌های کارگری، مهاجرین اروپایی بودند، دست وارگاس را در تصفیه اتحادیه‌های کارگری از رهبران آگاه و وفادار به آرمان کارگران، باز میگذاشت.

این اقدامات، حملاتی از روبرو و سرکوبی مستقیم بود که نمیتوانست نتایج بلند مدت مورد نظر را براورده سازد، و وارگاس به چیزی بیش از سرکوب مستقیم می اندیشید. او در پی آن بود که چگونه میشود با هویت قانونی دادن به تشکل‌های کارگری، آنها را از هویت طبقاتی‌شان محروم ساخته و به ابزاری در دست دولت بورژوایی تبدیل نمود؟ بعبارت دیگر او در پی آن بود که سرکوب غیر مستقیم را به شیوه اصلی سرکوب طبقه کارگر تبدیل سازد. بر این اساس، وارگاس، نخستین گام‌ها را برای ساختن تشکل هایی که جزئی از بوروکراسی حکومتی و تحت کنترل مستقیم وزارت کار بودند برداشت. او با تصویب یک سلسله قوانین، از نظر حقوقی، اتحادیه‌ها را برسمیت شناخت و موجودیت آنها را تضمین کرد، لیکن در همان حال، اهرم‌ها و وسایل کنترل دقیقی در مورد اتحادیه‌ها پیش بینی کرد. هدف این قوانین، وابسته کردن اتحادیه‌های کارگری به دولت خودکامه بورژوایی بود تا دادن قدرت و استقلال به کارگران در مقابله با کارفرمایان. از دیدگاه وارگاس و تئوریسین های کورپراتیسم برزیل که بشدت از کورپراتیسم ایتالیا در دوره موسولینی و دولت سالازر در پرتغال متاثر بودند، اتحادیه، وسیله‌ای بود برای همکاری طبقاتی، و برای اینکه اتحادیه، هویت مستقل خود را بعنوان ابزار مبارزه طبقه کارگر از دست بدهد، به زایده‌ای از دستگاه بوروکراسی دولتی تبدیل میشد. یکی از نویسندگان کورپرات در این رابطه میگوید: "سندیکا، یک شاخک صرفا بوروکراتیک است که از طریق آن، دولت، اقتدار خودکامه خود را بر تمامی بخش‌های ملت اعمال می‌کند". (۱۰) وارگاس نیز خود در ۱۹۳۱، در مقابل مجلس موسسان، به ایده استقلال در اتحادیه‌های کارگری حمله برده و میگوید: "این تصور کاذبی است که سندیکاها، تشکل هایی برای مبارزه طبقاتی هستند. آنها برای همکاری بین کار و سرمایه بوجود آمده ا‌ند ". (۱۱)   اولین وزیر کار برزیل، بعد از تصویب قانونی که تهادیه‌های کارگری را تحت کنترل دقیق دولت قرار میداد، اظهار امیدواری کرد که "قانون جدید، تضاد طبقاتی را از بین برده، و به ملت، ظرفیت اجتماعی تازه‌ای دهد که معطوف به همکاری طبقاتی است." (۱۰)

بر طبق قوانین کار، سندیکاهای کارفرمایان نیز باید بموازات سندیکاهای کارگران در هر رشته‌ای از صنعت شکل میگرفتند و سندیکاها حق نداشتند به یک حزب سیاسی وابسته باشند. از نظر کورپراتیست ها، سندیکا، یک نهاد دولتی بود و نه مستقل، و سندیکا‌های کارگران و کارفرمایان، کارگزاران تولیدی دولت بشمار می آمدند و دولت، بمثابه هم آهنگ کننده و تنظیم کننده فعالیت‌های تولیدی جامعه، باید در بین سندیکا‌های کارگران و کارفرمایان هم آهنگی و همکاری ایجاد کرده و منافع عمومی جامعه را پیش می برد. از اینرو بر طبق قانون، دولت حق داشت در تمامی امور سندیکا‌ها دخالت کند. بعلاوه، تمامی این نوع تشکل ها، از سندیکا گرفته تا کنفدراسیون ملی، باید بشیوه عمودی و مبتنی بر سلسله مراتب سازمان می یافتند. (۱۲)

بنا به نظر کورپراتیست ها، سندیکا از یک سو ٔ، شاخک دولت بوده و از سوی دیگر، نماینده فعالیت بخش‌های مختلف مردم است، که از سندیکا شروع گردیده و به دولت خاتمه می یابد و باینطریق، وحدت اندام واره (ارگانیک) بین طبقات مختلف مردم و دولت را تامین مینماید و دولت بعنوان نماینده منافع همگانی، در امور سندیکاها دخالت کرده و مانع از این می شود که طبقه ای بر منافع خود تاکید ورزیده و منافع همگانی را نادیده بگیرد. به اینطریق دولت، صلح و همکاری طبقاتی را جایگزین مبارزه طبقاتی می سازد. برای رسیدن به این هدف، دولت باید در همه امور سندیکاها مداخله کند.

دوره اول حکومت وارگاس - مجلس موسسان در ۱۹۳۴، وارگاس را رسما بریاست جمهوری برگزید. اما دوره ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۷، بروال دیگری جریان یافت وبرپایه ساختار کورپراتیست مبتنی گردید. زیرا پیوند‌های سنتی کلیسا و زمینداران، و نیز تمایلات تجدد طلبانه و عرفی وارگاس، مخالفت کلیسا را برانگیخت و او برای تحکیم وضع خود در مقابل مخالفانش ناگزیر شد که در قانون اساسی، حق تعدد و استقلال اتحادیه‌ها را بگنجاند (در حالیکه خود او در سال ۱۹۳۰ قانون تک سندیکایی را بتصویب رسانده بود). این امر، فرجه‌ای برای فعالیت نیروهای سیاسی بوجود آورد. حزب کمونیست، رهبری اعتراضات کارگری را بدست گرفت و برنامه‌های وارگاس را حیله‌ای برای از بین بردن فعالیت مستقل اتحادیه‌های کارگری نامید. در این زمان، اتحادیه‌های تحت نفوذ حزب کمونیست، در خارج از چهارچوب قانونی قرار داشتند. در ۱۹۳۵، کنگره وحدت اتحادیه‌های کارگری برگزار گردید. کنگره، اگرچه گامی بجلو در استقلال طبقه کارگر بود - ولی برغم فعال بودن فراکسیون‌های کمونیستی در درون اتحادیه ها، - به نتایج مشخصی نرسید و ایجاد جبهه کارگری توسط حزب کمونیست، تحقق نیافت.

در نیمه دوم سال ۱۹۳۵، حزب کمونیست، عمده فعالیت خود را با توجه به امکان انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۳۸، به سازمان دهی "اتحاد برای آزادی" – A.N.L.- که در واقع یک جبهه توده‌ای بود، متمرکز ساخت. برنامه آن عبارت بود از ملی کردن شرکت‌های خارجی، رفورم محدود ارضی و حق داشتن یک حکومت دمکراتیک توده ای.

"اتحاد برای آزادی" عملا نتوانست به موتور بسیج توده‌ای تبدیل شود. لیکن وارگاس آنرا خطر بالقوه‌ای برای خود تلقی میکرد و از گرایشات چپ آن نگران بود. وارگاس برای مقابله با آن، ابتدا قانون امنیت ملی را بتصویب رساند تا دست پلیس را در آزار A.N.L باز بگذارد، و کمونیستها را به درگیری زودرس تحریک کند. ارزیابی حزب کمونیست در این مقطع، این بود که وضعیت انقلابی وجود دارد و شرایط برای شورش مسلحانه و سرتاسری کردن آن آماده است. شورش مسلحانه زودرس A.N.L سرکوب گردید و به وارگاس امکان داد که کمونیستها و عناصر انقلابی و آگاه را از جنبش کارگری تصفیه کند. از آن ببعد، رهبران اتحادیه‌های کارگری، باید "گواهی مقبولیت ایدئولوژیک" از حکومت می گرفتند که به کمونیست‌ها و دیگر عناصر انقلابی، هرگز داده نمی شد.

کودتای ۱۹۳۷ و "دولت جدید" - در ۱۹۳۷، وارگاس برای جلوگیری از انتخابات ۱۹۳۸، مجددا دست به کودتا زد و از آن پس تا ۱۹۴۵، به شیوه بسیار خودکامه‌ای به حکومت خود ادامه داد. کودتای ۱۹۳۷، آغاز Stado Novo - "دولت جدید" - بود که خود، تقلیدی بود از نظام حکومتی موسولینی در ایتالیا. وارگاس بعد از کودتای ۱۹۳۷، بشدت بر استقلال سیاسی طبقه کارگر حمله برد و با الهام از ساخت‌های کورپرات ایتالیای فاشیست و قوانین کار تار عنکبوتی آن، تشکل‌های کارگری را در حصار تنگ و کنترل دقیق دولتی قرار داد، و در ۱۹۴۳ با تصویب قوانین موسوم به "قوانین تحکیم کار"، بر کنترل خود بر اتحادیه‌ها شدت بخشید. درست در این دوره بود که ساخت کورپرات به طبقه کارگر برزیل تحمیل گردید و بیش از چهل سال نگهداشته شد. از آنجا که وجود این ساخت‌ها در جلوگیری از سازمان یابی مستقل طبقه کارگر نقش مهمی داشته ا‌ند، در زیر با اندکی تفصیل بدان می پردازیم.

ساخت کورپراتیو و مداخله دولت - وارگاس با برسمیت شناختن قانونی حق تشکل اتحادیه‌ای (سندیکا)، حق مداخله در کلیه امور سندیکا، از طریق وزارت کار را، نیز در زومره قوانین کار گنجاند. گنجاندن حق مداخله وزارت کار در امور سندیکا، در واقع نفی جوهر اتحادیه، بعنوان تشکل مستقل فروشندگان نیروی کار در برابر کارفرمایان بود، اینک اتحادیه تشکلی بود برای بی‌تشکل کردن کارگران.

در مجموع، سه نهاد مهم کورپرات روابط طبقه کارگر را با دولت تنظیم مینمود: سندیکا، دادگاه‌های کار و سیستم بیمه‌های اجتماعی، که در زیر باختصار به آن اشاره می‌کنیم.

الف - سندیکا - برای اینکه سندیکا بتواند به فعالیت بپردازد، باید از طرف دولت، قانونا برسمیت شناخته شود. برای تشکیل سندیکا، حد نصاب معینی از افراد لازم است تا تقاضای تشکیل سندیکا، جنبه قانونی پیدا کند. اعضای سندیکا، باید سن معینی داشته و در همان شرکت یا شرکت‌های وابسته، مشغول کار باشند. برای این منظور، قانون کار، رده بندیهای شغلی دقیقی را تعریف کرده است که هر یک از آنها مقررات ویژه‌ای دارند. انواع و اقسام مقررات رنگارنگ و بوروکراتیک، تشکیل سندیکا را با مشکلات جدی روبرو می سازد و سندیکا تا وقتی که از طرف دولت، قانونا برسمیت شناخته نشده است، نمیتواند از یک خط مشی سیاسی پیروی کرده و به فعالیت سیاسی بپردازد، یا به اصطلاح "ایدئولوژی خارجی (که معمولا به مارکسیسم گفته میشود) داشته و یا عضو سازمان‌های بین المللی بوده و یا از آنها کمک مالی بگیرد. فعالیت سندیکا، فقط در فعالیت‌های رفاهی خلاصه می شود. ممکن است انواع مسایل فرضی و خیالی، مانع از برسمیت شناخته شدن سندیکا گردد، یا شناسایی قانونی آن از طرف دولت چندین سال طول بکشد. در طول این مدت، سندیکای مذکور نمیتواند نمایندگان خود را به دولت یا هیات کارفرمایان معرفی کند و چون هنوز "غیر قانونی" است، دست پلیس برای سرکوب آن کاملا باز است. دولت میتواند حتی، سندیکای برسمیت شناخته شده را در هر لحظه‌ای منحل کرده و مانع از فعالیت آن شود. سندیکا بعد از اینکه قانونا برسمیت شناخته شد، باید آئین نامه داخلی خود را تنظیم و در اختیار دولت قرار دهد، زیرا آئین نامه داخلی اتحادیه نیز باید مورد تصویب دولت قرار گیرد. بعد از آن، سندیکا باید نام کلیه اعضا، رهبران، و ملیت رهبران، و صورت جلسه انتخابات درونی برای رهبری رابه دولت تسلیم کند. همچنین، سندیکا باید کلیه صورت حساب مخارج خود را به دولت نشان دهد. حتی ایجاد صندوق‌های بازنشستگی، بدون تایید و نظارت دولت، غیر ممکن است.

یکی از حوزه‌های دخالت دولت در سندیکا، دخالت آن در جریانات داخلی سندیکا می باشد. مقررات دست و پاگیری در مورد عضویت، رهبری، جلسات، و امور داخلی سندیکا وجود دارد. پیش بینی‌های دقیق و مفصل بر انتخاب و فعالیت کارکنان و رهبران اتحادیه حکومت می کند. دولت نه فقط بر انتخابات داخلی نظارت کامل دارد، بلکه ممکن است رهبری انتخاب شده توسط کارگران را مورد تائید قرار ندهد و یا فرد معینی را از طرف خود، بعنوان ناظر رسمی دولت، در سندیکا قرار دهد که عملا قدرت رهبری سندیکا را به اثر می سازد. امور مالی داخلی سندیکا را نیز دولت دقیقا تحت کنترل قرار می دهد: نظیر تنظیم حق عضویت، و اینکه چه کسانی آنرا جمع آوری کرده و در کجا نگهداری میشود. بازرسان وزارت کار، هر لحظه میتوانند، دفتر‌ها را بررسی کرده و فهرست درامد و مخارج سندیکا را بخواهند. (۱۳)

قوانین کار ۱۹۳۷، سه سطح از تشکل‌های کارگری را پیش بینی می کند که بطور عمودی و بر اساس سلسله مراتب، سازمان دهی میشود: سندیکا، که معمولا یک یا چند حوزه شهرداری (Monilipios) را دربر می گیرد. فدراسیون، که در سطح ایالتی است، و کنفدراسیون، که در سطح ملی فعالیت می کند. سندیکا در محل کار، به شکایات، خواسته‌های اقتصادی و خدمات رفاهی رسیدگی می کند، حال آنکه فدراسیون، کنفدراسیون و رهبران آنها، با مقامات وزارت کار ارتباط سازمانی داشته و مضمون کارشان اساسا خصلت اداری و دولتی دارد.

در آئین نامه سندیکا باید تاکید شود که "این مجمع، بعنوان یک ارگان همکاری با مقامات دولتی و دیگر مجامع مربوط به آن فعالیت کرده و هدف آن استحکام همبستگی اجتماعی، و تبعیت منافع اقتصادی یا شغلی، از منافع ملی خواهد بود   ". دولت میتواند در صورت لزوم، حساب بانکی سندیکاها را مسدود کند (در صورت بروز اعتصاب، بانک برزیل، بلافاصله حساب سندیکا را مسدود می کند تا از آن در کمک به اعتصاب استفاده نشود.)

سندیکای واحد - در یک محل، برای یک حرفه، بیشتر از یک سندیکا نمیتواند وجود داشته باشد. بمحض اینکه در یک شهر، یک سندیکا، برای حرفه معینی بوجود آمد، و برسمیت شناخته شد، دیگر کسی حق تاسیس سندیکای دیگری را نخواهد داشت .ساخت تشکیلاتی سندیکاهای کارفرمایان نیز، بموازات همین سندیکا‌های کارگری بوده و آن نیز وابسته وزارت کار است. وزارت کار تصمیم می‌گیرد که کدام حرفه‌ای به کدام سندیکای جدیدی وابسته گردد. ایجاد ساخت‌های موازی کارفرمایان با سندیکاهای کارگری، در دوره پوپولیسم امکان میداد که سیاست همکاری طبقاتی، راحت تر پیش برده شود.

پایه جغرافیایی سندیکا - نمایندگی سندیکایی، بر اساس تقسیم بندی جغرافیایی انجام می‌گیرد. این نمایندگی میتواند شهرداری )یا بخش)، شهر، ایالت، گروهی از ایالات، و در حالات استثنایی، کشور را دربرگیرد. پایه جغرافیایی فدراسیون ها، ایالت است. لازم است که ۵ سندیکا از یک حرفه، بهم بپیوندند تا فدراسیون بوجود آید. در حالت استثنایی ، وزیر کار میتواند اجازه تاسیس فدراسیون هایی را بدهد که منطقه جغرافیایی نمایندگی آن، بیشتر از یک ایالت است. فقط رئیس جمهور حق دارد که اجازه فعالیت کنفدراسیون‌ها برای یک حرفه واحد را بدهد .هر سندیکا، ۳ نماینده به فدراسیون خود می فرستاد و هر فدراسیون، ۴ نماینده به کنفدراسیون مربوط به خود. هر سازمانی، تعداد نمایندگی آن هر قدر باشد، فقط یک رای دارد.

وظایف اساسی فدراسیون‌ها عبارتند از:

- نمایندگی منافع سندیکاهای وابسته، و همکاری با حکومت و کارفرمایان.

-جمع آوری سهم مالیاتی خود از سندیکا، و استفاده از آن بر طبق توصیه‌های شورای نمایندگان و مطابق با ضوابط تعیین شده از طرف وزارت کار.

   -تهیه فهرستی از نمایندگان خود، که رئیس جمهور، از بین آنان، اعضای دادگاه‌های منطقه‌ای کار را انتخاب می کند.

- بستن قرردادهای جمعی با کمک دادگاه کار، و یا حتی بدون آن، در صورت فقدان سندیکا در یک منطقه، یا برای حرفه‌ای معین. این سازمان دهی عمودی بوده و قوانین کار برزیل، اجازه سازمان دهی افقی بین حرفه‌های مختلف را نمی دهد.

مالیات سندیکا - هر کارگر برزیلی، باید سالی یک روز از دستمزد خود را، چه عضو سندیکا باشد و چه نباشد، به سندیکا بپردازد. (۱۴) این مالیات از دستمزد او در کارخانه کم میشود و در اختیار بانک برزیل قرار می‌گیرد. سپس وزیر کار، آنرا در اختیار سندیکاها قرار می دهد. ظاهرا این مالیات باید بمصرف کمک‌های اجتماعی، اداره کلوب‌های تفریحات و موسسات آسایشی کارگران بکار گرفته شود. اما در واقع بعنوان یک رشوه و یک اهرم سیاسی فاسد کننده برای مطیع ساختن رهبران سندیکایی که با کارفرمایان و وزارت کار، همکاری مینمایند، مورد استفاده قرار می‌گیرد. این امر از یک سؤ، سندیکا را به آلت دست بوروکراتیک کارفرمایان تبدیل می‌کند، و از سوی دیگر، کارگران را از داشتن یک منبع مالی در اختیار خود و برای فعالیت در واحد کارخانه و در مواقع اعتصاب، محروم می سازد.

ب - دادگاه کار - نقش اصلی دادگاه کار، داوری بین سندیکاها و کارفرمایان است، و سالی یکبار، برای تعیین دستمزدها تشکیل می گردد که در آن، نهاد‌های مربوط به کارفرمایان، با نمایندگان سندیکایی، با حضور نماینده‌ای از طرف دولت، به مذاکره می پردازند. اعضای این دادگاه را رئیس جمهور تعیین می‌کند، و ابزاری است در دست دولت و کارفرمایان. در صورت بروز اختلاف، باید به داوری وزارت کار متوسل شد، و تصمیمات آن نیز بر اساس بخشنامه‌های دولتی انجام می گیرد. (۱۵) و باز طبق ماده ۸، تاکید گردیده که حل اختلافات در دادگاه کار، "همواره باید به چنان روشی انجام گیرد که منافع طبقاتی یا فردی، بر منافع عمومی، مقدم شمرده نشود".

ج - بیمه‌های اجتماعی - سیستم بیمه‌های اجتماعی در برزیل، یکی از تکیه گاه‌های مهم کورپراتیسم می باشد. در "قوانین تحکیم کار"، ضوابط مربوط به بیمه‌های اجتماعی، فقط بطور خلاصه مورد اشاره قرار گرفته بود، ولی بعدا، بصورت لایحه قانونی مجزایی، بتصویب رسید. هدف طراحان آن این بود که با تکیه بر اقدامات رفاهی و توزیع "عادلانه" آن، همبستگی اجتماعی و همکاری طبقاتی را در جامعه تامین نمایند.

هزینه‌های آنرا می بایست کارگران، کارفرمایان و دولت، هر یک با مقدار سهم مساوی پرداخت کنند. ولی کارفرمایان عملا تا کودتای ۶۴ چیزی نپرداختند و دولت فقط مقدار ناچیزی از سهم تعیین شده خود را می پرداخت. بیمه‌های اجتماعی را شاید بتوان یکی از عظیم‌ترین دستگاه‌های بوروکراسی در برزیل نامید. بودجه آن بجز ایالت سائوپالو، از بودجه هر ایالت دیگری بیشتر است و هزاران نفر را در استخدام خود دارد و در سال‌های ۷۰، متجاوز از ۷ میلیون نفر را در تحت پوشش خود داشت. این دستگاه عریض و طویل، همواره بعنوان یک وسیله رشوه و سیاست‌های ضد کارگری رژیم بکار گرفته میشد. در حکومت پوپولیستی گولارت، وزیر کار او بنام آلمینو آلفونسو، که گرایشات سوسیالیستی داشت، اصلاحاتی در سیستم انتخاب روسای بیمه‌های اجتماعی انجام داد و مواضع چپ‌ها را در آنجا تقویت نمود. لیکن بعد از کودتای ۱۹۶۴، که دولت گولارت سرنگون شد، نظامیان از یکسو کارفرمایان را مجبور به پرداخت سهم خود به آن کردند تأ دامنه بیمه‌ها را گسترش دهند، و از سوی دیگر، با تصویب قوانینی، امکان دستیابی و نفوذ چپ‌ها را مسدود ساختند. سابقا، ساخت بیمه‌های اجتماعی، بموازات ساخت سندیکاها بود و هر حرفه‌ای برای خود بیمه‌های اجتماعی جداگانه‌ای داشت. حکومت کودتا، در وهله نخست، روش انتخابی بودن روسا را از بین برد، و بعد همه آنها را در یک ساخت واحد ادغام کرد. اکنون روسای آن فقط از طرف دولت برگمارده میشوند.

وارگاس، بموازات ایجاد این ساخت کورپرات - که هرگز طبقه کارگر، خود خواسته بدان جذب نشد، بلکه همیشه بشیوه بوروکراتیک و از طرف دستگاه حکومتی به وی تحمیل می گردید - ضوابط و قوانین مرسوم در دیگر کشورهای سرمایه داری، نظیر قانون ۸ ساعت کار در روز، استراحت روزهای یکشنبه، مرخصی با حقوق، حداقل دستمزد، خسارت قطع عضو، خدمات درمانی و سیستم بیمه‌های اجتماعی، صندوق‌های بازنشستگی و قرضه ها، مسکن و غذای ارزان در کارخانه را بمورد اجرا گذاشت. ولی دستمزدهای واقعی کارگران، در دوره وارگاس نه فقط افزایشی نداشت، بلکه سیر نزولی پیدا کرد. چرا که افزایش دستمزدها، همواره از نرخ تورم پایین تر بود.

دورۀ جنگ جهانی دوم – تا جنگ جهانی دوم، وارگاس برنامۀ صنعتی کردن کشور را با تأکید بر دستمزدهای پائین، و حذف کمونیستها و عناصر آگاه از تشکل های بوروکراتیک کارگری، با موفقیت پیش برده بود. در دورۀ جنگ جهانی دوّم دخالت چند عامل بر زندگی اجتماعی، ودر نتیجه، بروی فعالیّتهای کارگری در برزیل اثر گذاشت. دولت آمریکا، برای اینکه وارگاس بطرف آلمان هیتلری کشانده نشود، در توسعۀ صنایع فولاد برزیل، به آن کشور کمک نمود. ودر مقابل، به خرید لاستیک، قهوه و آهن برزیل، نیاز بیشتری پیدا کرد، که به نوبه خود به رشد صنعتی برزیل، شتاب بیشتری داد[4]، این امر، درداخل کشور، موجب دوری وارگاس از "انتگرالیستها" شد ودر صحنۀ بین المللی به همکاریهای هر چه بیشتر نظامی بین برزیل و آمریکا انجامید، و برزیل، برای جنگ علیه هیتلر و موسولینی، سربازان خود را روانۀ میدان های جنگ اروپا کرد. وارد شدن برزیل در جنگ به نفع متفقین، در موضع گیریهای حزب کمونیست اثر گذاشت وآنرا بطرف همسوئی با وارگاس سوق داد.

دورۀ جنگ، در عین حال، بر تورم مزمن برزیل، شتاب بیشتری بخشید ودر بسیاری از جاها ناآرامی های کارگری آغاز گردید که سرانجام به انفجاری از موج اعتصابات منتهی شد. وارگاس نتوانست در مقابل عتصاب کارگران بارانداز، رانندگان اتوبوس منطقۀ ریو، کارگران فلز کار سائوپالو و کارکنان بانک در سرتاسر کشور در ۱۹۴۴، به اقدامی دست زند و گروههای مخالف، خواهان بازگشت به دموکراسی شدند. پاسخ وارگاس، افزایش دستمزدها، شل کردن کنترل بر سندیکاهای کارگری، عفو عمومی و آزادی حزب کمونیست بود. هدف وارگاس از این اقدام این بود که از کمونیستها بعنوان یک وسیلۀ بسیج کارگران بنفع خود استفاده کند، که بنوبۀ خود، سؤظن بیشتر نظامیان؛ یعنی مهم ترین تکیه گاه وارگاس را برانگیخت. کمونیستها به حمایت از وارگاس برخاستند، ولی برای محکم تر کردن پایگاه خود و آزادی سندیکاهای کارگران نیز فعالیت کردند. آنان، "جنبش متحد کارگری" – را بوجود آوردند که خواهان یک کنفدراسیون ملی کارگری و آزادی سندیکاها بود. (۱۶)

نارضائی از وارگاس در میان سربازانی که در اروپا علیه فاشیسم جنگیده بودند، شکست آلمان نازی و ایتالیای فاشیست، "دولت جدید" وارگاس را نیز بی حیثیت کرد. در سال ۱۹۴۵ ، نارضائی از وارگاس در میان توده مردم، ارتش، و سایر مخالفان او دامنۀ و سیعی پیدا کرد. وارگاس با پیش بینی احتمال برکناری خود، با ایجاد "حزب کارگران برزیل" برای کارگران، توسط کارمندان وزارت کار و صدور دستورالعمل به رؤسای سیاسی ایالت های مختلف، مبنی بر جمع کردن زمینداران محلی در یک حزب محافظه کار بنام "حزب سوسیال دموکراتیک" زمینه های بازگشت آتی خود را بقدرت آماده کرد. سر انجام نظامیان با کودتای خود در ۱۹۴۵ ، او را از کار برکنار کردند و دورۀ کوتاهی از دموکراسی ضعیف در برزیل برقرار گردید.

حکومت ژنرال اوریکو دورتا، تمام قوانین ضد کارگری وارگاس را در مورد کنترل اتحادیه ها، همچنان حفظ کرد و در موارد زیادی به مداخلۀ مستقیم در امور اتحادیه ای پرداخت. در ۱۹۴۷ ، با گسترش نا آرامی های کارگری و بالا رفتن نفوذ و حیثیت حزب کمونیست، ژنرال دورتا، حزب کمونیست را غیر قانونی اعلام کرده و به سرکوب آنها روی آورد. و این حزب که از ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۷ عمدتا برای کسب آراء بیشتر در انتخابات تلاش کرده بود تا سازماندهی انقلابی طبقۀ کارگر با محروم شدن از فعالیت قانونی ضربه شدیدی خورد و در نتیجه، نفوذ "حزب کارگران برزیل" وارگاس گسترش یافت.

دورۀ دوم حکومت وارگاس – تورم و سرکوب و عدم افزایش دستمزدها، تنها حاصل دورۀ ژنرال دورتا بود. با نزدیک شدن انتخابات انتخابات ۱۹۵۰ ، وارگاس از فضای موجود نهایت بهره برداری را بعمل آورد. آز آنجا که برکناری وارگاس در ۱۹۴۵، بعد از شل کردن کنترل دولتی بر سندیکاها و آزاد ساختن کمونیستها و کارگران مبارز عضو سندیکاها از زندان انجام گرفته بود، این توهم بوجود آمده بود که گویا برکناری او، بدلیل "دوستی" و نزدیکی با طبقۀ کارگر بوده است و وارگاس تعمدا به این توهم دامن می زد و در سخنرانی های خود می گفت که پیروزی او یعنی رشد صنعت و رفاه کارگران، با اینهمه او در دورۀ دوم حکومتش نیز به سیاست های پیشین خود وفادار ماند و تلاش کرد از استقلال طبقۀ کارگر جلوگیری کند. لیکن ساخت کورپرات، کاملا شکاف برداشته بود و وارگاس تمی توانست به شیوۀ سابق کورپراتیسم را نگهدارد. به مرور بخش های مهی از طبقۀ کارگر، مستقلا بسیج شدند. در ۱۹۵۳ ، پنج سندیکای مهم سائوپالو، که بموازات سندیکاهای رسمی بوجود آمده بود، توانست یک اعتصاب همگانی را هم آهنگ ساخته و امتیازات مهمی بدست آورد که در ارتقا روحیه مبارزاتی کارگران و نشان دادن ارزش حرکت مستقل کارگری، تاثیر داشت. یکسال پیش از آن، یعنی در ۱۹۵۲ ، کارگران توانسته بودند با مبارزات خود، کنترل دولتی بر امور داخلی سندیکاها را سست کنند. وزارت کار، در مقابل سعی کرد که در مقابل این کاهش کنترل در پائین، بر کنترل خود بر فدراسیون ها و کنفدراسیون ها، شدت بیشتری بخشیده و راه نفوذ کارگران به سطوح رهبری را ببندد.

در سال ۱۹۵۴ برای دومین بار علیه وارگاس کودتا شد. بر خلاف تصور همه که می پنداشتند او با بسیج کارگران به مقابله با کودتا برخواهد خاست، وارگاس ترجیح داد که با خودکشی به زندگی خود پایان دهد زیرا از آن می ترسید که بسیج کارگران، به شکل گیری ارادۀ مستقل طبقۀ کارگر بیانجامد و این چیزی بود که او در تمام عمرش برعلیه آن مبارزه کرده بود.

سندیکاهای موازی – از ۱۹۴۶ به بعد، مبارزین قدیمی سندیکائی، سعی کردند با پی افکندن ساخت هائی تازه، خود را از چنگ سندیکاهای کورپورات تحت کنترل دولت، رها سازند، و بموازات آنها، دستگاه رهبری مستقل خود را بوجود آورند. این تصمیم در کنگرۀ سندیکایی کارگران برزیل در ریودوژانیرو در ۱۹۴۷ گرفته شد. بعد از ۱۹۵۰، بارها تلاش بعمل آمد تا در سطح منطقه ای و ما بین مناطق، رهبری موازی با د ستگاه رهبری سندیکاهای رسمی بوجود آید. در بین تشکل هائی که در آن هنگام پا گرفت، "قرارداد اتحاد سندیکائی" از همه مهمتر بود و توانست بمدت ۵ سال، مبارزات سیاسی و سندیکائی کارگران را، بویژه در سائوپالو، رهبری کند. "قرارداد اتحاد سندیکائی" که در جریان اعتصابات سائوپالو در ۱۹۵۳ بوجود آمده بود، در مجمع عمومی خود، عناصر مبارز، بویژه کمونیستها را به رهبری خود انتخاب کند. در ۱۹۵۸، " کمیسیون دائمی سازمان های سندیکائی" - CPO - در ریودوژانیرو و بر اساس همان الگوی " قرار داد... " تأسیس گردید. در ۱۹۶۰، بدنبال اعتصاب کارگران حمل و نقل راه آهن، "قرارداد اتحاد و عمل" بنیان گذارده شد. در ۱۹۶۰، بدنبال یک اعتصاب سیاسی در سطح کشور، "قرارداد اتحاد و عمل" با کمیسیون دائمی سازمان های سندیکائی "ادغام گردیده" و "فرماندهی عمومی کارگران" – C.G.T – را بوجود آوردند. C.G.T در دوره چهار ساله ۱۹۶۰-۶۴، یکی از مهمترین وزنه ها در زندگی سیاسی و جنبش کارگری برزیل بود. C.G.T تلاش نمود طبقۀ کارگر را بطرف وحدت سوق دهد، کنترل دولتی سندیکاها برداشته شود، بی آنکه گامهائی جدی در دگرگون ساختن ساخت کورپورات و قوانین کار دست و پا گیر بردارد.

در اعتصابات سیاسی سال‌های ۱۹۶۲-۶۴ ، C.G.T رهبری این اعتصابات را بر عهده داشت و چنان وزنی در جامعه پیدا کرد که رهبران سندیکاها دچار این توهم شدند که گویا این سندیکاهای کارگری است که در صحنه سیاسی کشور میدان دار است. لیکن C.G.T هرگز، حتی در اوج قدرت خود، قانونا برسمیت شناخته نشد. ساخت کورپورات اگر چه عملا در نتیجه فشار توده ای کارگران وجود نداشت، ولی در لابلای کتابهای قانون باقی ماند . حکومت کودتای ۱۹۶۴، بنام پیروی از قانون، آنرا مبنای سیاستهای ضد کارگری خود قرار داد.

مختصات کورپراتیسم دورۀ اورگاس و چنبش کارگری در آن دوره را میتوان چنین خلاصه نمود:

ساخت کورپرات، چهارچوبی بود مبنی بر قوانین، که بشیوه ای بوروکراتیک و از بالا، یک ائتلاف اجباری با بورژوازی را به طبقۀ کارگر تحمیل کرد و برای مدتی قابل توجه، ارادۀ ایستادن طبقۀ کارگر درمقابل بورژوازی را سرکوب نمود. این سرکوب، همیشه با حمله از روبرو متکی به سرنیزه نبود، بلکه عمدتا به ا تکاء نهادهائی که سازماندهندۀ سازش طبقاتی بودند و ارادۀ مستقل طبقۀ کارگر را سلب می کردند، صورت می گرفت. وضع طبقۀ کارگر در این چهارچوب، از نظر رفاهی نه فقط بهتر نشد، بلکه دستمزدهای واقعی، بمقدار زیادی پائین آمدند. آنچه دولت وارگاس رفاه می نامید، پذیرش پاره ای از حقوق شناخته شدۀ طبقۀ کارگر در جوامع جدید، نظیر ۸ ساعت کار در روز، مرخصی سالانه، استراحت در روزهای یکشنبه و برخی خدمات بود. در حقیقت دولت خود را برای طبقۀ کارگر، تشکل سندیکائی بوجود می آورد تا خود طبقۀ کارگر را از حق تشکل مستقل محروم سازد. حق تشکل سندیکائی را در قانون برسمیت شناخت، ولی بنحوی برسمیت شناخت که طبقۀ کارگر را تحت قیمومت دولت بورژوائی ودر جهت اهداف آن قرار دهد. طبقۀ کارگر، هروقت فرصتی بدست آورد، علیه ساخت کورپورات بمبارزه برخاست و سعی نمود تشکل های مستقل خود را بوجود آورد. لیکن فرصت های مهمی را نیز سوزاند.

در دیوار تشکل های کورپورات (سازش طبقاتی)، فقط هنگامی شکاف افتاد که طبقۀ کارگر از پائین فشار آورد و خود به حرکت مستقل، نظیر اعتصاب و ایجاد ساخت های موازی روی آورد. این نوع سازماندهی، در واقع یک نوع تشکل "رقیب" بود، و اگر چه حریف را به عقب می راند، و از این نظر گامی بود به جلو، ولی طبقۀ کارگر را در کارخانه هاو بصورت ارگانیک سازماندهی نمی کرد. پیشتر گفتیم که سندیکاهای کورپراتیو برزیل، بر پایۀ جغرافیائی استوار بودند. تشکل های موازی، در واقع ناخواسته، پایه های خود را بر همان اساس می ریخت و نه سازماندهی کارگران در کارخانه. از اینرو، تشکل های مستقل طبقۀ کارگر، هرگز از حالت بسیجی فراتر نرفت. حتی در اوج قدرت C.G.T در دورۀ ریاست جمهوری گولارت، بین پایه و رهبری جنبش کارگری هیچگونه پیوند ارگانیک وجود نداشت و بهمین جهت، با اولین ضربۀ دولت کودتا بررأس جنبش، پایۀ کارگری نتوانست عکس العملی نشان دهد، و عملا فلج گردید. چرا که ارادۀ مستقل طبقه، بشیوۀ ارگانیک، ودر مقابل سرمایه داران، سازماندهی نشده بود.

کودتای ۱۹۶۴ به بعد، لحظۀ کشف حقیقت و وقوف بر ضعف های درونی بود. جنبش اتحادیه ای طبقۀ کارگر، از آن به بعد، گامهای کوچک و آهسته ای در سطح کارخانه ها برداشت، یا شکیبائی به سازماندهی کارگران در کارخانه ها روی آورد ودر سالهای حکومت نظامیان (۱۹۶۴-۸۴) در مبارزه با یکی از خشن ترین رژیمهای دیکتاتوری برزیل آبدیده شد و درعقب راندن چکمه پوشان نقش مهمی ایفا کرد.

 

ب - پوپولیسم و جنبش کارگری در آرژانتین : پرونیسم

 

در ۱۹۴۳ ، پرسابقه ترین و نیرومندترین جنبش کارگری آمریکای لاتین، در فاصله‌ای نسبتاً کوتاه درهم شکسته شد. این شکست نتیجۀ اعمال صرف قهر نبود، بلکه سازمان یابی طبقۀ کارگر و در شیوۀ این سازمان یابی، شکست او نیز نطفه بست.

طبقۀ کارگری که در دهه های متوالی، در برابر انواع سرکوبهای طبقات حاکم ایستادگی کرده و در مجموع از منافع مستقل خود بدفاع برخاسته بود، طبقۀ کارگری که بنا به آرمان خواهی انترناسیونالیستی خود، در ۱۹۵۰ از جنبش کارگری روسیه حمایت کرده بود ، در یک تب هیجانی به پوپولیسم روی آورد، احساسات کورپراتی پیدا کرد، بدفاع از ایدئولوژی ناسیونالیستی پرداخت، و ناگهان در یک پیوند وهم آلود با بخشی از بورژوازی حاکم، هویت خود را گم کرد و نام دیگران را بر زبان آورد. پرونیسم، بیان این تباهی و شکست بود.

پرونیسم، نه تقدیری گریزناپذیر بلکه کیفر بی اعتنائی جنبش انقلابی به سازماندهی صدها هزار کارگری بود که در نتیجۀ تحول صنعتی، از زمین کنده شده و بدرون صنعت جدید و حاشیۀ شهرها پرتاب گردیده بودند. آن نیروهای کارگری که در آرژانتین، به وسیله‌ای برای سازش طبقاتی تبدیل شدند، در روسیه، در نتیجۀ سیاستهای انقلابی و قدرت سازماندهی حزب بلشویک بر گرد پرولتاریای صنعتی سازمان یافته حلقه زده و انقلاب اکتبر را به پیروزی رسانده بودند.

لازم است، بستر تاریخی ویژه ای که پرونیسم را بوجود آورد، یعنی مختصات اقتصادی کشور آرژانتین در آن دوره، ساخت طبقات حاکم، و نیز ساخت و سنن مبارزاتی طبقه کارگر، و رابطۀ متقابل این‌ها با همدیگر را مورد توجه قرار دهیم.

ساخت اقتصادی و طبقۀ حاکم – از اوایل قرن بیستم تا آغاز جنگ جهانی دوّم، در آرژانتین، قدرت دولتی زیر نفوذ مسلط بورژوازی زمین دار بود و در پیوند نزدیک با امپریالیسم انگلیس و بازار جهانی سرمایه داری قرار داشت.( ۱۷) در آستانۀ بحران جهانی سرمایه داری، بخش کشاورزی بر صنعت تفوق کامل داشت و درصد بالائی از درآمد ملّی و نیز ارز خارجی کشور، از صادرات کشاورزی تأمین می شد.

بحران جهانی، بشدّت بر امکانات وارداتی اثر گذاشت و توانائی وارداتی کشور را کاهش داد. برای ترمیم کاهش واردات و تأمین کالاهای مورد نیاز، دولت، برنامۀ صنعتی کردن و تولید کالاهای جانشین را آغازنمود. فرآیند صنعتی کردن کشور در این مرحله، از حمایت بورژوازی زمیندار نیز برخوردار بود، که دیگر توان وارد کردن آنها را نداشت، پاسخ میداد. بخش صنعتی اقتصاد، بسرعت گسترش پیدا کرد و در اوایل دهۀ ۱۹۴۰ ، وزن آن در ساخت اقتصاد ملّی، بالا رفته و بر کشاورزی پیشی گرفت. تعداد مؤسسات صنعتی از ۳۷۳۶۲ در ۱۹۳۵ به ۵۲۴۴۵ در ۱۹۴۱ رسید. غالب این موسسات، هنوز کارگاههای نسبتاً کوچکی بودند که با سرمایۀ ملّی اداره می شدند. در نتیجه، سهم واردات در تهیۀ کالاهای صنعتی، از ۵۲.۹ در ۱۹۲۹ به ۳۴.۹ در ۱۹۳۸ کاهش یافت، و این سیر نزولی، در سالهای بعد نیز همچنان ادامه پیدا کرد. ولی بورژوازی صنعتی، برخلاف افزایش وزن خود در اقتصاد، نقش مهمی در سیاست کشور نداشت. ۶۰ درصد کارفرمایان کارخانه ها، افراد خارجی بوده و بهمین دلیل، از حق رأی برخوردار نبودند. این بخش از بورژوازی، در دهۀ ۱۹۳۰ ، سریعاً رشد کرد و وزن آن در اقتصاد کشور، بسرعت بالا رفت، بی‌آنکه تشکل طبقاتی و سیاسی ملازم با این تحوّل را بوجود آورده باشد یا فرصت لازم برای صراحت دادن به خواسته‌های خود را بیابد.

حمایت دولت از گسترش صنایع داخلی در دورۀ جنگ جهانی دوّم، موجب ثروتمند شدن لایه هائی از بورژوازی صنعتی و تجاری، که با بازار داخلی مرتبط بودند، گردید، بی‌آنکه بورژوازی زمیندار نیز در این میان سهمی ببرد. این امر به نارضائی بورژوازی زمیندار و نیز اختلاف در ادامۀ سیاست‌های حمایتی از برنامۀ توسعۀ صنعتی انجامید. سیاستمداران محافظه کار – لیبرال دیگر جسارت لازم برای حمایت از صنعت را نداشتند.( ۱۸) و باین ترتیب بود که میان دو بخش بورژوازی شکاف گسترش یافت و به رویاروئی بورژوازی صنعتی با بورژوازی زمیندار منتهی گردید. و بورژوازی صنعتی، در تعقیب منافع خود، به ائتلاف مخاطره آمیزی که پرون توصیه می کرد، تن درداد. بنا بر این در آستانۀ کودتای ۱۹۴۳ ، بورژوازی، بدلیل تعارضات درونی خود، فاقد همبستگی بود.

تحوّل در ترکیب جمعیت – تحوّل صنعتی، با دگرگونی در ترکیب جمعیت نیز توأم بود. تعداد کارگران صنعتی افزایش یافت و در نتیجۀ گسترش بخش خدمات، مهاجرت از روستاها به شهرها دامنۀ بسیار وسیعی پیدا کرد. در فاصلۀ ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۳ ، سالانه ۷۲ هزار نفر از مناطق مختلف کشور به بوئنس آیرس بزرگ مهاجرت می‌کردند و در حومۀ شهر و اطراف محلّات فقرنشین، سکونت می گزیدند. اگر در مهاجرت های قبلی به بوئنس آیرس و بطور کلّی به آرژانتین، که مبدأ اروپائی داشت، کارگران مهاجر،( ۱۹) موج تازه که با شتابی سیل آسا از روستا به شهر می آمد، با تفکری پدرسالارانه و روستائی، نه تنها فاقد تجربه و سنّت مبارزاتی و تفکّرکارگری بود، بلکه به آسانی در اتحادیه های کارگری جذب نمی گردید و در خارج از ساخت های موجود تشکل های کارگری باقی می ماند. فقط بخشی از این مهاجرین در صنعت جدید جذب می شدند، ولی قسمت اعظم آن‌ها در حاشیۀ شهرها حلقه می زدند. (۲۰) وزن این‌ها از دهۀ ۱۹۳۰ به بعد، در مقایسه با پرولتاریای قدیمی، بشدت افزایش یافت، و اینان در بقدرت رسیدن پرون نقش اساسی داشتند. هجوم از روستا به شهر و فراخ تر شدن دایرۀ حاشیۀ شهر، با توجه به یکپارچه نبودن پرولتاریای شهری و فقدان انسجام تشکیلاتی آن، پرولتاریای آرژانتین را در محاصرۀ تازه واردین قرار داد و توان تحرّک را از او سلب کرد. پاسخی که پرون به نحوۀ صنعتی شدن کشور می‌داد و کشف قدرت کارگران، و ظرفیّت انفجاری تازه واردین، او را به مهمترین چهره در تاریخ سیاسی آرژانتین تبدیل نمود. شقاق در میان طبقۀ حاکم و تشتت در میان پرولتاریا، عواملی بودند که استفاده از اهرم تازه واردین را برای پرون آسانتر ساخت و او توانست یک ائتلاف متداخل طبقاتی، بین بخشی از بورژوازی و بخش مهمی از کارگران که فاقد سنّت های مبارزاتی بودند، سازمان دهد. پرونیسم بیان این ائتلاف بود که ارادۀ مستقل طبقاتی و آگاهی طبقاتی را از پرولتاریا سلب میکرد و ایدئولوژی و سیاست پرولتری را با ناسیونالیسم و ایدئولوژی بورژوائی جایگزین می ساخت.

تشکّل های اتحادیه ای در دورۀ قبل از پرون- نخستین تشکّل های اتحادیه ای در آمریکای لاتین، در ۱۸۵۷ ، توسط کارگران چاپ در بوئنس آیرس بنیان گذارده شد و توانست با اعتصاب خود در ۱۸۷۸ ، ساعت کار را تقلیل دهد.( ۲۱) در ۱۸۸۵ ، اتحادیۀ قدرتمند کارگران راه آهن بنام لافراترنیداد La fraternidad (برادری) تاسیس گردید و ۱۸۹۶، اعتصاب کارگران راه آهن را که بمدّت ۴ ماه ادامه یافت و ۱۲ هزار نفر در آن شرکت داشتند، رهبری نمود. در ۱۹۰۱ "فدراسیون منطقه ای کارگران آرژانتین" Fora که نتیجۀ تلاش‌های دهسالۀ کارگران آرژانتین برای ایجاد یک تشکّل متمرکز کارگری بود، بوجود آمد. در ۱۹۰۵ ، به دعوت "فدراسیون کارگران آرژانتین" ۷۵ تشکّل کارگری در کنگرۀ اتحادیه های کارگری شرکت کردند، و در کنگرۀ ادغام ۱۹۰۷ ، ۱۲۰ سازمان کارگری شرکت داشتند.( ۲۲)

"فدراسیون منطقه ای کارگران آرژانتین" نه تنها موتور حرکت کارگری در آرژانتین بود، بلکه تلاش کرد که کنفدراسیونی در سطح آمریکای لاتین بوجود بیاورد. درصد کارگرانی که به اتحادیه ها می پیوستند، نسبت بالائی داشته، و در راه آهن، تقریباً درهمان حد انگلیس و فرانسه بود. (۲۳)

انقلاب اکتبر در روسیه، در بین کارگران آرژانتین نیز، تکان عظیمی بوجود آورد و موج اعتصابات کارگری، در فاصلۀ ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ باوج خود رسید. در ۱۹۱۹، پلیس و ارتش بروی کارگران فلزکار در بوئنس آیرس، در جریان یک اعتصاب همگانی آتش گشوده صدها نفر را کشته و زخمی کردند و هزاران نفر را به زندان افکندند. در طول یک هفته درگیری کارگران با پلیس و ارتش که به "هفتۀ غم انگیز" معروف گردید، شهر بوئنس آیرس چهره یک شهر جنگ زده را پیدا کرد. با این همه، حکومت ناگزیر از مذاکره گردیده و کارگران فلزکار به بسیاری از خواسته هایشان دست یافتند. (۲۴)

سه سال بعد، ارتش، کارگران کشاورزی منطقۀ جنوبی آرژانتین را که خواهان بهبود شرایط خود بودند، بخاک و خون کشید و دو هزار نفر از کارگران را قتل عام کرد. دولت، در کنار سرکوبهای خشن، نظیر "هفتۀ غم انگیز"، سعی کرد که با طبقۀ کارگر نوعی همسازی داشته و آنرا بطرف خود جلب نماید و از برخی از "سندیکالیستها" که کمتر از سوسیالیستها وابسته به حزب خود و کمتر از آنارشیستها معتقد به خشونت بودند، استفاده کند، ولی نتوانست در این تلاشهای تفرقه افکنانه موفق شود.

در این سالها، برای نخستین بار، اتحادیه های کارگری در سطح صنعت بوجود آمد، که گامی بجلو در سازماندهی کارگران بوده و کارگران توانستند بمذاکره و انعقاد قراردادهای جمعی بپردازند. امّا در عین حال، سرکوبهای متوالی، نقش فرسایشی اعتصابات، و مهمتر از همه، اختلاف در درون اتحادیه ها، بین سوسیالیستها، کمونیستها و سندیکالیستها، جنبش اتحادیه ای کارگران را با تفرقه روبرو ساخته و تضعیف کرد. وقتی کودتای خشن و دست راستی ۱۹۳۰ بوقوع پیوست، طبقۀ کارگر درون خود دچار تفرقه و شقاق بود. Fora دیگر آن قدرت پیشین را نداشت و C.G.T، چند روزی بعد از کودتا تشکیل گردیده ولی اختلافات دردرون چنان زیاد بود که تا ۱۹۳۶، نتوانست موجودیّت خود را رسماً اعلام کند. "کنفدراسیون عمومی کار" -C.G.T - هنوز تحت نفوذ سوسیالیستها و آنارشیستها قرار داشت.

حزب کمونیست در خارج ازC.G.T به سازماندهی پرداخت و فقط در ۱۹۳۵ بود که با تغییر دادن سیاست اتحادیه ای خود به C.G.T پیوست. در این هنگام C.G.T در درون خود دچار تشتّت شدیدی بود و هنوز رسما ً اعلام موجودیت نکرده بود. در داخل C.G.T، بین سندیکالیستها که به فعالیت مستقل اتحادیه ای و سیاست گریزی معتقد بودند، و گروهی از اتحادیه ها که مواضع چپ داشته و خواهان بیان خواسته‌های کارگری از طریق یک حزب سیاسی بودند، اختلاف عمیقی وجود داشت که سرانجام موجب خروج سندیکالیستها ازC.G.T شد.

در ۱۹۳۶، C.G.T رسما ً تأسیس گردید، ولی تفرقه و دسته بندی در درون آن، همچنان باقی ماند، و همانگونه که در بالا گفته شد، در سال ۱۹۴۲ منتهی به انشعاب گردیده و به دو بخش تفسیم شد: C.G.T شماره ۱ که از یک خط مشی مشابه اتحادیه های کارگری انگلیس دفاع می کرد، و C.G.T شماره ۲ که طرفدار این بود که کنفدراسیون کارگری، بعنوان بازوی حزب سوسیالیست یا کمونیست عمل کند.

وجه مشخصۀ سالهای پایانی ۱۹۳۰ را میتوان چنین خلاصه کرد : گسترش فعالیت‌های کارگری، و تشدید اختلافات در درون طبقه کارگر. بدین ترتیب، طبقه کارگر نیز با شقاق در صفوف خود، به آستانۀ کودتای ۱۹۴۳ قدم گذاشت.

کودتای نظامی ۱۹۴۳ – کودتا، توسط افسرانی که تمایلات هواداری از پیمان محور (آلمان، ایتالیا و ژاپن) را داشته، و مخالف آمریکا و امپریالیسم متفّوق در آرژانتین، یعنی انگلیس بودند، به آسانی و بدون خونریزی به پیروزی رسید. برنامۀ اصلی کودتاچیان، پی ریزی و گسترش صنایع سنگین، و تضعیف وابستگی آرژانتین به کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری بود. چیزی که زمینداران محافظه کار، ناتوان از پیشبرد آن بودند. برای گسترش صنایع سنگین، تنها کنار گذاردن زمینداران از قدرت سیاسی کافی نبود، بلکه، طبقۀ کارگر سرکش نیز می‌توانست منافع بورژوازی صنعتی را که با برنامۀ توسعۀ صنعتی در آندوره، گره خورده بود، به مخاطره بیندازد. بر این اساس، نظامیان بلافاصله بعد از کودتا، C.G.T شمارۀ ۲ را بعنوان تشکّلی "تحت تأثیر کمونیسم" منحل ساختند.

به پیشنهاد خود سرهنگ پرون، دولت نظامیان او را به پست وزارت جدید -التأسیس کار، منصوب کرد. پرون، پیش از پذیرش این پست، با رهبران اتحادیه های کارگری دیدار کرده و نظرات خود را در مورد ضرورت ایجاد تشکّل های نیرومند کارگری، با آنان مطرح ساخته بود.( ۲۵) این نزدیکی به طبقه کارگر، بازی بوالهوسانه ای نبود، بلکه او درک روشنی از مسأله داشته و شاید مدتها پیش از کودتا بدان اندیشه بود. در واقع، کشف ظرفیّت انفجاری طبقه کارگر و بهره گیری از آن در جهت اهداف خود، پرون را به قدرتمندترین مرد تاریخ آرژانتین تبدیل کرد. او خوب می‌دانست که چگونه می‌توان طبقۀ کارگررا از هدفهای انقلابی دور ساخت و از آن همچو ابزاری در جهت منافع جامعۀ بورژوائی استفاده نمود. او معتقد بود که برای این کار لازم است کارگران را بر مبنای همسازی طبقاتی سازمان داد و راه آگاهی طبقاتی را بر او بست: «تودۀ کارگر سازمان داده نشده زمینه‌ساز بیگانه ترین مفاهیم سیاسی و ایدئولوژیک می باشد». (۲۶) و در برابر بورژوازی آرژانتین که از رشد جنبش کارگری به هراس افتاده بود، درک خود از این سازماندهی و پرداختن به طبقۀ کارگر را صریحاً اعلام کرد : "ما میخواهیم از تشکل های کارگری، آن عناصر افراطی ئی را که ایدئولوژی شان اینهمه برایمان بیگانه است، ریشه‌کن سازیم … این ایدئولوژیها، بدلیل طبیعت خارجی خود، در ما آرژانتینی ها، تمایلی برای حمایت از خود برنیانگیخته است، و بدلیل داشتن نفرتی سخت ریشه و آباء و اجدادی، مسائلی را ببار می آورد که نه مورد علاقه ماست و نه ربطی بما دارد."( ۲۶)

تشکّلی که پرون میخواست برای طبقه کارگر ایجاد کند تشکّلی بود برای همکاری با سرمایه، و جلوگیری از تشکل مستقل کارگری، که از طریق دولت و در رابطه با دولت باید انجام می گرفت. با چنین برنامه‌ای بود که او، پست وزارت کار را برای خود پیشنهاد نمود.

پرون بعد از بدست آوردن پست وزارت کار، سیاست اتئلافی حساب شده‌ای را پیش برد. او ضمن پیدا کردن متّحدینی در میان نظامیان، با انژی فوق‌العاده‌ای بطرف سیاست‌های کارگری خود روی آورد و ارتباطات شخصی خود را با رهبران کارگری، افراد ساده و لایه‌های پائینی گسترده‌تر ساخت. او در جلسات کارگران شخصاً حاضر می شد، با آنان به گفتگو می پرداخت و آنان را تشویق می‌کرد که به اتحادیه بپیوندند و در صورت نبودن اتحادیه در یک رشته، آنرا تشکیل بدهند. پرون بموازات تشویق کارگران به پیوستن به اتحادیه ها، اقدام به تدوین قوانین کار و افزایش دستمزد های کارگران کرد. در اواخر سال ۱۹۴۳، او از اعتصاب کارگران بسته بندی گوشت، حمایت بعمل آورده و به اتحادیه کمک نمود تا اولین قرارداد دسته‌ جمعی خود را با کارفرمایان منعقد کنند. (۲۷) در همانسال، قوانینی را که به دولت اجازۀ دخالت های وسیع در امور اتحادیه ها را می داد، و مورد تنفر کارگران بود، ملغی ساخت. از جمله اقدامات دیگر حکومت نظامیان در زمینۀ سیاست‌های کارگری، میتوان از افزایش حقوق بازنشستگی، حمایت از کارگران در مقابل اخراج های خودسرانه، گسترش بیمۀ تصادفات، طولانی کردن زمان مرخصی با حقوق، برقراری دستمزد یکسال باضافۀ یکماه برای همۀ کارگران، تدوین اوّلین قوانین کار جامع برای کارگران کشاورزی، تثبیت حداقل دستمزد برای تمامی کارگران دائم کشاورزی و تضمین آن، خدمات پزشکی رایگان و حمایت شغلی، و انجماد اجاره خانه‌های شهری نام برد. (۲۸) در‌واقع خواسته‌های رفاهی و اقتصادی طبقۀ کارگر در دهۀ ۳۰، که متوالیاً توسط حکومت سرکوب شده بود، توسط پرون بر کارفرمایان تحمیل گردید. سیستم بیمه های اجتماعی ای که پرون بوجود آورد، در مدت ۳ سال، ۱.۵ میلیون کارگر را تحت پوشش خود قرار داد.

در ۱۹۴۴، پرون به اتحادیه سازی در میان لایه هائی از کارگران روی آورد که فاقد تشکل بودند، نظیر کارگران نیشکر توکومان یا شراب سازی مندوزا. در همان سال، او معاونت ریاست جمهوری و پست وزارت جنگ را نیز بدست آورد که در مجموع، دست او را در اعمال سیاست‌های خود قوی‌تر می ساخت. مانورهای پرون، بسیاری از رهبران کارگری را دچار سرگیجه و آشفتگی می کرد. از یک‌ سو او، استقلال خواهی و تمایلات چپ در اتحادیه ها را می کوبید، و از سوی دیگر در زمینۀ خواسته‌های رفاهی و اقتصادی کارگران، به خواسته‌های آنان پاسخ مثبت می داد. رهبران کارگری، اگر خدماتی را که پرون عرضه می‌کرد نمی پذیرفتند، ممکن بود با طغیان کارگران علیه خود مواجه شوند، و اگر می پذیرفتند، خود را بصورت گروگان وزارت کار در می آوردند. بتدریج، رهبران قدیمی و جا افتاده نیز مانند رهبران تازه وارد به حمایت از مردی برخاستند که نه تنها وعدۀ امتیازهای مادی می داد، بلکه همچنین، فرصت های شرکت در تصمیم گیری مربوط به این امتیازها را نیز می داد. بعلاوه، لازم بود رهبران تازه ای، از میان صنایعی که فاقد اتحادیه بود، بوجود آید و جایگزین رهبرانی گردد که از همکاری با سرهنگ پرون سرباز می زدند. برای رسیدن باین منظور، او دستور داد که تمام کاندیداهای مورد اعتماد رهبری، دست چین و در بارۀ آن‌ها تبلیغات شود.( ۲۹)

در میان صفوف کارگران شهری، بویژه در میان اتحادیه های قدیمی، مخالفت های جدّی علیه پرون وجود داشت. سوسیالیستها و کمونیستها، مصرا ً از کارگران می‌خواستند که علیه حکومت نظامیان، دست به تظاهرات و اعتراض بزنند. در مخالفت با تلاش بعضی از رهبران کارگری در وابسته کردن C.G.T شماره ۱ به پرون، اتحادیه " لافراترنیداد"، یعنی مهمترین اتحادیه عضو C.G.T، و اتحادیۀ "کفاشان و بافندگان" از آن خارج شدند. در‌واقع بعد از انحلال C.G.T شماره ۲ و تصفیۀ C.G.T شماره ۱، پرون به بازسازی C.G.T پرداخت و آنرا محور و تکیه گاه اصلی سیاست‌های کارگری خود قرار داد. او در رأس C.G.T، یک فرد مورد اعتماد خود را قرار داد و به عضوگیری رهبران سرسپرده بخود آغاز کرد. در نیمۀ دوم ۱۹۴۵، پرون، قانون جدید تجمعات حرفه‌ای را منتشر ساخت. این قانون که زمینۀ استفادۀ سیاسی از جنبش کارگری در جهت خواسته‌های حکومت را مهیا می کرد، ظاهراً اجازۀ دخالت مستقیم در امور اتحادیه ها را به دولت نمی داد، اما C.G.T، میتوانست اتحادیه ها را تحت کنترل خود قرار دهد. قانون مذکور تصریح مینمود که در هر شاخه ای از صنعت، فقط یک اتحادیه میتواند وجود داشته باشد و فقط آن اتحادیه نمایندۀ کارگران بوده و فقط آن حق مذاکره و بستن قراردادهای جمعی را دارد.

در این زمان، نظامیان از قدرت گیری پرون احساس نگرانی کرده و به مخالفت جدّی با او برخاستند، و در ۱۹۴۵، او را وادار به استعفاء از همۀ پست های خود کردند. به دنبال آن، یک هفتۀ بحرانی آغاز گردید و کمیته های اضطراری کارگری، سریعاً شکل گرفت. پاره ای، طرفدار اعتصاب همگانی فوری و نامحدود تا بازگشت پرون بودند، و بخش دیگری از کارگران اعتقاد داشتند که استعفای پرون، تغییر اساسی بوجود نمی‌آورد و اعتصاب ممکن است دست آوردهای آنان را از بین ببرد. کمیته اضطراری، سرانجام بعد از رأی گیری، با اکثریت ضعیف رأی به اعتصاب همگانی داد و خواهان اعتصاب در ۱۷ اکتبر شد. ولی تا همین وقت، در بسیاری از نقاط کشور، کارگران خود به حمایت از پرون دست از کار کشیده بودند. در بوئنس آیرس، هزاران کارگر به خیابانها ریخته و شعارهائی بنفع پرون می دادند. نظامیان مخالف، بالاخره تسلیم گردیدند و او این بار با اقتدار بیشتر به پست های خود بازگشت.( ۳۰) کارگران بعد از این اقدام، در خود احساس قدرت می‌کردند و این چیزی بود که از نظر پرون پنهان نماند، و او در انتظار فرصتی مناسب برای ضربه زدن بر این "احساس قدرت" بود.

اندکی بعد از این حوادث، دولت، اوایل ۱۹۴۶ را برای انتخابات ریاست جمهوری تعیین کرد. هواداران پرون، سریعاً از روی الگوی حزب کارگر انگلیس " حزب کارگر" بوجود آورده و پرون را کاندیدای خود کردند. آنان می پنداشتند با این اقدام خود، از یک مشی مستقل کارگری دفاع می نمایند. در انتخابات، اکثریت کارگران به پرون رأی دادند. حتی بسیاری از کسانی که عضو اتحادیه های هوادار سوسیالیست ها و یا کمونیستها بودند، جانب پرون را گرفتند، زیرا می پنداشتند که پرون طرفدار افزایش مداوم دست آوردهای کارگران است.( ۳۰) مخالفان پرون، طیف محافظه کارها، رادیکال ها، سوسیالیستها و کمونیستها را در بر می گرفت.

پرون بموازات عروج بقدرت، طیف ناهمگونی از نیروهای طبقاتی را در اطراف خود سازمان داد: ارتش، بورژوازی صنعتی، کلیسا، عناصر ناسیونالیست، بخش هائی از صاحبان صنایع کوچک که از توسعۀ بازار داخلی سود می بردند، کارمندان ادارات، و بالاخره، طبقۀ کارگر که سنگین وزن ترین نیروی ائتلاف را تشکیل می داد. در چنین ائتلافی، تنها یک وضعیت انجمادی در رابطۀ نیروهای ناهمگون طبقاتی، میتوانست ائتلاف را بر سر پا نگهدارد. هرگونه مبارزۀ طبقاتی و سرکشی پرولتاریا می‌توانست ارکان این ائتلاف را فروبپاشاند. از اینرو لازم بود طبقۀ کارگر، بر حول نام پرون، که میثاق سازش عمومی جامعۀ سرمایه داری بود، متشکل و تابع ارادۀ وی شود. در این رابطه C.G.T نقش یک موتور مرکزی را بازی کرد. همانگونه که اشاره شد، در درون C.G.T، هنگامی که پرون کنترل آن را بدست گرفت، مخالفت های جدّی علیه او وجود داشت. او در ایجاد کنترل بر C.G.T و از طریق آن بر کل جنبش کارگری شگردهای متفاوتی بکاربست: از تصفیه عناصر سرکش و جایگزینی افراد مورد اعتماد خود گرفته تا ایجاد اتحادیه های موازی با اتحادیه های موجود (۳۱) یا ایجاد اتحادیه در بخش هائی که قبلاً اتحادیه ای نداشته است. بتدریج او تعداد اتحادیه های طرفدار خود را بیشتر کرده و اتحادیه های مخالف را در اقلیّت قرار داد.

اتحادیه های مخالف پرون، بتدریج قدرت مخالفت علنی خود را از دست دادند. سیاست‌های پرون، یعنی سازمان دادن بخش هائی که تا کنون سازمانی نداشته اند، تصفیه و سرکوب و جذب رهبران، الغاء اجازه نامۀ اتحادیه هائی که از سیاست‌های دیکته شدۀ وی تبعیت نمی کردند، کمک مالی به کاندیداهای پرونی در انتخابات و تبلیغ بروی آن‌ها و دادن فرصت های صعود به رهبران مطیع کارگری، نیرو های کارگری مخالف پرون را تحلیل برد و بیش از پیش محدود ساخت. کارگرانی که در صنایع مدرن استخدام می شدند، به اتحادیه های پرونی می پیوستند، زیرا اتحادیه های قدیمی، تحت نفوذ مخالفین پرون قرار داشت. بطور کلی، اگر در نظر بگیریم که مجموع اعضاء اتحادیه ها در آغاز کودتای ۱۹۴۳، ۴۰۰ هزار و در آستانۀ سقوط پرون، نزدیک به مرز ۳ میلیون نفر بودند، و اکثر آن‌ها توسط پرون سازماندهی شده و از او طرفداری می نمودند، بهم خوردن تعادل بنفع پرون را به آسانی میتوان مشاهده کرد. در بین فدراسیون های مهّم، فقط فدراسیون کارگران حمل و نقل، و چند اتحادیه که از سابق تحت نفوذ چپ قرار داشتند، همچنان مخالف پرون باقی ماندند. در ۱۹۵۱، او ضربۀ سنگینی بر آن‌ها وارد ساخت. کارگران راه آهن که برخلاف سیاست‌های دولت، دست به اعتصاب زده بودند، با مقابلۀ بسیار خشن پرون روبرو شدند. پرون سریعاً ارتش را به سرکوب کارگران اعتصابی فرستاد و تهدید کرد که در صورت ادامۀ اعتصاب، دادگاههای صحرائی تشکیل خواهد داد، و باین ترتیب، اعتصاب را با تمام قدرت خرد کرد. حتی کارگران نیشکر توکومان، که طرفدار پرون بودند، وقتی در ۱۹۴۹، بدون تأئید رسمی دولت، دست به اعتصاب زدند، تقریباً با سرنوشت مشابهی مواجه گردیدند. حکومت فوراً اعتصاب آن‌ها را درهم شکست، هیأت رهبری کارگران را برکنار کرده و رهبری جدید و مطمئن تری برای آن گمارد، اما در عین حال، به خواسته‌های کارگران پاسخ مثبت داد. آنچه پرون نمی خواست، ارادۀ مستقل کارگری، حتی در حوزۀ خواسته‌های اقتصادی بود. در این زمینه، پرون لحظه‌ای تردید در بکارگیری قهر، شکنجه و قتل و زندان بخود راه نمی داد.

درک کورپراتیو در سیستم فکری پرون – پرون نیز مانند اکثر پوپولیست ها همان مفاهیم و شیوۀ نگرش کورپراتیو نسبت به جامعه، دولت و مبارزۀ طبقاتی را ارائه می‌داد و از ضرورت آشتی و همکاری طبقاتی سخن می گفت. او ضمن حمله به سرمایه داری که آنرا موجب نابرابری در ثروت و دیگر امتیازات مادی در جامعه می دانست، بشدّت به سوسیالیسم نیز بعنوان یک "سیستم دگماتیک" می تاخت و آنرا نافی آزادی‌های بشری معرّفی می کرد. پرونیسم ضمن اینکه می پذیرفت در جامعه، طبقات اجتماعی و تضاد طبقاتی، بعنوان یک عینیت وجود دارد، مبارزۀ طبقاتی را یک امر غیرضروری و نادرست و برخلاف مصالح اجتماعی اعلام می کرد. پرون خود در این باره می گفت: " من فکر نمی‌کنم که راه حل مسائل اجتماعی، در تداوم بخشیدن به مبارزۀ بین کار و سرمایه باشد" و " جامعه اکنون از گروهبندی نیروهای متضاد ترکیب نمی یابد، بلکه ازهماهنگی آن‌ها تشکیل می گردد، یعنی اینکه انسان‌ها دشمن انسان‌ها نیستند، بلکه در صلح و صفا و سعادت بسر می برند. ...مخلوقات بشری نه در کینه جدایی از هم، بلکه با همکاری و عشق ساخته می شوند." و در ۱۹۵۳، در مجمع کارگران لباس دوزی، با نقل گفته ای از همسر خود تکرار کرد: "اوا پرون همیشه می‌گفت که مبارزۀ طبقاتی فقط به انهدام یکی از طبقات می انجامد" و "من اعتقاد دارم که مسألۀ اجتماعی، خود را فقط به یک طریق حلّ می کند: کار آگاهانه برای جستجوی یک انتظام کامل بین طبقات کارگر، متوسط و سرمایه دار، و فراهم ساختن هماهنگی کامل در بین نیروها. ...ثروت بدون ثبات اجتماعی میتواند عامل قدرت باشد، اما همواره قدرتی شکننده خواهد بود و خطر درست در همین جاست. وزارت کار تلاش می‌کند بهر وسیله‌ای از آن امتناع جوید."

چگونه میتوان در یک جامعۀ طبقاتی، این طبقات متضاد را در هماهنگی قرار داد؟ پاسخ پرون این است که از طریق رفاه اجتماعی. رفاه اجتماعی وسیله ایست برای جلوگیری ازمبارزۀ طبقاتی : " ما بدون رفاه اجتماعی زیاد، نمی توانستیم از مردم خود بخواهیم که تن به فداکاری های بزرگ دهند، چرا که توده های کارگر ما، در گذشته با آئین مارکسیستی تغذیه می‌شدند و رهبرانی آن‌ها را هدایت می‌کردند که آشکارا تحت تأئیر مارکسیسم بودند. اگر ما چنین می کردیم، در‌ واقع یک انقلاب اجتماعی را شتاب می دادیم." ( ۳۱)

برای اینکه طبقۀ کارگر به انقلاب کشیده نشود و بتوان او را به همکاری در حرکت عمومی جامعۀ سرمایه داری کشانید، باید حقوقی را برای او برسمیّت شناخت. در این رابطه، پرون با تأکید بر نقش طبقۀ کارگر بعنوان «تنها طبقه ای که برای آرمان پرونی وجود دارد» در ۱۹۵۱، با انتشار " بیانیۀ حقوق کارگر"، که جزو قانون اساسی گنجانده شد، مجموعۀ حقوق کارگر را چنین بیان می‌کند : " حق کار، حق داشتن دستمزد عادلانه، حق آموزش حرفه ای، حق بهره مندی از شرایط کار مناسب، حق حفظ سلامت جسمی و روحی، حق رفاه، حق بیمۀ اجتماعی، حق حمایت از خانواده، حق بهبود وضع اقتصادی، حق دفاع از منافع حرفه ای، بویژه حق تشکیل اتحادیه های کارگری." (۳۲)

پوپولیسم پرونی، نگرش ویژه ای از دولت را به کارگران القاء می کرد: دولت ارگان بیطرفی است که فقط تعادل بین کار و سرمایه را برقرار ساخته و از طریق یک فرآیند تحوّلی صلح آمیز، عدالت اجتماعی را ( که از نظر پوپولیسم پرونی، در رفاه اجتماعی خلاصه می شد) در جامعه متحقق می سازد. برای رسیدن بدان هدف، ناگزیر گاهی بر حمایت از سرمایه، و گاهی نیز بر حمایت از کار، تأکید می ورزد. حمایت دولت بستگی دارد بر تعادل موجود بین کار و سرمایه. در موازنۀ بین کار و سرمایه، دولت، از طرف ضعیف (کار یا سرمایه، بسته به شرایط) جانبداری می کند. بنا بر این، بیانگر منافع هر دو طرف است و نه یک طرف.

آنچه در بارۀ خصلت کورپراتیسم پرونی میتوان گفت، این است که کورپراتیسم پرونی بر جنبۀ جنبشی استوار بود تا یک ساخت تارعنکبوتی از نوع برزیل. البته درجه‌ای از ساختار مبتنی بر سلسله مراتب در تشکل های کارگری نوع پرونی وجود داشت. لیکن این امر یک جنبۀ فرعی داشت و کورپراتیسم پرونی، با تکیه بر خصلت جنبشی تشکل های کارگری، آگاهی و ارادۀ مستقل کارگری را می کوبید و آنرا به همکاری و سازش با منافع عمومی جامعه سرمایه داری می کشانید. و باز برخلاف کورپراتیسم نوع برزیل، وضعیت مادی طبقۀ کارگر را در یک دورۀ معین و محدود تا حدی بهبود بخشید و دستمزدهای واقعی کارگران را بالا برد، که خود تابعی بود از توسعۀ اقتصادی آرژانتین در دوره های معیّن.

ائتلاف پرونی، از سالهای ۱۹۵۰ به بعد، بتدریج شکاف برداشت. اقتصاد آرژانتین، دیگر ارزش افزودۀ کافی برای راضی نگهداشتن همۀ عناصر درون ائتلاف تولید نمی کرد. پرون تلاش نمود با تجدید نظر در برنامه‌های خود، حتی الامکان نیروهای کمتری از ائتلاف را از دست بدهد، که خود بر نارضائی و فروپاشی آن شتاب بیشتری داد. پرون، اولویّت را دوباره از صنعت به کشاورزی انتقال داد، و بی‌آنکه بتواند حمایت زمینداران را بدست آورد، حمایت بورژوازی صنعتی را از دست داد. حتی پیروزی او در انتخابات ۱۹۵۲، فقط با رأی زنان، که به توصیۀ اوا پرون، برای اولین بار از حق رأی برخوردار می شدند، امکان‌پذیر گردید.( ۳۳) پرون وقتی خواست مخالفان بالقوّه خود را کنترل کند، پایگاه حمایتی خود را ناراضی ساخت و عدّه هر چه بیشتری از وی جدا شدند. ائتلاف فروپاشید، و سرانجام بعد از چندین اقدام نافرجام، یک کودتای محافظه کارانۀ طرفدار زمینداران که با امپریالیسم انگلیس نیز رابطه نزدیکی داشت، به آسانی او را در سپتامبر ۱۹۵۵ از قدرت به پائین کشید، کسی برای نجات او تلاشی نکرد، و کنفدراسیون ۳ میلیونی C.G.T، به نظارۀ سقوط او ایستاد، بی‌آنکه واکنشی نشان دهد.

 

نتیجه

دولت های بورژوائی همیشه بطور مستقیم به سرکوب تشکّلهای مستقل طبقۀ کارگر نمی پردازند، زیرا این نوع سرکوب نه همیشه ممکن است و نه موثر، بلکه گاهی می کوشند از طریق ایجاد تشکلهای سازش میان کارگران و سرمایه داران، راه سازمانیابی مستقل طبقۀ کارگر را مسدود کنند و شکل‌گیری ارادۀ انقلابی پرولتاریا را درهم بشکنند. سازماندهی همسازی میان کارگران و سرمایه داران ( که اصطلاحاً کورپراتیسم نامیده می شود) یکی از مهمترین شیوه‌های مقابلۀ بورژوازی است با تشکلهای رزمندۀ طبقۀ کارگر. و خطرات آن برای جنبش انقلابی طبقۀ کارگر نه تنها از خطرات سرکوب مستقیم کمتر نیست بلکه گاهی بسیار بیشتر و دامنه دارتر است.

تراکم لایه‌های وسیعی از توده‌های خانه خراب در حاشیه تولید سرمایه داری که در نتیجه فروپاشی شتابان مناسبات پیش سرمایه داری به فلاکت کشیده شده ا‌ند، وجود جنبش پوپولیستی فعال در صحنه سیاسی که بشیوه‌های مختلف با مفاهیم مبارزه طبقاتی پرولتاریا مخالفت می‌کند. ضعف تشکلهای توده‌ای مستقل طبقه کارگر و همچنین نفوذ آنارشیسم، اپورتونیسم و اکونومیسم در جنبش کارگری، همه از عوامل مهمی هستند که زمینه مساعد برای شکل گیری و گسترش کورپراتیسم فراهم می آورند.

کورپراتیسم در شرایط مختلف، از سرچشمه‌های مختلف تغذیه می کند و در اشکال مختلف ظاهر می گردد. مثلا در ایتالیا از درون حزب سوسیالیست و سنت‌های سندیکالیستی آن نشاط گرفت و بعنوان سیاست کارگری فاشیسم موسولینی ظاهر گردید. در پرتغال کلیسای کاتولیک بزرگترین نقش را در ایجاد آن داشت، و در کشورهای امریکای لاتین که از سنتهای ایبریایی (اسپانیایی - پرتغالی) متاثر بودند، از ایدئولوژی کلیسای کاتولیک، از فاشیسم ایتالیا، و از ناسیونالیسم الهام می گرفت. اما کورپراتیسم بهار شکلی که درآید و از هر سر چشمه‌ای که الهام بگیرد، همیشه جوهر واحدی دارد و آن عبارتست از سازماندهی همسازی میان کارگران و سرمایه داران.

کورپراتیسم در هر حال نیازمند آنست که دولت بورژوایی را همچون نهادی بیطرف در جنگ طبقاتی بیاراید و آنرا پاسدار منافع عمومی جامعه جلوه دهد که همکاری میان طبقات مختلف جامعه را سازمان می دهد و تبلور اراده جمعی همه ملت است و نه پاسدار منافع یک طبقه خاص. بهمین دلیل زمینه کورپراتیسم در شرایط ظهور دولت‌های استثنایی سرمایه داری، بشدت تقویت می شود.

در شرایط کنونی جامعۀ ما، کورپراتیسم یک خطر خیالی نیست، بلکه برای شکل‌گیری آن زمینه‌های عینی نیرومندی وجود دارد: وجود لایه‌های وسیع توده های حاشیۀ تولید، پوپولیسم ریشه‌دار و جان سخت که به اشکال گوناگون، مستفیم یا غیرمستقیم با سازمانیابی توده‌ای مستقل طبقۀ کارگر خصومت می ورزد، ضعف و بی تجربگی جنبش طبقۀ کارگر که در بیست سال گذشته بدلایل مختلف دارای تشکلهای توده‌ای مستقل و نیرومندی نبوده است، وجود یک دولت بناپارتیستی مذهبی که خود را وارث انقلاب، ضدامپریالیست و حامی مستضعفان جلوه میدهد، نقش بسیار مهم بخش دولتی در مجموع اقتصاد کشور و همچنین درآمد نفت در تولید ملی کشور، همه عواملی هستند در جهت تقویت زمینه‌های کورپراتیسم.

در چنین شرایطی، تأکید بر صف آرائی مستقل طبقۀ کارگر، اهمیت ویژه ای پیدا می کند. کمونیستها باید با تمام توان خود بکوشند که کارگران به مشارکت در ادارۀ بنگاههای سرمایه داری کشیده نشوند. هر شکلی از سازماندهی که کارگران را مستقیم یا غیرمستقیم به همسازی با سرمایه داران و دولت بورژوائی می‌کشاند باید از طرف کمونیستها افشاء و محکوم گردد. در چنین شرایطی، در کنار سازماندهی سیاسی و انقلابی طبقۀ کارگر، سازماندهی اقتصادی و حرفه‌ای کارگران در مقیاس هر چه وسیع‌تر و در ابعاد هر چه توده‌ای تر اهمیت حیاتی دارد. کارگران سازمان نیافته همیشه آسانترین شکار کورپراتیسم هستند. همچنین کارگران بایستی بروشنی دریابند که در جامعۀ سرمایه داری آن‌ها فقط بردگان مزدبگیر سرمایه اند و نه شرکای آن. بنا بر این باید بمثابۀ کارگران و فروشندگان نیروی کار تشکل مستقل خود را بوجود آورند و بدانند که تنها از این طریق می‌توانند با بورژوازی و دولت بورژوائی مقابله کنند. کارگران باید در تمام سطوح سازمانیابی خود بر تقابل کار و سرمایه تأکید و تکیه کنند و با هرنوع توهّم پراکنی در بارۀ مشارکت در ادارۀ بنگاههای سرمایه داری مبارزه نمایند، و باید بدانند که هر نوع همکاری با سرمایه داران و دولت سرمایه داری در ادارۀ عمومی بنگاههای سرمایه داری، جز همکاری بردگان با اربابانشان در حفظ نظام بردگی معنای دیگری نمی‌تواند داشته باشد.

............

منابع:

۱ - در این قسمت از کتاب از این منبع استفاده شده است.

David D. Roberts (1979) The Syndicalist Tradition and Italian Fascism. Chapel Hill: University of North Carolina Press.

۲ - به نقل از:

Kenneth Paul Erickson (1978) The Brazilian Corporative State and Working-Class Politics. Berkeley: University of California Press.

۳ - صفحه ۶۸.

Howard J. Wiarda (1977) Corporatism and development: The Portuguese experience. Cambridge: University of Massachusetts Press.

۴ - همانجا، صفحات ۵۸-۵۹.

۵ -

Spalding, Jr., Hobart (1977) Organized labour in Latin America. Historical case studies of workers in dependent societies. New York: New York University Press.

۶ - صفحه ۱۶

Bernardo Kucinski (1982) Brazil: State and Struggle. London: Latin American Bureau.

بخش مهمی از رمان های « ژرژ آمادو» نویسنده معروف برزیلی ، از جمله « سواران امید » و یا « کاکائو »   و « سرزمین میوه های طلائی » این دوره از تحولات در برزیل را منعکس می کنند.

۷ - رجوع شود به صفحات ۷۲-۷۳

James Dunkerley and Chris Whitehouse (1980) Unity Is Strength: Trade Unions in Latin America - a Case for Solidarity. London: Latin American Bureau.

۸ - رجوع شود به   Brazil: State and Struggle صفحه ۱۸ و Organized labour

۹ - حزب کمونیست برای گسترش نفوذ خود، سیاست ائتلاف با لایه هایی از لیبرال‌ها را در پیش گرفت. لیبرال‌ها بین دلیل با کمونیست‌ها ائتلاف کردند که نفوذ انارشیستها را جنبش کارگری در هم بشکنند و به اختلاف بین کمونیستها و انارشیستها دامن زده و نهایتا جنبش کارگری را تضعیف کنند. زیرا قوی‌ترین مخالفت‌های طبقاتی تأ دهه ۱۹۲۰ از طرف آنارشیستها صورت گرفته بود (اعتصابات سال ۱۹۱۷-۱۹۱۸ را که در آن ۲۰ هزار کارگر شرکت داشتند و خواهان افزایش دستمزد خود بودند، آنارشیستها رهبری کردند که با وجود کشته شدن عده‌ای از کارگران و تبعید و زندانی شدن رهبران آنارشیست کارگری امتیازات مهمی در پی داشت. حکومت با افزایش ۲۰ درصد دستمزد، و نیز پذیرش آزادی تجمع کارگران در اتحادیه‌ها موافقت کرد و قول داد که به کار کودکان، کار شبانه زنان و نوجوانان پایان داده و قانون ۸ ساعت کار در روز را برقرار سازد. رجوع شود به " Brazil: State and Struggle " صفحه ۱۹، و " Organized labour ". حزب کمونیست فعالیتهای خود را در چهارچوب قانونی نگهداشت، ولی در آستانه کودتای ۱۹۳۰، جنبش کارگری به نیروی تهدیدی کننده‌ای تبدیل گردید. اساس "اتحاد لیبرال" وارگاس در واقع "اتحادی" بود برای مقابله با این شبح تهدید کننده کارگری.

۱۰ - نگاه کنید به   The Brazilian Corporative State

۱۱- در مورد اینکه سندیکا واحد مستقلی برای طبقه کارگر نبوده و جزیی از دستگاه بوروکراسی دولتی محسوب میگردد، بنیتو موسولینی نیز مینویسد: " سندیکا سلول تشکیلاتی کورپراسیون میباشد" و "کورپراسیون ....ارگانی از دستگاه اداری دولت است". موسولینی: L Etat corporative، صفحه ۱۸۵ و ۲۲۳، ترجمه فرانسه.

۱۲ - سندیکاهای عمودی بیشتر به سیستم صنفی قرون وسطایی شباهت دارد. یعنی هر حرفه ای، در چهارچوب خود محدود میماند و از طریق فدراسیون و کنفدراسیون همان حرفه، به وزارت کار وصل میگردد. بر خلاف آن، سندیکاهای افقی، کلیه حرفه‌ها را در سطح صنعت، در هم ادغام میکنند و تشکل واحدی بوجود می آورند. در سیستم عمودی، بوجود آوردن تشکل واحدی نظیر C.G.T. فرانسه، که کارگران راه آهن، اتومبیل، صنایع الکترونیک و غیره را در بطن تشکل واحدی قرار می دهد، امکان پذیر نیست و هر یک از آنها به تنهایی و در ارتباط با وزارت کار قرار می گیرند. هدف از این اقدام، جلوگیری از همبستگی کارگران در سطح صنایع مختلف و بوجود آوردن وحدت و اراده طبقاتی در میان کارگران است.

۱۳ - رجوع شود به Howard J. Wiarda (1981) Corporatism and National Development in Latin America. Boulder, Colo: Westview Press.، صفحه ۶۷.

۱۴ - برای اولین بار، موسولینی این روش را در ایتالیا بکار بست و دولت برزیل آنرا از فاشیسم ایتالیا اقتباس کرده است.

۱۵ - دادگاه کار، بنابر ضوابطی که از زمان وارگاس همچنان بقوت خود باقی مانده است، ۱۳ فقره از اقلام مصرفی (گوشت، نان، حبوبات، روغن، شیر ...) را مبنای محاسبه نرخ تورم قرار داده و حقوق کارگران را از سالی به سال دیگر، بر آن اساس افزایش می دهد. در این مورد رجوع شود به "Les multi-national et traveulleurs Braziliens"، چاپ فرانسه، ماسپرو.

۱۶ - لیکن حزب کمونیست برزیل، تلاش نکرد که یک جنبش اتحادیه‌ای مستقل از دولت بوجود آورده و یا مداخله دولت در سندیکاها و پیوندهای طبقه کارگر را از حکومت قطع نماید. یک رهبر سندیکایی کمونیست، در ژوییه ۱۹۴۵ چنین اعلام کرد: "از نظر ما، آزادی برای اتحادیه...نه بمعنی آزادی جدایی از وزارت کار، بلکه احترام به حاکمیت جلسات اتحادیه مان می باشد. نگاه کنید به

de Almeida, A. M., & Lowy, M. (1976). Union Structure and Labour Organization in the Recent History of Brazil. Latin American Perspectives, 3(1), 98–119.

۱۷ - رجوع شود به:

Corradi, J. E. (1974). Argentina and Peronism: Fragments of the Puzzle. Latin American Perspectives, 1(3), 3–20.

۱۸ - رجوع شود به:

Di Tella, T. (1981). Working-Class Organization and Politics in Argentina. Latin American Research Review, 16(2), 33-56.

۱۹ - در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن بیستم، ادبیات آنارشیستی در بوئنس آیرس، شامل صدها عنوان میشد، و اثار مارکس، انگلس، باکونین، هر کدام تیراژی ۱۰ هزار نسخه‌ای و خوانندگان وسیعی داشت. (کافی است اشاره کنیم که میزان باسوادی در اواخر قرن ۱۹ در بوئنس آیرس، بیشتر از ۶۴ درصد و در ۱۹۱۴، متجاوز از ۸۰ درصد بود). رجوع شود به " Organized labour "، صفحه ۱۰.

۲۰ - افزایش تعداد شرکت کنندگان در انتخابات، این تغییر ترکیب را نیز نشان می دهد. از ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۶ تعداد شرکت کنندگان جدید در انتخابات، در ایالت‌ها ۵۸ در صد، در خود بوئنس آیرس ۷۶ درصد، و در حومه شهر ۱۵۴ درصد افزایش یافت. رجوع شود به:

Wellhofer, E. S. (1974). The Mobilization of the Periphery: Peron’s 1946 Triumph. Comparative Political Studies, 7(2), 239–251.

۲۱ - رجوع شود به " Unity Is Strength "، صفحه ۶۲.

۲۲ - رجوع شود به " Organized labour "، صفحه ۱۷؛ و " Unity Is Strength "، صفحه ۶۲. مشخسه این دوره از فعالیتهای کارگری را میتوان چنین خلاصه کرد: گسترش وسیع تعداد اتحادیه‌های کارگری و ناتوانی در ایجاد تشکل متمرکز در سطح یک کنفدراسیون عمومی.

۲۳ - در ایندوره از هر چهار کارگر آرژانتینی یکنفر در فعالیت‌های جمعی شرکت داشت. رجوع شود به:

Thompson, R. (1984). The Limitations of Ideology in the Early Argentine Labour Movement: Anarchism in the Trade Unions, 1890—1920. Journal of Latin American Studies, 16(1), 81-99.

۲۴ - در ژانویه ۱۹۱۹، در هفته دوم اعتصاب کارگران فلزکار، بین کارگران و پلیس که میخواست اعتصاب شکن‌ها را بسر کار آورد، درگیریهایی روی داد که در آن چند کارگر کشته شدند. در این هنگام، بسیاری از تشکل‌های مهم کارگری، اعلام همبستگی کرده و در مراسم تدفین کارگران فلزکار، مجددا بین کارگران و پلیس درگیری بوجود آمد، و به خشونت کشیده شد و عده‌ای از کارگران باز بدست پلیس بقتل رسیدند. موج اعتصاب همگانی، شهر بونس آیرس را بحال فلج در آورد و دامنه جنبش به اطراف گسترش یافت و دولت برای مقابله با آن، به پلیس و ارتش متوسل شد. " Organized labor "، صفحه ۵۳.

۲۵ - رجوع شود به " Organized labour "، ۶۳-۶۷.

۲۶ - رجوع شود به صفحه ۳۸:

Schultz, Lars. (1983) The Populist Challenge: Argentine Electoral Behaviour in the Post-war Era. Chapel Hill and London: The University of North Carolina Press.

۲۷ - رجوع شود به " Organized labour"، " صفحه ۶۳-۶۷.

۲۸ - پرون بعدها اقدام به ساختن خانه‌های ارزان قیمت برای کارگران نیز کرد.

۲۹ - رجوع شود به " The Populist Challenge "، صفحه ۳۷.

۳۰ - رجوع شود به " Organized labour "، ۶۳-۶۷.

۳۱ - "فدراسیون کمونیستی کارگران صنایع گوشت، که هیچگونه علاقه‌ای به همکاری با دولت نظامی نشان نمی داد، به تنهایی و ناموفق، بیشتر از یک دهه، برای سازمان دادن کارگران بسته بندی مبارزه کرده بود. در جریان یک رشته حل و فصل مسایل مربوط به دستمزد که وزارت کار آنرا به کارفرمایان تحمیل کرد، کارگران ناگهان دیدند که محافظ شخصی رئیس اتحادیه که یک فرد فعال و پر انرژی بود، یک فدراسیون رقیب بنام " فدراسیون اتحادیه‌های کارگری صنعت گوشت" بوجود آورده است. فدراسیون اخیر که از طرف پرون حمایت می شد، سریعا رقیب خود را حذف کرده و سرانجام اکثر کارگران بسته بندی گوشت را دور خود جمع کرد". رجوع شود به   "The Populist Challenge "

۳۲ - رجوع شود به " Organized labour "، صفحه ۳۸. بنیتو موسولینی نیز نظیر همین کلمات را ۲۰ سال قبل از پرون بر زبان آورده بود: "من اعلام کرده‌ام که هدف رژیم در حوزه اقتصاد، تحقق بالاترین درجه عدالت اجتماعی برای تمامی مردم ایتالیا است ...این بالاترین درجه عدالت اجتماعی چیست؟ این یعنی تضمین کار، یعنی دستمزدی مناسب، یعنی خانه‌ای خوب، یعنی امکان ارتقا بی‌وقفه، و بهبود بخشیدن به وضع خود". رجوع شود به بنیتو موسولینی "L’ Elat corporative"، صفحه ۶۰، متن فرانسه.

۳۳ - در این انتخابات ۸۰ درصد زنان به پرون رای دادند.

______________

[1] نامه مارکس به انگلس . جلد دوم از نامه ها.صفحات ۲۹۲-۳ به نقل از دیوید ریازانوف در مقاله ی تحت عنوان « مارکس در باره چین». رجوع شود به

https://www.marxists.org/archive/riazanov/1926/xx/china.htm

[2] رجوع شود به :

Mike Davis : Planet of Slums.p.60

[3] Ian Cummins : Marx and Engels on National Movments .p.70

[4] برنامه ریزی صنعتی برزیل، اساسا بر سیاست های تورمی و گرایش نزولی دستمزدها استوار بود. دستمزدهای کارگران در ۱۹۴۵، در مقایسه با ۱۹۱۴ ( اگر دستمزد کارگران را در این سال، بعنوان پایۀ محاسبه، ۱۰۰ بگیریم)، ۵۶ درصد تنزل کرده بود.